هوسرل و مسئلهي ايدهآليسم اثر: آدورنو/ آدورنو غلیه هوسرل رالف دوماین ترجمه: غلامی
هوسرل و مسئلهي ايدهآليسم
اثر:
تئودور آدورنو
و
آدورنو عليه هوسرل
اثر:
رالف دوماين
ترجمه: علي نجات غلامي
هوسرل و مسئله ایدهآلیسم
تئودور آدورنو
مزیتهای یک فیلسوف، یعنی مزیتهای راستين فلسفی او، نه آن مزیتهایی که وی میتواند آنها را در مقام یک معلم یا الهامبخش داشته باشد، نباید بنا به "نتایجی" که وی در ضمن انديشيدناش بدانها رسیده است تعیین شوند. این ایده که یک فیلسوف باید دستهای ثابت از یافتههای تکذیبناپذیر فراهم آورد، ایدهای که خود هوسرل به یقین در آن سهیم است، از پیش فرض گرفته است که همهي وظایفی که وی پیش روی خود ترسیم کرده است میتوانند واقعاً به انجام رسند، یعنی پاسخی برای هر پرسشی که وی پیش میکشد، میتوان یافت. با وجود این، این فرض مناقشهبرانگیز است. امکان دارد وظایفی فلسفی وجود داشته باشند که اگرچه ضرورتاً در یک فرایند منسجم از اندیشیدن پیش میآیند، اما نتوانند به انجام رسند؛ بنابراین، آنها منجر به یک تنگنا ميگردند که گناه فيلسوف نيست و نيز يك تصادف نيست كه فقط بتواند با احتمالات تاریخ فلسفه احتساب شود، بلكه تنگنايي است كه ریشه در آنتاگونيسمهاي درونی خود مسئله دارد. در همین رابطه است که من میخواهم مسئلهی ایدهآلیسم را مورد بحث قرار دهم. شاید کسی بتواند ایدهآلیسم را در اینجا به مثابه یک فلسفه تعریف کند که تلاش دارد چنین تصوراتي را در مقام واقعیت یا حقیقت بر پایهی تحلیلی از آگاهی بنا کند. این امر با این فرض کلی آغاز ميشود که در مصداق اخیر یک اينهماني بین ابژه و سوژه را میتوان تقرر داد. این تقدیر فلسفهي ایدهآلیستی بود که همه عقيدههايي [notion: مفهوم، ايده، تصور و غيره معنا ميدهد اما ازآنجاكه آن اصطلاحات جايگزين مفاهيم تثبيتشدهي مهمي هستند ترجيح دادم از آنها استفاده نكنم. خوانندهي محترم ميتواند در اين متن از عقيده چيزي همچون مفهوم و تصور و ايده را درك كند. مترجم] که از عرصهی تجربه (Eerlebnis) مشتق كرده است، منتهی به یک بنبست گردند. آن بنبستي که میتواند با عقيدهي دادگی (Gegebenheit)، یعنی عقيدهي تجربهي درونی بیواسطه روشن شوند. هوسرل در آخرین دورهی بسط [اندیشهاش] به طور انتقادی و مفصل به این عقيده پرداخت. او در کتابش، منطق صوری و فرارونده، میگوید: "حتی در اینجا، یعنی در نمونهي تجربهي درونی، آنجا که اين تجربه به طریقی باید به طور دقیقتر و متمایزتر توصیف شود، گفتن اینکه دادهی درونباش واقعاً در تجربهی تقويمي وجود دارد کاملاً با معناست و باید در برابر خطاي اين فرض اخطار داد كه داده به مثابه ابژه به تمامه در این وقوع واقعیاش تقویم میشود". (p.251). از سوی دیگر، کاملاً واضح است که هیچ تحلیلی از آگاهی نمیتواند از عقيدهي دادگی آنگونه که در نظریهي حسیات لاک واقع میشود، رها شود. حتی باید تصدیق کرد که به طریقی، عقيدهي امر دادهشدهي بیواسطه بسیار نزدیکتر است به اَعمال و کنشهای روانشناختیِ ذهن انسانی تا مفاهیم بسیار متمایز شده و واسطهایِ تحلیلات فراروندهی کانت، یا نظریهی هوسرل دربارهی بداهت به مثابهی یک فرایند. این واقعیت که عقيدهاي همچون دادگی نمیتواند در نهایت موفق باشد، چندان در نتیجهی این واقعیت نیست که موافق تجربههاي یقینی نیست؛ این امر منتهی به مشکلی میشود که هوسرل آن را توصیف میکند، زیرا او فرض گرفته است منبع نهایی حقیقتْ وحدت آگاهی است. این يك صفت مشخصه است كه اعتراضاتی كه هوسرل علیه هرگونه عقيدهاي از دادگی پيش ميكشد به کارکرد امر دادهشده در درون آن وحدت و نسبیتی مبنی بر اینکه هرگونه دادگی ضرورتاً در درون بستر آن وحدت فرض میشود، ارجاع دارد. به وضوح، تحلیلاتی همچون نقد هوسرل بر دادگی هیچ نتیجهای در معنای جاری کلمه حاصل نمیآورند؛ هوسرل نه قادر است عقيدهي دادگی را با یک اصطلاح مناسبتر جایگزین کند و نه قادر است فرضيههاي نظريهاي مانند فرايند رويآورديِ بداهت را در ارتباط با امور واقع ابتدايي كه ترسيمكنندهي يك چنين فرايندي هستند، توضيح دهد. با وجود اين، ارزش كلِ روند ميتواند مركب از چرخشي عليه پيشفرض ايدهآليستيِ اينهماني نهايي سوژه و ابژه باشد. به نظر من چنين ميآيد كه فلسفهي هوسرل دقيقاً تلاشي براي تخريب ايدهآليسم از درون است، تلاشي با ابزار آگاهي براي شكستن ديوار تحليل فرارونده، با اينكه در عين حال تلاش ميكند چنين تحليلي را تا آنجاكه ممكن است به انجام برساند. تحليلات اندكي كه در اينجا از فلسفهي هوسرل گزينش شدهاند، ترسيمكنندهي اين تلاش از جانب هوسرل براي ويران كردن سنت ايدهآليستي هستند و نيز مشكلاتي كه وي بدين سبب با آنها مواجه شد، چراكه وي هرگز به طور كامل خودش را از پيشفرضهاي ايدهآليسم رها نساخت.
