فلسفه به مثابه علم متقن و فلسفه­ي سياسي

اثر:

لئو اشتراوس

مترجم: علي­نجات غلامي

 

 

هرآنكس دغدغه­ي فلسفه­ي سياسي دارد بايد با اين چهره، چهره به چهره شود كه در دو نسل اخير، فلسفه­ي سياسي اعتبار خود را از دست داده است. فلسفه­ي سياسي اعتبارش را از آن حيث از كف داده است كه به يك معني خودِ سياست بيش از هميشه  فلسفي­تر گشته است. فلسفه­ي سياسي تقريباً در سراسر تاريخ­اشْ كلي بود در حاليكه سياستْ جزئي بود. فلسفه­ي سياسي به بهترين يا عادلانه­ترين جامعه مي­پرداخت كه بنا به ذات بهترين يا عادلانه­ترين در همه­جا و هميشه بود، حال آنكه سياست به وجود و وجود مرفه اين يا آن جامعه­ي خاص (يك شهر، يك كشور، يا يك امپراطوري) مي­پردازد كه در مكاني موجود و زماني خاص وجود دارد. نه تنها كمتر انساني بوده است كه رؤياي حكومت بر همه­ي انسان­ها از سوي خودش يا ديگران را در سر نداشته است بلكه فلاسفه نيز چنين رؤياپردازاني بوده­اند يا دست كم ديگران آنها را چنين پنداشته­اند. در عصر ما از سوي ديگر، سياست عملاً تبديل به امر كلي شده است. آشوب در آنچه به­طور شل و وارفته، اگر نگوييم عوام­فريبانه، اقليت­هاي يك شهر آمريكايي را فراخوانده است، انعكاس­هايي در مسكو، پكن، يوهانسبورگ، هانوي، لندن و ساير مكان­هاي دوردست داشته است و با آنها پبوند دارد؛ چه اين پيوند تصديق شود و چه تفاوتي حاصل نياورد. در همين حال، فلسفه­ي سياسي ناپديد شده است. اين امر كاملاً در شرق آشكار است، آنجاكه خود كومونيست­ها دكترين­شان را ايدئولوژي مي­نامند. همين­طور در خصوص غرب، قدرت­هاي فكريِ مختص بدان نئوپوزيتيويسم و اگزيستانسياليسم هستند. پوزيتيويسم تاكنون در تأثير آكادميك از اگزيستانسياليسم عبور كرده است و اگزيستانسياليسم تاكنون در تأثير پاپيولار از پوزيتيويسم فراتر رفته است. پوزيتيويسم را مي­توان به مثابه ديدگاهي توصيف كرد كه بر طبق آن فقط دانش علمي دانش اصيل است؛ زيرا دانش علمي قادر نيست هيچ­گونه حكم ارزشي را معتبر يا نامتعبر كند و فلسفه­ي سياسي بايد يقيناً به اعتبارِ احكام ارزشي معنادار و بي­اعتباريِ احكام ارزشي بي­معنا بپردازد، پوزيتيويسم بايد فلسفه­ي سياسي را به مثابه از ريشه غير علمي رد كند. اگزيستانسياليسم با ظواهر بسيار گوناگوني ظاهر مي­گردد، اما فرد چندان بي­معنا نيست كه آن را در تعارض با پوزيتيويسم به مثابه ديدگاهي تعريف كند كه بر طبق آن همه­ي اصولِ فهم و اصولِ كنشْ تاريخي هستند، يعني هيچ بستري ندارند بجز تصميم انسانيِ بي­بستر يا تقدير مقدر: علم، جداي از تنها دانش اصيل بشري بودن، نهايتاً چيزي بيش از يكي از صور بسيارِ نگريستن به جهان نيست، همه­ي اين صور داراي شأني يكسان هستند. ازآنجاكه بر طبق اگزيستانسياليسم كل انديشه­ي انساني تاريخي است در معنايي كه اشاره شد، اگزيستانسياليسم بايد فلسفه­ي سياسي را به مثابه از ريشه غيرتاريخي رد كند.