تشخيص من اين است كه عبارتي همچون "آنتاگونيسم دورنيِ خود مسئله" ميتواند قابل اعتراض به نظر رسد و اينكه يك روش كه مستغرق در حركت مفاهيم باشد، از جمله مفهوم دادگيِ فوقالذكر، داراي نشان بيمارياي از نظرورزي هگلي است. هوسرل يقيناً در اين بدگماني اشتراك داشته است، زيرا او هرگز لاف فهم جملهاي از هگل را نزده است و يكبار كه بحث از اين موضوع بود كه هگل اصل تناقض را رد كرده است، به هگل به مثابه يكي از نمونههايي استناد كرد كه مشكل بتوان تمايزي بين نابغه و احمق در وي ترسيم كرد. به نظرم ميرسد كه جالبترين چيز اين است كه خودِ هوسرل بياختيار نمونهاي از روش هگلي به دست ميدهد. هيچ فيلسوف ديگري در زمانهي هوسرل وجود نداشت كه اصطلاحاتي همچون "ديناميك" و "فرايند" چنين نقش اندكي در انديشهاش، به استثناي دورهي متاخرش، ايفاء كنند. او عادت داشت كه انديشيدن را نه به مثابه كنش كه به مثابه نگريستن به چيزها تفسير كند، يعني به طور مسكوت روبهرو شدن با آنها مانند نقاشيها در يك گالري. او نميخواست انديشهها را با فرايندهاي روحي به هم مرتبط كند، بلكه ميخواست آنها را از يكديگر تاآنجاكه ممكن است به طور تميز و واضح از هم جدا كند. او از آغارگاههاي رياضياتياش تا لحظهي آخر فقط دلمشغول تصديق يقينيات ابدي [ ] بود و به سبب پديدارهاي گذرا كاملاً راسيوناليسم كلاسيك را تحقير ميكرد. خلاصه، او استاتيكترين متفكر دورهي خود بود و همين واقعيت است كه او را وارد چنين تقابل بنياديني با برگسون ميكند كه اغلب با او مقايسه ميشود به سبب مفهوم ايدهسازي يا Wesensschau وي كه اغلب با مفهوم شهود برگسون همپيوند دانسته ميشود. با اين حال، انديشهي او در يك شكل برابرنهادي بسط يافته است و بنا به استلزام با برابرنهادي با كل عرصهاي از انديشه كه خودِ فلسفهي وي بدان متعلق بود خاتمه مييابد. هوسرل در مقام شاگرد فيلسوف اتريشي، فرانتس برنتانو كارش را آغاز كرد كه با وي در سراسر زندگي فلسفياش شباهت خاصي را حفظ كرد. فلسفهي برنتانو از دو منبع تغذيه ميشد: از سنت ارسطوييِ كليسايِ رمي كاتوليك و از امپريسيسم انگليسي. او در تمام زندگياش تلاش كرد اين منابع را در دستگاه يگانهاي از انديشهها بياميزد، به عبارتي او تلاش كرد يك پيشينيانگاري صريح انتولوژيكِ ابژكتيو منطقي را با يك اپيستمولوژي روانشناسانهي عظيم تركيب كند. اين تلاش در نمونهي برنتانو از همان آغاز يك گرايش قوي ضد-كانتي داشت. نزد برنتانو، عناصر پيشيني حقيقت بهطور سوبژكتيو تقويم نميشدند، بلكه داراي خصيصهاي صريحاً ابژكتيو بودند و همين نكته در فلسفهي اخلاق او نيز باقي ماند، بويژه در مقالهي معروف او "دربارهي خاستگاه دانش اخلاقي" (Von Ursprung sittlicher Erkenntnis) كه در آن او تلاش ميكرد خير را در ارتباط با درست و غلط، يعني در ارتباط با درستي ابژكتيوِ عشق يا نفرت مرتبط با ايدهي مورد بحث مشخص كند. همانطور كه ممكن است متناقض به نظر برسد، همين تصور از ذات ابژكتيو امر پيشيني است كه او را متمايل به روانشناسي امپريكي ميكند. اگر ذواتي كه دانش ما بدانها متعلق است بهطور ابژكتيو داده شدهاند و با فرايند انديشيدن ما تقويم نشدهاند، فرايند انديشه شأن كانتي و خصلت مجبوركنندهي خود را از دست ميدهد: يعني ميتواند بر يك اساس صريحاً امپريك تلقي شود. با وجود اين، برنتانو خودش را با تركيبي والامقام از دگماتيسم و شكاكيتانگاري در تقابل با نقادي راضي نكرد. او تلاش كرد گرايشات انتولوژيك و امپريك انديشهاش را متحد كند و همين تلاش بود كه احياناً بر كل نسل متفكران اتريشي تاثير گذارد. وي به منظور رسيدن به اين همنهاد مفهوم كلاسيك كهني را برگزيد كه تاآنجاكه من ميدانم براي نخستين بار از سوي دونس اسكوتوس بسط يافته