اگزيستانسياليسم يك جنبش است كه شبيه به همه­ي چنين جنبش­هايي داراي يك پوسته­ي نرم و يك هسته­ي سخت است. اين هسته انديشه­ي هايدگر است. اگزيستانسياليسم تنها بدان انديشه اهميت و احترام خود را مديون است. هيچ جايي براي فلسفه­ي سياسي در آثار هايدگر وجود ندارد و اين امر مي­تواند دقيقاً در نتيجه­ي اين واقعيت باشد كه جاي مورد بحث را خداياني يا خدايان پر كرده­اند. اين بدين معنا نيست كه هايدگر كاملاً با سياست بيگانه است: او از انقلاب هيلتر در 1933 استقبال كرد و او كه هرگز هيچ تلاش سياسي معاصري را نستوده بود همچنان ناسيونال سوسياليسم را مدت­ها پس از اينكه هيلتر ساكت شده بود و هاي هيتلر تبديل به هاي ام­الخبائث شده بود مي­ستود. ما ناچاريم اين واقعيات را عليه هايدگر به كار گيريم. بعلاوه، فرد مرتكب كژفهمي در خصوص انديشه­هاي هايدگر خواهد شد اگر ارتباط دروني آنها را با هسته­ي انديشه­ي فلسفي­اش نبيند. با وجود اين، آنها اساسِ بيش از حد كوچكي را براي فهمي مناسب از انديشه­ي او ارائه مي­دهند. تاآنجاكه من مي­توانم ببينم او داراي عقيده­اي بود كه هيچ يك از منتقدان و پيروان او به نحو بسنده او را نفهميدند. من باور دارم كه او محق است، زيرا آيا همين امر كم و بيش در خصوص همه­ي متفكران برجسته صادق نيست؟ با وجود اين، اين امر ما را از پيشروي به جانب او باز نمي­دارد، زيرا ما چنين كاري را به هر ميزاني به­طور تلويحي انجام مي­دهيم؛ در انجام صريح اين كار ما مخاطره­اي بزرگ­تر از اين نمي­كنيم كه خود را در معرض ريشخند يا شايد دريافت گونه­اي آموزش مورد نياز قرار دهيم.

در بين بسياري از چيزها كه انديشه­ي هايدگر را تا بدين حد براي بسياري از معاصرين جذاب كرده است پذيرش اين فرض اوليه از سوي اوست مبني بر اينكه در حاليكه حيات و انديشه­ي انساني به­طور ريشه­اي تاريخي است، تاريخ يك فرايند عقلاني نيست. در نتيجه، او انكار مي­كند كه فرد بتواند متفكري را بفهمد بهتر از وي كه خودش را فهميده است و حتي آنگونه كه او خودش را فهميده است: يك متفكر بزرگ متفكر قبلي را بنا به رتبه به­طورخلاق مي­فهمد، يعني با دگرگون­سازي انديشه­ي او و از اين رو با فهمي از وي متفاوت با فهمي كه از خودش داشته است. فرد مشكل بتواند اين دگرگوني را مشاهده كند اگر شكل اصلي را نبيند. قبل از هر چيز بر طبق نظر هايدگر همه­ي متفكران قبل از وي بستر راستين همه­ي بسترها را فراموش كرده­اند، يعني مغاك بنيادين. اين تصديق دال بر اين دعوي است كه در جنبه­اي قاطع هايدگر اسلاف بزرگ خود را بهتر از خودشان فهميده است.

به منظور فهم انديشه­ي هايدگر و بنابراين به­طور ويژه موضع او در نسبت با سياست و فلسفه­ي سياسي فرد نبايد از آثار استاد او غفلت كند. نزديك شدن به هوسرل نبايد با هيچ­گونه گام غلطي شبيه به آنهايي كه از سوي هايدگر در 1933 و 1953 برداشته شد به مشكل بر بخورد. من شنيده­ام كه گفته مي­شود كه به هر جهت امر متناظر با امر هوسرلي تغيير دين او، نه عملكردي از سر ايمان، به مسيحيت بود. اگر صحت اين امر به اثبات رسد، اين امر تبديل به وظيفه­ي يك سفسطه­گرِ هداياي استثنايي خواهد شد كه شباهت­ها و عدم شباهت­هاي دو نوع كنش را ملاحظه كند و مزيت­ها و عدم مزيت­هاي مربوطه­ي آنها را بسنجد.