بود. اين مفهوم، رويآورندگي است كه كنشهاي روانيِ خاصي – "تجربهها" - را هدف ميگيرد كه از اساس به مثابه دارندهي يك "معنا" كه فراتر از آنها ميرود تعريف ميشوند. فرد در تعريف اين مفهوم ممكن است يك گرايش راديكال امپريسيستي را ببيند كه به سمت متضادش اريب ميشود. زيرا اين ديدگاه، يعني اين دكترين هيوم كه ايدهها صرفاً به نحوي انطباعات ضعيفتر و تعديليافتهترند، قابل دفاع نيست. ما هنگام تحليل آن تجربههايي كه امپريسيسم كلاسيك "ايدهها" مينامد، محق هستيم آنها را در ارتباط با آن تجربههايي كه آنها نيستند، يعني انطباعات تفسير كنيم. ما ضمن باقي ماندن در يك سطح صريحاً توصيفي، ميتوانيم فقط بگوييم كه آنها به معناي چيزي هستند كه خودشان آن نيستند. مثلاً، اگر من اكنون به دنداندردي كه ديروز داشتم بيانديشم، آنگاه تجربهي حاضر من، يعني كنش فكر كردن، متفاوت است از آنچه هدف ميگيرد، يعني دنداندرد؛ حال آنكه از ديگر سو، در يك معناي خاص، به دنداندردي كه ديروز داشتم به طور ذهني در كنش انديشيدن حاضر من به مثابه ابژهي رويآوردياش بهطور ضمني اشاره ميشود، بدون هيچگونه ارجاعي به واقعيت يا ناواقعيتِ فراسوروندهي آن. رويآورندگي بعدها يكي از ابزار اصولي هوسرل ميشود. او از استادش برنتانو اين مفهوم و همچنين ايدهي خصيصهي ابژكتيو ذواتِ فرايندهاي سوبژكتيوِ انديشيدن را اخذ ميكند. هوسرل در مقام يك رياضيدان كارش را آغاز ميكند. مادهي انديشهي او از همان بدو امر تاآنجاكه ممكن است از نسبيت تأمل سوبژكتيو ميگريزد، مادهاي كه ابژكتيويتهي آن وراي هرگونه شك ممكن قرار ميگيرد. هنوز، تحت تأثير برنتانو تلاش ميكند شناختشناسي روانشناسانهي زمانهاش را براي اين قلمرو بهكار گيرد و در فلسفهي حساباش يك بنيان روانشناسانه براي حساب ارائه دهد. يك انگيزهي برابرنهادي در انديشهاش خود را براي نخستين بار محسوس ميسازد آنگاه كه برخي از انتقادات رياضياتياش او را از قصور ضروريِ چنين تلاشي هشيار ميسازد. مهم است كه هنگامي كه وي دربارهي آن سخن ميگويد، براي نخستين بار اصطلاح هگلي Urbergang (انتقال يا گذار) به دل زبان هوسرل ميخزد: "همان حيني كه انتقال از روابط دروني روانشناختيِ انديشيدن به وحدت منطقي محتوايِ انديشه (وحدت نظريه) بنا بود صورت ببندد، هيچ استمرار و وضوحي نميتوانست به دست آيد" (پژوهشهاي منطقي، جلد I، مقدمه، ص. vii). از اين زمان به بعد، هوسرل تلاش كرد رياضيات را رها سازد و نه تنها رياضيات بلكه اعتبار منطقي در مقام يك كل [را] از تأمل روانشناسانه و تصديق آن در مقام قلمرويي از آن خودش [رهايي ببخشد]. تأثير عظيمي كه هوسرل در زمانهاش گذارد در نتيجهي اين تلاش بود: تلاشي كه ابژكتيويتهي حقيقت [صدق] را دوباره بر روانشناسيانگاري نسبيانگارانه فاتح ساخت. فرد بايد بداند كه در خلال سدهي نوزدهم در آلمان هيچ فلسفهاي بجز نوكانتيانگاري نپذيرفته بود كه خودش را به مثابه روانشناسانه اعلام نكند. چرا پژوهشهاي منطقي هوسرل چنين اثر شگرفي گذاشت؟ پاسخ اين است: گرايشاتي كه بنا به آنها وي دشمن پوزيتيويسم روانشناسيانگارانهي زمانهاش شد – كه البته چيزي بسيار متفاوت با پوزيتيويسم منطقي جديد است – ريشههايشان را در خود پوزيتيويسم داشتند. هوسرل، حتي در دورهي بلوغ فكرياش، در ايدهها، خاطر نشان ميكند كه "اگر از پوزيتيويسم منظورمان بستريابيِ بيغرض مطلق است براي همهي علوم بر پايهي آنچه پوزيتيو باشد، يعني آنچه بتواند بهنحو اوليه دريافت گردد، پس اين ما هستيم كه پوزيتيويستهاي اصيلايم" (ايدهها، ترجمهي گيبسون، ص. 86). يعني ميتوان گفت، اگر وي رهيافت روانشناسانه را به رياضيات و از اين رو به منطق نقد ميكند، انگيزهي او گونهاي نظرورزي متافيزيكي نيست، بلكه وي دريافت كه هنگام تحليل علميِ ماهيتِ حقيقت رياضياتي از قبيل حقيقت دادهشده در علم پوزيتيو رياضياتي، مقدور نيست كه اين امر به كنشهاي روانشناسانهي انديشيدن مربوط به آن حقايق فروكاهيده شود. هنگامي كه فلسفهي هوسرل بيشتر و بيشتر بر مفهوم ذات در مقابلِ عقيدهي امور واقع [فاكتها] تأكيد داشت، منبع اين تأكيد يك منبع علمي بود. هوسرل ميانديشيد كه وي به شدت بر خودِ امور واقع تكيه دارد، يعني " امر واقعِ [فاكتِ]" حقايق رياضياتي به مثابه وحدتهاي ايدهآلِ بيارتباط با هرگونه وجود واقعي. اين خودِ حقايق بايد به مثابه امور واقع در معنايِ چيزي دادهشده تلقي شود كه بايد آنگونه كه هست پذيرفته شود و نميتواند با هيچگونه فرضيهي توضيحي تعديل يابد. اگر خودِ هوسرل نميخواست بدواً جهاني بالاتر را حفظ كند، [يعني به رغم] هرآنچه اين امر بر آن دلالت دارد، به هر حال فلسفهي او در جو فكري آلمانِ پس از جنگ [جهاني اول] به مثابه يك روش براي بازتقرر نوعي سلسله مراتب از ارزشها با خودِ علمِ پوزيتيو موثر واقع شد. آنچه او عملاً ميخواست نشان دهد اين بود كه روش علمي و روشنگشته كه با طرز عمل رياضياتي پرورده گشته است ممكن نيست كه خودش را با روش روانشناسانه متقاعد كند و بايد در جستجوي تصديقي متفاوت باشد. براي وي بنيان روانشناسانهي منطق فرضيهاي، نظرورزانه و به طريقي حتي متافيزيكي است.
چالش وي عليه روانشناسيانگاري به معنايِ بازتعريف پيشداوريهايِ دگماتيك نيست، بلكه آزادسازيِ عقل انتقادي از پيشداوريهاي محتويِ در مذهبِ نقدناشده و خام "فاكتهايي" است كه وي در شكلِ روانشناسانهي آن به چالش ميكشد. همين عنصر از فلسفهي هوسرل است كه من در آن حتي امروزه "حقيقت"اش را ميبينم.
من به اين نكته چنان اهميتي ميدهم كه مايلم بهطور انضماميتري آنچه واقعاً در پي ميآيد را روشن سازم و استدلال محوريِ جلد نخست پژوهشهاي منطقي را بازيابي كنم، اگرچه اين جلد در مقايسه با فلسفهي پديدارشناسانهي دوران بلوغ فكري هوسرل، او را در جايگاهي دانشجويي نمايان ميسازد. اين استدلال محوري در مقابل اين فرض بيان ميشود كه قوانين منطق صوري به مثابه "قوانين انديشيدن" با "قوانين طبيعي" يا قوانين علّي كه بر طبق آنها فرايندهايِ روانيِ شيء بههمپيوسته هستند، اينهماناند. او اصرار دارد كه هنجارهاي علّي كه بر طبق آنها انديشيدن بالفعل بايد به چونان طريقي پيش رود كه با هنجارهاي ايدهآل منطق موافق باشند، به هيچ وجه با خودِ اين هنجارهاي ايدهآل اينهمان نيستند (بنگريد به پژوهشهاي منطقي، جلد I، ص. 68). "اگر يك هستندهي انديشنده، يعني يك شخص، بهطور روانشناسانه به چونان شيوهاي تقويم ميشد كه وي نتواند احكام متناقضي در درون يك زنجيرهي يگانه از انديشه وضع كند يا نتواند هيچگونه استنباط متناقض با اسلوب قياس ترسيم كند، اين امر به هيچ وجه حاكي از اين نيست كه اصول منطقي، از قبيل اصل تناقض، قوانين طبيعي هستند كه با آنها اين تقويم روانشناسانه از فرد، كه قادر به انديشيدن به طريق ديگري غير از طريقي منطبق با اين قوانين نيست، ممكن باشد توضيح داده شود". هوسرل اين امر را با مثالي از يك ماشين حساب توضيح ميدهد. "چينش روابط دروني كليدهاي بيروني بنا به قوانين مكانيكي است، يعني "قوانين طبيعت" بر طبق معناي اصول حسابيِ مسلم گرفتهشده. با وجود اين، هيچ كسي به قوانين حسابي به جاي قوانين مكانيكي براي توضيح كار فيزيكي اين ماشين اشاره نميكند". قلمرو كنشهاي فيزيكي كه هوسرل در اينجا اين ماشين را با آنها مقايسه ميكند ديگر نميتوانند بيش از آني از قلمرو هنجارهاي منطقي مشتق شوند كه كار ماشين حساب بتواند با قواعد رياضياتي توضيح داده شود كه بر طبق آنها فيگورها آشكار ميشوند. همانطور كه هوسرل ميگويد: "منطقدانان