هنگامي كه تقريباً يك پسربچه بودم، هوسرل برايم توضيح داد كه او در آن زمان يك طرفدار شكاك و ظنينِ مكتب ماربورگِ نوكانتي بود، و اين خصيصه­ي آثار خود او درباره­ي اين دوره­ها بود: "مكتب ماربورگ با يك سقف آغاز مي­كند، در حاليكه من با فونداسيون آغار مي­كنم". اين بدين معناست كه براي مكتب ماربورگ تنها وظيفه­ي بخش بنيادين فلسفهْ نظريه­ي تجربه­ي علمي بود، يعني تحليل انديشه­ي علمي. با وجود اين هوسرل بيش از هر كس ديگري به­طور ژرف تشخيص داد كه فهم علمي از جهان، جداي از كامل بودن فهم طبيعي ما، مشتقي از آن است به چونان شيوه­اي كه ما را نسبت به خودِ بنيان­هايي فهم علمي فراموشكار كرده است: هرگونه فهم فلسفي بايد از فهم عمومي درباره­ي جهان آغاز شود، يعني از فهم ما از جهان آنگونه كه به­طورحساني قبل از نظريه­پردازي ادراك شده است. هايدگر در همان جهت بسيار بيش از هوسرل پيش رفت: موضوع اوليه ابژه­ي ادراك نيست بلكه شيء كامل آنگونه كه به مثابه بخشي از كانتكست انسان منفرد تجربه مي­شود است، يعني جهان منفردي كه آن شيء بدان متعلق است. شيء كامل آنچه است كه نه تنها به خاطر كيفيات اوليه و ثانويه و نيز كيفيات ارزشي در معناي متعارف آن اصطلاح بلكه كيفياتي همچون قدسي و سكولار وجود دارد: پديدار كامل يك گاو براي يك هندو بيشتر با مقدس بودن گاو تقويم مي­شود تا هر كيفيت يا جنبه­ي ديگري. اين امر بدين معناست كه فرد ديگر نمي­تواند درباره­ي فهم "طبيعي" ما از جهان حرف بزند؛ هر فهمي از جهان "تاريخي" است. بر طبق همين امر، فرد بايد به پس عقل انساني به سمت كثرت تاريخي برود، يعني زبان­هاي "رشد كرده" نه "ساخته شده". بر طبق همين امر وظيفه­ي فلسفيِ فهم ساختار كليِ مشترك براي همه­ي جهان­هاي تاريخي پيش مي­آيد. حال اگر بينشي در خصوص تاريخمندي هرگونه انديشه بناست حفظ شود، فهم ساختار كلي و ضروري كل جهان­هاي تاريخي بايد در معيت آن بينش باشد و تحت هدايت آن باشد. اين بدين معناست كه فهم ساختار ضروري كل جهان­هاي تاريخي يابد به مثابه اساساً متعلق به كانتكست تاريخيِ ويژه­اي باشد، يعني متعلق به يك دوره­ي تاريخي خاص. خصيصه­ي بينش تاريخ­انگارانه بايد متناظر با خصيصه­ي دوره­اي باشد كه بدان متعلق است. بينش تاريخ­انگارانه نهايي­ترين بينش است در آن معني كه همه­ي انديشه­هاي قبلي را به مثابه از ريشه ناقص در جنبه­اي قطعي آشكار مي­سازد و آن معني كه هيچ امكاني براي تغيير مشروع ديگري در آينده وجود ندارد كه امر منسوخ را ارائه كند و يا به عبارتي در اين بينش تاريخ­انگارانه پادرمياني كند. اين بينش به مثابه بينشي مطلق بايد متعلق به دقيقه­اي در تاريخ باشد. در يك جمله، مشكلي كه ذكر شد هايدگر را مجبور مي­كند تا آنچه را طرح، ساخت و پرادخت يا پيشنهاد دهد كه در مورد هر انسان ديگري مي­تواند فلسفه­ي تاريخ او ناميده شود.

اين دقيقه­ي مطلق مي­تواند دقيقه­ي مطلق بسيطي باشد يا دقيقه­ي مطلقي از كل تاريخ اسبق. اينكه اين دقيقه دقيقه­ي مطلق بسيط است نزاع هگل بوده است. نظام فلسفه­ي او، فلسفه­ي نهايي، يعني راه­حل كامل همه­ي مسائل فلسفي، متعلق به دقيقه­اي است كه بشريت از اصل مسئله­ي سياسي­اش را با تأسيس دولت پسا-انقلابي حل كرده است، يعني نخستين دولت براي تشخيص شأن برابر هر يك از انسان­ها. اين قله­ي مطلقِ تاريخ، ضمن پايان تاريخ بودن، در عين حال آغاز زوال است. در اين جنبه، اشپنگلر صرفاً نتيجه­ي نهايي انديشه­ي هگل را حاصل آورده است. بنابراين تعجب­آور نيست كه تقريباً هركسي عليه هگل طغيان كرد. هيچ كس اين امر را موثرتر از ماركس انجام نداد. ماركس ادعا كرد كه به­طور قطع راز كل تاريخ را برملا كرده است، با اين نتيجه­گيري كه مشتمل بر حال و آينده­ي حتمي است و همچنين سرفصل نظمي را كه مقيد به آمدن است و در آن و از خلال آن انسان­ها قادر خواهند بود يا مجبورند براي نخستين بار به سوي زندگي­هاي انساني راستين هدايت شوند. به­طور دقيق­تر براي ماركس تاريخ انسان، نه تنها تكميل نشده است بلكه حتي آغاز نشده است؛ آنچه ما تاريخ مي­ناميم فقط پيشا-تاريخ بشريت است. او ضمن به پرسش كشيدن اسكاني كه هگل به به مثابه عقلاني تلقي كرده بود از منظره­ي يك جامعه­ي جهاني پيروي كرد كه براي هميشه پيروزي كامل شهر بر روستا، امر متحرك بر امر عميقاً ريشه يافت و روح باختر بر روح خاور را پيش­فرض مي­گيرد و تقرر مي­دهد؛ اعضاي جامعه­ي جهاني كه ديگر يك جامعه­ي سياسي نيست آزاد و برابر هستند و در تحليل آخر چنين است زيرا هرگونه تخصصي­سازي، هرگونه تقسيم كار، راهي براي پيشرفت هركسي را ارائه داده است.