روانشناسيانگار به تفاوتهاي اساسي و ابدي غير قابل جمعي بين قانون ايدهآل و قانون رئال توجهي ندارند، بين قاعدهبندي هنجاري و قاعدهبندي علّي، بين ضرورت منطقي و ضرورت رئال، بين عقل منطقي و عقل رئال. هيچ درجهبندي انديشيدنياي قادر نيست بين امر رئال و امر ايدهآل واسطه شود. محال بودن يك فروكاست روانشناسانهي حقيقت منطقي، هوسرل را به سمت يك انفصال تام از امر رئال و امر ايدهآل كشاند، زيرا بر طبق ديدگاه او محال است آنها را بدون ساختن پيشفرضهايي كه هيچ اساس ممكني ندارند در درون معاني خودِ اصول منطقي ورياضياتي پيوند داد. دو سر حد كاملاً خوريسموس كه همواره از زمان افلاطون پيشنهاد شده امكان دارند – اما ريشه در خود مفاهيم منفصلي داشته باشند از حقيقت علمي كه ميخواهد رياضيات محض را از هرگونه آلايشي به امر امپريكي آزاد سازد – حتي با انديشه، تاآنجاكه انديشه حاكي از يك كنش روانشناسي است.
با اين حال، هوسرل ميتواند اين نوع خوريسموس را تاب بياورد، اين سرحد و دوآليسم جمع ناشدنيِ امر رئال و ايدهآل، به همان كميِ هر فيلسوف قبلياي. گام دوم توسعهي موثق او تلاش براي جمع كردن آن دو است. حال آشكار است كه تنها راهي كه در آن "امر رئال"، يعني واقعيت روانشناختيِ انسان، و امر ايدهآل، يعني اعتبار مطلق حقيقت رياضياتي و منطقي، به طور دروني به هم پيوستهاند، خودِ همان اصلي است كه به مثابه ابزاري براي تصديق جلد نخست پژوهشهاي رد شده بود، يعني فرايند انديشيدن. زيرا حقايق ايدهآل، حقايق انديشيدن و فقط حقايق انديشيدناند. هيچ گزارهي رياضياتي و منطقياي وجود ندارد كه بتواند با چيزي بجز در قالب انديشه درك شود. از سوي ديگر، انديشيدن به معناي انديشيدن انسان است و ما ميدانيم كه كنشهاي بالفعل روانيِ انديشهيِ افرادِ بالفعلِ زنده را پيشفرض نخواهد گرفت. از اين رو فلسفهي هوسرل در مرحلهي بعدي بايد بر طبيعت خودِ انديشه در ابهاماش بين امر رئال و اور ايدهآل تمركز كند. هوسرل اغلب به سبب بازمعرفي روانشناسي در جلد دوم پژوهشهاي منطقي نكوهش شده است كه زير عنوان پژوهشهايي دربارهي پديدارشناسي و نظريهي دانش را دارد). من نميخواهم قضاوت كنم كه هوسرل دوباره در روانشناسي باز غلطيده است. جلد دوم پژوهشهاي منطقي سختترين بخش كار اوست و عبارتهاي طويلي در آن حتي با حوصلهترين خواننده را با اين مشكل رو به رو ميكند كه به راحتي معناي نامبهمي براي آن مقرر كند، بويژه به سبب اينكه هوسرل در كتاباش تمايز صريح بين توصيفات بالفعل و ساختار انديشه و مباحث ترمينولوژيكي نميگذارد، به خصوص خفهكنندگي برخي اصطلاحات شناختشناسي جاري. اين امر ميتواند بهطور قابل توجهي بر سختي قضاوت در باب اينكه چقدر اين تحليلات واقعاً از تحليلات روانشناسانه دورند. با وجود اين به نظرم ميرسد كه فلسفهي كانتي نيز با مشكلات مشابهي روبه رو شده است، بويژه در استنتاج مقولات در گونههاي متفاوتي از ويرايشهاي اول و دوم نقد عقل محض. به نظرم چنين ميرسد كه عرصهي امرواقع و عرصهي انديشه به چونان شيوهي در هم تركيب يافتهاند كه هرگونه تلاشي براي جداكردن آنها در كل و براي فروكاستن جهان به هر يك اصول آنها ضرورتاً محكوم به شكست است. دقيقاً به همين سان است كه خودِ انتزاعي كه تقابل امر رئال و امر ايدهآل حاكي از آن است، مشتق از يك چنين درجهاي است كه ما حق نداريم كه اين انتزاع را به مثابه اصلي اساسي تلقي كنيم كه بتواند به ذات خود هستنده اسناد دهيم. هركسي كه تلاش ميكند جهان را به يكي از امرواقع يا ذات تقليل دهد به اين يا ان نحو دچار وضعيت مانچهاوسني[دائي جان ناپلئوني؛ يعني كسي كه دربارهي پيروزيهاي دروغين گذشتهاش غلو ميكند] ميشود، كه سعي ميكند خودش را از باتلاق با كشيدن گسيوي خودش بيرون بكشد. فرد بايد تصديق كند كه هوسرل در تلاشهاي مانچهاوسنياش براي كنار گذاشتن امر واقع بهطور كلي، ضمن اينكه هنوز امر ايدهآل را به مثابه گونهاي امر دادهشده، به مثابه تنها امر واقعاي كه ميتواند داده شود تلقي ميكند، با مشكلاتي فائق نيامدني روبه رو ميشود. من قصد ندارم وارد لابيرنت جلد دوم پژوهشهاي منطقي شوم. با وجود اين، تأثيرگذارترين و اگرچه بغرنجترينِ اين پژوهشها پژوهش آخر است، كه عناصر يك روشنسازيِ پديدارشناسانه از دانش نام دارد. اين پژوهش عملاً فرضاش اين است كه پلي بين امر رئال و امر ايدهآل بزند. اين فصل در تلاش است روشي براي دانش مقرر كند كه با آن ما قادر شويم بهطور بيواسطه از ابژكتيويتههاي رئال و واحدهاي ايدهآل هشيار شويم. اين پل، يعني اين روش كه با آن ما ميتوانيم به رئاليتههاي ايدهآل (Ideale Tatbestande) "بيانديشيم" كه توسط ما توليد نشدهاند و با اين حال اعتبار مطلق خودشان را از بداهت عقلاني ميگيرند را هوسرل شهود مقولي (Kategoriale Anschauung) مينامد. اين مفهوم كه براي كل پديدارشناسيِ بعدي بنيادين است، بويژه آنِ هدويگ كونارد مارتيوس، شلر و اما با قيودي نيز هايدگر، و چيزي كه بعدها Wesensschau ناميده شده، يعني شهودِ ذوات، يا همانطور كه گيبسون آن را ترجمه ميكند "بينش ذاتي"، عملاً فقط در آخرين پژوهش از جلد دوم بسط مييابد. در ايدههاي هوسرل اين مفهوم كم و بيش از پيش بديهي انگاشته ميشود. فقط دربارهي آن در مقدمه و به نحوي خفي در فصل نخست بحث ميشود. آنهايي كه نام هوسرل را شنيدهاند ممكن است قبل از هر چيزي به اين مفهوم فكر كنند. اين مفهوم به قلب مسئلهي ايدهآليسم در فلسفهي هوسرل كشيده ميشود. به نظرم ميرسد به هر حال قابل توصيه است كه در اين مسئله غور شود زيرا اثر موسوم به اثر اصلي هوسرل، ايدهها، در انگليسي ترجمه شده است، در حاليكه پژوهشهاي منطقي، آنجاكه نظريه شهود مقولي باز ميشود، هرگز ترجمه نشده است.
به يقين، هوسرل انسان فوقالعاده هوشياري بود. مفهوم شهود مقولي كه وي را هم معروف كرد و هم بدنام به مثابه يك بازنوكنندهي نظرورزي متافيزيكي، در پژوهش آخر فقط نقش محدودي را ايفاء ميكند و پس از آن تا حدي منسوخ ميشود كه عملاً چيزي از آن باقي نميماند. كل نظريهي او دربارهي شهود از همان آغاز قصد داشت كه بيضررتر از آني باشد كه عملاً به اثبات رسيد. اگر در هوسرل برخي انگيزههاي مرجعيتي وجود، زنده بودند، در مقابل نيز ميل به پشتيباني كردن از حقيقتِ يك ابژكتيويتهي فوق انساني كه بايد صرفاً تشخيص داده شود، در او زنده بود، يعني يك نگرش بسيار انتقادي با يك ترس تقريباً اغراقآميز در التزاماش به هرگونه حقيقتي كه نتواند به مثابه ابدي و مطلقاً يقيني تلقي شود. هوسرل عقلانيتانگار ناعقلانيتانگاري بود و كيفيتي پارادوكسيكال دربارهي او با نظريهاش دربارهي شهود مقولي آشكار ميشود.
ساختار پارادوكسيكال يك انديشه كه خودش را با صرف "يافتن" حقايق به مثابه چيزي پيشا-داده متقاعد كند، به معناي خاصي از ذات مطلقانگاري منطقي هوسرل در جلد نخست پژوهشهاي منطقي مشتق ميشود. ميتوان گفت كه دكترين شهود مقولي نتيجهي ضروري مطلقانگاري منطقي است با نسبتي با سوژهي انديشنده. بنابراين حتي در جلد نخست ما ميتوانيم عبارتي بيابيم كه در واقع حاوي كل اين دكترين است: "ممكن است وي با استدلالاتي روانشناسيانگارانه فريفته شود، كه هرگز مقيد به عرصهي ملاحظات كلي مبهم نگردد. صرف وا-نگريستن [Hinblick auf] به هر يك از اصول منطقي، در معناي حقيقياش و بداهتي كه با آن، اين اصل ادراك غيرمستقيم ميشود، به مثابه حقيقتِ في نفسه، متمايل است به منسوخ سازيِ آن" (پژوهشهاي منطقي، جلد 1، ص. 64). اين تزي براي نظريهي شهود مقولي است كه "حقايق في نفسه"،...