بي­توجه به اينكه نيچه نوشته­هاي ماركس را مي­شناخت يا نه او منظره­ي كومونيستي را راديكال­تر از هر كسي را زير سئوال برد. او انسان جامعه­ي جهاني كومونيستي را به مثابه آخرين انسان تعريف كرد، در مقام انساني در نهايي­ترين درجه­ي خفت: بدون "تخصصي­سازي"، بدون حدومرزگذاري، فخر و عظمت انساني غيرممكن مي­شود. بر طبق اين امر، او نفي مي­كند كه آينده­ي نژاد انساني از پيش متعين باشد. آلترناتيو آخرين انسان ابرانسان است، نوعي از انسان كه از همه­ي انواع قبلي انسان در عظمت و فخر عبور مي­كند و بر آنها غلبه مي­كند؛ ابرانسانِ آينده به­طور نامحسوس از سوي فلاسفه­ي آينده اداره مي­شود. منظره­ي نيچه با عنايت به ضد-تساوي­انگاري راديكال­اش از آينده­ي ممكن در يك معنا عميق­تر از منظره­ي نيچه سياسي است. نيچه به سان محافظه­كار نوعي اروپاي قاره­اي در كومونيسم فقط تكميل تساوي­انگاري دموكراتيك و خواست ليبراليستي براي آزادي را مي­ديد كه يك "آزادي براي" نيست بلكه فقط يك "آزادي از" است. اما در تمايز با آن محافظه­كاران او بيان مي­كند كه خودِ محافظه­كاري محكوم است، زيرا هرگونه موضع تدافعي، هرگونه طرز عملِ نگاه كننده به عقب محكوم است. آينده ظاهراً با دموكراسي و ناسيوناليسم است. نيچه هردو را به مثابه با آنچه بناست وظيفه­ي قرن بيستم باشد ناسازگار مي­بيند. او قرن بيستم را عصري از جنگ­هاي جهاني مي­بيند كه منتهي به فرمانروايي جهاني خواهد شد. اگر انسان قرار است آينده­اي داشته باشد آن فرمانروايي بايد با يك اروپاي متحد اِعمال شود. وظايف عظيم اين عصر آهنين بي­سابقه نمي­تواند از سوي حكومت­هاي ضعيف و بي­ثبات متكي بر عقيده­ي عمومي به انجام رسد. اين وضعيت جديد ظهور يك اصالت جديد را ندا مي­دهد – فخري كه با يك ايده­آل تازه شكل گرفته است: فخر ابرانسان. نيچه مدعي است كه به­طور قطع راز كل تاريخ را مشتمل بر اكنون كشف كرده است، يعني آلترناتيوي كه هم­اكنون با انسان مواجه مي­شود، انساني با نهايت خفت و انساني با بالاترين سرفرازي. امكان عبور از همه­ي انواع انساني قبلي و غلبه بر آنها خودش را بر اكنون آشكار مي­كند، كمتر بدين سبب كه اكنون بر همه­ي اعصار گذشته است بلكه بيشتر به اين سبب كه اكنون دقيقه­اي است از بالاترين خطر و رأساً به اين دليل دقيقه­اي است از بالاترين اميد.