(ناتمام)
فصل دوم
آدرنو عليه هوسرل
رالف دوماين
آدرنو گونهاي ماترياليست نادر بود، يعني يك ماترياليست منفي. او برخلاف اغلب ماترياليستها كه در علم سرمايهگذاري شديدي ميكردند و رهيافتي ايجابي به مقولات انتولوژيكي و شناختشناسانه، متكي بر يك رهيافت علمي به جهان داشتند، رهيافتي پشتپازننده داشت كه به جاي اينكه بهطور پوزيتيو ماترياليسم را تعريف كند، ايدهآليسم را نقد ميكرد و در جهت نا-هويت مفهوم و ابژه استدلال ميكرد نه اينكه در جهت متكافو كردن مفاهيم با عالمي كه آنها توصيف ميكردند تلاش كند. به هر حال... به جز اين يك معناي خاص از تكافوي مفهومي: استفاده از مفاهيم براي آشكار كردن جهان اجتماعي ازخودبيگانهشده و شيءايسازيشده كه ما در آن زندگي ميكنيم. اين يك رهيافت جذاب است با برخي ضعفهاي ذاتياش و نيز قوتهاي منحصر به فردش. بنابراين مفيد خواهد بود نقدهاي فلاسفهي ايدهآليست از يك منظرگاه ماترياليست علمي و نقدهاي آدرنو را مقايسه كنيم. به طور ويژهاي براي اغراض حاضر ميتواند سودي آموزشي داشته باشد كه نقد آدرنو بر هوسرل را با رهيافت ماروين فاربر (بنگريد به ناتوراليسم و سوبژكتيويسم [1959]، در جستجوي يك آلترناتيو [1984]) مقايسه كنيم، كسي كه وسيلهي ورود پديدارشناسي به ايالات متحده بود، اما اواخر پيشفرضهاي ايدهآليستيِ سوبژكتيو هوسرل را نقد كرد. فابر، اگرچه بهطور تخصصي محققي در پديدارشناسي بود، اما هوادار ماركسيسم نيز بود و چند نقد تند و تيز بر جهانبيني هوسرل داشت، بويژه به پديدارشناسي فراروندهي متاخرتر او. همچنين فاربر در آخرين كتاباش (كتاب دوم از كتب فوقالذكر) لنين را به سبب موضع ماترياليستي ستيزهگرانهاش ستايش كرد. آدرنو نيز نقدي اجتماعي دارد، اما او بر فاكتورهاي اجتماعي/روانشناختي از قبيل تقسيم كار، از خود بيگانگي، شيءسازي و ذهنيت اداري تأكيد دارد. ممكن است او در استناد چنين انگيزشهايي به مواضع فلسفي بيش از حد عجول بوده باشد، اگرچه در تحليل نهايي شايد او محق باشد. آدرنو يك نويسندهي سخت است و خواندن او در مواقعي مشكل است و فقدان آشنايي با متون هوسرل كه تحت نقد او هستند اين كار را بسيار سختتر ميكند. با وجود اين، نه فقط منظرگاههايي جذاب در كتاب آدرنو، عليه شناختشناسي: يك فرانقد: مطالعاتي در هوسرل و آنتينوميهاي پديدارشناختي (كه توسط ويليس دومينگو به انگليسي ترجمه شده است)، عرضه ميكند، بلكه حتي ممكن است در اين مورد باشد كه آدرنو چيزي داشته باشد تا در فلسفهي منطق و رياضيات مشاركت كند – البته من در اين خصوص كاملاً ذهنيت روشني ندارم – با وجود اين، اينها بسيار از قلمرو خاص او دور هستند، حتي ممكن است چيزي براي گفتن در خصوص رابطهي پارادوكسيكال ايدهآليته و ماترياليته از يك منظرگاه منطقي و در عين حال جامعهشناختي داشته باشد.
آدرنو با پارمنيدس آغاز ميكند، كه زمينهي اوليه روش را ارائه ميكند، يعني رهيافت سنتي پيشيني متافيزيكي نسبت به جهان. ايدهآليسم ابژكتيو - قلمرو محض هستي مفهومي، در تناقض با جهان موهوم متغير امپريك - در ضمن انكار ميانجي بين قلمرو استنتاج از اصول اوليه – منطق محض – و جهان امپريك، عملاً بر سوبژكتيويسم مبتني ميشود: اگرچه هستي است. با اين غرور كه فلسفه هستي محض است، فلاسفه بهطور ناهشيارانهاي آشكار ميسازند كه چقدر اندك با اربابي واقعي و بازتوليد و زندگي سروكار دارند. سوبژكتيويسم آنان عملاً سوژه را از حقيقت بيبهره كرده است. آنها انسانهايي ميانه حالاند كه براي خدايگانهاي جامعه كار ميكنند، روحي ناچيز به مثابه قلمرو امنيت مطلق. اين الگو در طول تاريخ فلسفي تكرار شده است و با پيچ و تابي در فلسفهي هوسرل نيز بر آن سماجت شده است. برنامهي هوسرل بازنمايانندهي نيازي به امنيت محض است و فلسفهي اولي تبديل به "مايملك" ميشود. تغيير و شدن نمود هستند، يعني آناتماي [تكفيرشدهي] فلسفه هستند. رابطهاي بين فلسفهي اولي، خدايگاني و فلسفهي خاستگاهها وجود دارد. پس ما به يك اظهار كليدي دربارهي رابطهي بين ابژكتيويته و سوبژكتيويته ره ميبريم.