فلسفه­ي تاريخ هايدگر داراي همان ساختار فلسفه­هاي تاريخ ماركس و نيچه است: دقيقه­اي كه در آن بينش نهايي گشودگي­هاي از راه­رسنده­اي از جنبه­اي آخرت­شناختي است. اما هايدگر بيشتر به نيچه نزديك است تا ماركس. هردو متفكر به مثابه نهايت نهيليسمي هستند كه بر طبق نظر آنها با افلاطون (يا قبل از او) آغاز شد – مسيحيت يگانه افلاطون­باوري براي مردم بود – و نتيجه­ي نهايي آن زوال حال حاضر است. تا به حال هر عصر بزرگي از بشريت از Bodenstaendigkeit (ريشه­داري در خاك) برخاسته است. با اين حال عصر بزرگ يونان كلاسيك اجازه­ي تولد شيوه­اي از انديشيدن را داد كه از اصل Bodenstaendigkeit را از آغاز به خطر انداخت و در نتايج معصر نهايي­اش در شرف نابود كردن آخرين آثار باقيمانده از آن شرايط عظمت انساني است. فلسفه­ي هايدگر متعلق به دقيقه­اي بي­نهايت خطرناك بود، يعني آنگاه كه انسان در خطري بزرگ­تر از هرزمان قبلي براي از دست دادن انسانيت­اش بود و بنابراين – با به­هم متعلق­بودگيِ خطر و رهايي – فلسفه مي­تواند وظيفه­ي مشاركت در احياء يا بازگشت Bodenstaendigkeit يا بلكه فراهم كردن يك نوع نوئين از Bodenstaendigkeit را به عهده بگيرد: يك Bodenstaendigkeit واري فوق­العاده­ترين Bodenlosigkeit، يك در خانه بودن وراي فوق­العاده­ترين بي­خانماني. خير، دلايلي وجود دارد براي اين انديشه كه بر طبق نظر هايدگر جهان هرگز تاكنون منظم نبوده است، يا فكر هرگز تاكنون انسان بسيط نبوده است. ديالوگي بين عميق­ترين متفكران باختر و عميق­ترين متفكران خاور به ويژه آسياي شرقي مي­تواند منتهي به كمالي شود كه مهياكننده، در معيت و نتيجه­بخش بازگشتي از خدايان شود. آن ديالوگ و هر چيزي كه مستلزم آن است، اما نه يقيناً كنش سياسي از هر نوعي، شايد راه است. هايدگر رابطه­ي منظره با سياست را بسيار راديكال­تر از ماركس يا نيچه قطع مي­كند. فرد متمايل مي­شود بگويد كه هايدگر درس­هاي 1933 را بيش از هر انسان ديگري ياد گرفته است. به يقين او هيچ جايي هر چه كه باشد را براي فلسفه­ي سياسي باقي نگذاشته است.

بياييد از اين اميدهاي تخيلي كه بيشتر از خيالباف­ها انتظار مي­رود تا فلاسفه، به سمت هوسرل چرخش كنيم. بياييد ببينيم آيا جايي براي فلسفه­ي سياسي در فلسفه­ي هوسرل باقي مي­ماند.

آنچه من قصد دارم بگويم متكي بر باز-خواني­اي، پس از ساليال سال غفلت از مقاله­ي برنامه­اي هوسرل "فلسفه به مثابه علم متقن" است. مقاله­اي كه نخستين بار در 1911 منتشر شد و انديشه­ي هوسرل پس از آن چندين تغيير مهم را از سر گذراند. با اين حال اين مهم­ترين بيان از پرسشي است كه ما دغدغه­ي آن را داريم.

هيچ كس در قرن ما فراخواني به فلسفه به مثابه يك علم متقن با چنين وضوح، خلوص، اتقان و عمقي را به ادنازه هوسرل پيش نكشيده است. "از نخستين آغازگاه­هايش فلسفه اين دعوي را پيش كشيده است كه علمي متقن باشد؛ به عبارت دقيق­تر، اين دعوي را پيش كشيده است كه بالاترين نيازهاي نظري را برآورد و در نسبت با اخلاق و دين يك زندگي ممكن را ارائه دهد كه با هنجارهاي عقلاني محض تنظيم كند. اين دعوي ... هرگز به تمامه رها نشده است. [با اين حال] فلسفه در هيچ دوره­اي از توسعه­اش قادر نبوده است اين دعوي را مبني بر يك علم متقن بودن برآورد ... فلسفه به مثابه علم هنوز آغاز نشده است ... در فلسفه [در تعارض با علوم] همه چيز مناقشه­برانگيز است".

هوسرل مهم­ترين مثال را در تقابل بين دعوي و دستاورد در "حكمراني طبيعي­انگاري" مي­يابد. ( در اين بستر تفاوت بين طبيعي­انگاري و پوزيتيويسم بي­اهميت است). در آن شيوه از انديشيدن نيت معطوف به سمت يك فلسفه در روح يك علم متقن كاملاً زنده است. اين امر مزيت­اش و در عين حال حجم عظيمي از نيرويش را قوام مي­بخشد. شايد ايده­ي علم در كل قدرتمند­ترين ايده­ي زندگيِ مدرن است. يقيناً هيچ چيز نمي­تواند مسير پيروزمندانه­ي علمي را كه ايده­آل­اش تكميل خودِ عقل است را كه نمي­تواند هيچ مرجعيتي را در كنارش يا بالاتر از خودش تحمل كند، متوقف سازد. هوسرل با طبيعي­انگاري احترام مي­گذارد بويژه براي زنده نگاه داشتن عقيده­ي يك "فلسفه كه از بستر برآيد" در تقابل با عقيده­ي سنتيِ فلسفه به مثابه "نظام". در عين حال او بيان مي­كند كه طبيعي­انگاري ضرورتاً هرگونه ابژكتيويته­اي را نابود مي­كند.

اما هوسرل از طبيعي­انگاري اين ديدگاه را مي­فهمد كه بر طبق آن هرچيزي كه هست به مثابه بخشي از طبيعت شكل مي­گيرد، يعني "طبيعت" به مثابه ابژه­ي علم طبيعي (مدرن) فهميده مي­شود. اين بدين معناست كه هرچيزي كه هست يا خودش "فيزيكي" است يا اگر "رواني" است صرفاً متغيري وابسته از امر فيزيكي است، يعني "در بهترين حالت يك معيت متوازي ثانويه". در نتيجه طبيعي­انگاري هم آگاهي و هم همه­ي قواعد (منطقي، اخلاقي و امثال اينها) را "طبيعي­سازي" مي­كند. آن شكل از طبيعي­انگاري كه توجه ويژه­ي هوسرل را به خود جلب كرد روان­شناسيِ تجربي به مثابه ابزاري براي تدارك بنياني علمي براي منطق، نظريه­ي دانش، زيباشناسي، اخلاق و تعليم و تربيت بود. روان­شناسي مدعي است كه علم خودِ پديدارها يا "پديدارهاي رواني" است، يعني علمِ آنچه فيزيك از اصل كنار مي­گذارد، بدين منظور كه "طبيعت حقيقي، ابژكتيو و از حيث فيزيكي دقيق" آن جستجو شود، يا طبيعتي جستجو شود كه خودش را در پديدارها حاضر مي­سازد. اگر به زباني بسيار غير دقيق بيان كنيم، روان­شناسي به خودِ كيفيات ثانويه مي­پردازد كه فيزيك كه صرفاً به كيفيات اوليه مي­پردازد آنها را كنار مي­گذارد. به زبان دقيق­تر، فرد مجبور است بگويد كه پديدارهاي رواني دقيقاً به اين سبب پديدار هستند طبيعت نيستند.

طبيعي­انگاري به مثابه نظريه­ي دانش بايد گزارشي از علم طبيعي ارائه دهد، يعني درباره­ي صدق يا اعتبار آن. اما هر علم طبيعي طبيعت را در آن معنايي مي­پذيرد كه در آن طبيعت از سوي علم طبيعي منظور است، به مثابه داده­شده، يعني به مثابه "في­نفسهْ موجود". همين امر البته در خصوص روان­شناسي صادق است كه متكي است بر علمِ طبيعتِ فيزيكي. از اين رو، طبيعي­­انگاري به­تمامه نسبت به زمري كه در "دادگيِ" طبيعت ذاتي است كور است. اين طبيعي­انگاري از حيث تقويمي ناتوان از نقدي راديكال از خودِ تجربه است. از پيش بديهي انگاشتن يا فرض كردنِ علميِ طبيعت متاخر است و متكي است بر يك فرض پيشا-علمي؛ اين مورد اخير به همان اندازه­ي مورد نخست نيازمند روشن­سازي راديكال است كه مورد اول. از اين رو، يك نظريه­ي بسنده­ي دانش نمي­تواند متكي بر پذيرش خام­باورانه­ي طبيعت در هر معنايي از طبيعت باشد. نظريه­ي بسنده­ي دانش بايد متكي بر دانش علمي درباره­ي خودِ آگاهي باشد، كه براي آن طبيعت يا وجود هم­پيوندند يا ابژه­هاي قصد شده­اي هستند كه خودشان را در و از طريق آگاهيِ تنها در "درونباشيِ محض" تقويم مي­كنند؛ "طبيعت" يا "وجود" بايد "به تمامه معقول" شود. چنين روشن­سازيِ راديكالي از هرگونه ابژه­ي ممكني از آگاهي مي­تواند فقط وظيفه­ي پديدارشناسيِ آگاهي در تقابل با علم طبيعي­انگارانه­ي پديدارهاي رواني باشد. فقط پديدارشناسي مي­تواند روشن­سازي بنيادينِ آگاهي و كنش­هاي آن را تدارك ببيند كه فقدان آنها روان­شناسيِ موسوم به روان­شناسي دقيقه را به­طور راديكال غيرعلمي مي­سازد، زيرا اين روان­شناسي به­طور مستمر از مفاهيمي استفاده مي­كند كه از تجربه­ي هرروزه نشأت مي­گيرند بدون اينكه آنها را از حيث بسندگي­شان ارزيابي كند.

بر طبق نظر هوسرل مهمل است كه به پديدارها طبيعتي را اسناد دهيم: پديدارها در يك "سياله­ي مطلق" آشكار مي­شوند، يعني يك "سياله­ي ابدي"، در حاليكه "طبيعت ابدي" است. حال دقيقاً بدين سبب كه پديدارها هيچ طبيعتي ندارند، آنها داراي ذات­اند. پديدارشناسي اساساً مطالعه­ي ذوات است و به هيچ وجه به مطالعه وجود [اگزيستنس] نمي­پردازد. در انطباق با اين امر، مطالعه­ي حيات ذهن آنگونه كه از سوي مورخين انديشمند اِعمال مي­شود به فيلسوف يك ماده­ي اصلي­تر و بنابراين بنيادين­تر از مطالعه­ي طبيعت براي تحقيق ارائه مي­دهد.

فلسفه به مثابه علم متقن از جانب انديشه­اي كه تحت تأثير تاريخ­انگاري در شرف چرخش به سمت صرفِ Weltanschauungsphlosophie [معمولاً اين اصطلاح Weltanschauung به انگليسي world-view ترجمه مي­شود كه آن را به فارسي "جهان-بيني" ترجمه مي­كنيم. ترجمه­ي اين اصطلاح از حيث فلسفي به جهان-بيني بيشتر معناي مورد نظر ديلتاي و پيروان او را به ذهن متبادر ­مي­سازد. و هوسرل در فلسفه به مثابه علم متقن و بسياري از آثار ديگر آن را نقد مي­كند. اما خود هوسرل در دوره­ي متاخر از اين اصطلاح معناي عام­تري را مد نظر دارد كه يادآور استفاده­ي اوليه­ي­تر زبان آلماني از تجربه­ي متون شرقي بود به همين سبب اندكي به مفهوم عمومي "حكمت فلسفي" در نزد ما نزديك­تر است. او در دست­نوشته­اي به نام "بودا و سقراط" بنا به تفسير كارل شومان بزرگ شوپنهاوريسمي را نقد كرد كه در واقع حكمت شرقي را مد نظر دارد. از اين رو كمي معناي مد نظر هوسرل از اين اصطلاح فراخ­تر از جهان-بيني است. لذا آن را اجالتاً ترجمه نمي­كنم تا كمي بيشتر درباره­ي آن مطالعه كنم. مترجم] بود، در جايگاهي ثانويه قلمداد مي­شد. Weltanschauung عبارت است از تجربه-زندگيِ نظم بالاتر. اين امر مشتمل است بر نه تنها تجربه­ي جهان بلكه تجربه­ي ديني، زيبا­شناختي، اخلاقي، سياسي، تكنيكي-عملي و غيره. انساني كه دارنده­ي چنين تجربه­اي در يك سطح بسيار بالاست خردمند [Wise] ناميده مي­شود  و گفته مي­شود كه داراي يك Weltanschauung است. بنابراين هوسرل مي­تواند از "خرد [Wisdom] يا Weltanschauung" حرف بزند. بر طبق نظر او خرد يا Weltanschauung يك مؤلفه­ي ذاتي از ساختمان همچنان ارزشمندتري است كه ما از ايده­ي ارزش عالي يا از ايده­ي انسانيت منظورمان است. Weltanschauungsphlosophie هنگامي به وجود مي­آيد كه تلاشي در جهت مفهومي­سازيِ خرد يا در جهت دادن يك ساخت و پرداخت منطقي بدان يا به عبارت ساده­تر دادن صورت يك علم بدان صورت مي­گيرد؛ اين امر به­طور معمول با تلاشي همراه مي­شود كه در جهت استفاده از نتايج علوم خاص به مثابه مواد است. اين نوع فلسفه هنگامي كه در صورت اين يا آن نظام از نظام­هاي بزرگ لحاظ مي­شود، نسبتاً كامل­ترين راه­حل معماهاي زندگي و جهان را ارائه مي­دهد. فلسفه­هاي سنتي در عين حال Weltanschauungsphlosophien و فلسفه­هاي علمي بودند زيرا اهداف خرد از يك سو و اهداف علم متقن از ديگر سو به وضوح از يكديگر هنوز منفك نبودند. اما براي آگاهيِ مدرن تفكيك ايده­هاي خرد و ايده­هاي علم متقن تبديل به يك واقعيت شده است و آنها از اين پس الي­الابد منفك باقي مي­مانند. ايده­ي Weltanschauung از عصري به عصري تفاوت مي­كند حال آنكه ايده­ي علم فرا-زماني است. فرد شايد بيانديشد كه تحقق­هاي ايده­هاي اين دو تا بي­نهايت به­طور مجانبي نزديك مي­شوند [منظور اين حالت رياضياتي است كه دو خط به سمت يكديگر نزديك مي­شوند اما هرگز يكديگر را قطع نمي­كنند. مترجم]. با اين حال "ما نمي­توانيم صبر كنيم"؛ ما اكنون نياز به "سرفرازي و تسلي" داريم؛ ما به گونه­اي نظام نياز داريم تا با آن زندگي كنيم؛ فقط با Weltanschauung يا Weltanschauungsphlosophie اين خواست­هاي تصديق­شده ارضاء مي­شوند. به يقين فلسفه به مثابه علم متقن نمي­تواند آنها را ارضاء كند: به سختي آغاز شده است و نياز به قرن­ها، اگر نگوييم هزاره­ها دارد تا اينكه "در رابطه با اخلاق و دين يك زندگي تحت حاكميت قواعد عقلانيِ محض را ممكن كند"، اگر اصلاً زمانه­هايي نباشد كه اساساً ناكامل و نيازمند به بازنگري راديكال نباشند. از اين رو، اغواي براي ترك آن به نفع Weltanschauungsphlosophie بسيار بالاست. از منظرگاه هوسرل فرد مي­تواند بگويد كه هايدگر ثابت كرد كه از مقاومت در برابر آن اغوا ناتوان بود.

تأمل در خصوص رابطه­ي دو نوع فلسفه آشكارا متعلق است به عرصه­ي فلسفه به مثابه علم متقن. اين امر به نزديك­ترين بعد براي ياري­بهري هوسرل در فلسفه­ي سياسي مي­رسد. او پيش نمي­رود تا متحير شود كه آيا تعقيب مصمم فلسفه به مثابه علم متقن تأثير مغايري بر Weltanschauungsphlosophie دارد يا نه كه اغلب انسان­ها نياز دارند با آن زندگي كنند و از اين رو بر بالفعل­سازي ايده­هايي كه آن نوع فلسفه در خدمت آنهاست، يعني در جايگاه نخست بر متصديان فلسفه به مثابه علم متقن اما به­طورثانويه همچنين بر همه­ي آنهايي كه تحت تأثير آن متصديان هستند. به نظر مي­رسد او اين امر را از پيش بديهي انگاشته است كه هميشه تنوعي از Weltanschauungsphlosophien وجود خواهد داشت كه به­طور صلح­آميزي در درون جامعه­اي يكسان و همان هم­بود هستند. او توجهي به جوامعي نمي­كند كه يك Weltanschauung يا Weltanschauungsphlosophie يگانه­اي را بر همه­ي اعضاي­شان تحميل مي­كنند و به همين دليل تحمل فلسفه به مثابه علم متقن را ندارند. همچنين او در نظر نمي­گيرد كه حتي يك جامعه كه به­طور نامحدود Weltanschauungen بسياري را تحمل مي­كند اين كار را به خاطر يك Weltanschauung خاص انجام مي­دهد.

هوسرل، كه به يقين تأملي را كه ما درباره­ي آن صحبت كرده­ايم تعديل كرد، به طريقي تحت تأثير رخدادهايي ادامه داد كه نمي­توان آنها را ناديده و ناشنيده گذاشت. وي در يك سخنراني كه در 1935 در پراگ ارائه داد مي­گويد: "آنهايي كه به­طور محافظه­كارانه­اي به سنت و حلقه­ي انسان­هاي فلسفي قانع هستند با يكديگر خواهند جنگيد و به يقين اين جنگ در ميدان قدرت سياسي رخ خواهد داد. پيشاپيش در آغازگاه­هاي فلسفه شكنجه شروع مي­شود. انسان­هايي كه معطوف به آن ايده­ها[ي فلسفه] زندگي مي­كنند ياغي­اند. و در عين حال: ايده­ها قدرتمندتر از همه­ي قدرت­هاي امپريك­اند". به منظور ديدن رابطه­ي بين فلسفه به مثابه علم متقن و آلترناتيو آن به وضوح فرد بايد به تنازع سياسي بين دو آنتاگونيست [رقيب] بنگرد، يعني به خصيصه­ي ذاتيِ آن تنازع. اگر فرد قاصر از چنين كاري باشد، نمي­تواند به وضوحي درباره­ي خصيصه­ي ذاتيِ آنچه هوسرل "فلسفه به مثابه علم متقن" مي­نامد دست يابد.

 

 

پايان ترجمه 5/1/ 1391