اگرچه امپريسيسم و راسيوناليسم بهطور سنتي مخاصمه داشتهاند، اما چندان متفاوت نيستند. روح و امر دادهشده نميتوانند منفك باشند؛ هيچ يك اولي (اصل خاستگاهي) نيستند و هر يك واسطهي ديگري است. "وساطت يك تصديق ايجابي دربارهي هستي نيست بلكه در عوض رهنمودي به سمت تشخيص است، نه براي مواجههي خودش با چنين پوزيتيويتهاي. در واقع خواستي است براي فتوا دادن ديالكتيك بهطور انضمامي. وساطت، كه به مثابه يك اصل كلي توضيح داده ميشود، درست مانند هگل، همواره به روح ميرسد. اگر به پوزيتيويته تبديل شود، ناحقيقي ميشود". فهم اين عبارت ساده نيست، حتي وقتي كه فرد اين پاراگرافها را در تماميتشان ميخواند. همانطور كه خواهيم ديد در تلقي آدرنو از منطق، استدلال عمده اين است كه هيچ ابژكتيويته يا سوبژكتيويتهي محضي وجود ندارد. استنتاج خود-بساي اصول اوليه متكي است بر جداسازي ابژكتيويته و سوبژكتيويته و عقلانيتي را منكر است كه اصول ديالكتيكي تشخيص ميدهند. بهطور تلويحي و گاه بهطور صريح، به نظر ميرسد كه هگل (گرچه بدون پيشبيني احتياطي نيست) روحي هدايتگر در پس تحليل آدورنو است.
نقد ايدهآليسم (يا شناختشناسي) يك موضوع ساده نيست. اينكه چنين ناحقيقتي ممكن است خودش در انتزاعياتي محبوس باقي بماند كه به مثابه دغدغهي سطحيِ دانشآموخته ابطال ميكند، نميتواند پس از ديالكتيك ماترياليستي باقي بماند، كه هدفاش گذاشتن فلسفهي آگاهي بر روي سرش است، يعني در همان جزميات منحط ميشود و با حكمي قاطع فلسفهي آگاهي را از بين ميبرد. قبل از اينكه موفق شود، ايدهآليسم به راحتي از مردهاي برميخيزد". "هر مفهومي از ديالكتيك صفري است فاقد دقيقهاي از تامل سوبژكتيو. آنچه فينفسه تامل ناشده است، تناقض را نميشناسد. و انحراف ماترياليسم ديالكتيك به وضعيت دين روسيه و يك ايدئولوژي مثبت بهطور نظريهاي متكي است بر بدنامي آن عنصر به مثابه ديالكتيك."
آدورنو همچنين در خصوص ارتباط بين سيستمسازان فلسفهي اولايي و سازمان مكاتب ترسيمگر نقش اساتيد و شنوندگان تامل ميكند. "مرجعيت [استاد/سخنگوي] نامعقول او از طريق نسبت، وساطت ميشود. روش افلاطون براي يك ركود ايدئولوژيكي پيش ميآيد.
سقوط سيستمهاي بزرگ يك واكنش پارادوكسيكال را برانگيخت. چرخش به سمت انتولوژي كه با هوسرل آغاز شد تسليم يك پارادوكس تشخيص دادهنشده شد: انتولوژيها ميخواهند فلسفههاي اولي باشند بدون اينكه مجبور باشند خودشان را دچار سيستمسازي منسوخ كنند. "انتولوژي احياء شده سير قهقرايي دارد". اين گريز با دلبخواهيبودگيِ سوبژكتيو مشخص ميشود، كه تهي از عقلانيت سيستمهاي سنتي است. هوسرل راهي را آغاز ميكند كه فقط ميتواند روبه به پايين پيش رود. نامي از هايدگر برده نميشود، اما احتمالاً در اين عبارت مد نظر بوده است:
از اين رو پديدارشناسي از جارگون موثقبودگي سخن ميگويد كه در عين حالي كه كل زبان پالودهي آلماني را تخريب ميكند، آن را به خطوط مقدس ناخوانا تبديل ميكند. اين امر يادآور يك يادداشت الهياتي است كه تهي از محتواي الهياتي يا هر محتواي ديگري است مگر خود-بتسازي. تظاهر ميكند كه مجسمكنندهي حضور امر اولياي است كه نه مجسم است و نه حاضر. مرجعيت آن شبيه است به جهان بوروكراتيك كه متكي بر هيچ نيست مگر واقعيت خود بوروكراسي. بهطور اجتماعي، بر تخت سلطنت نشاندن امر انتزاعي مطلق همچنين بر تخت سلطنت نشاندن سازمان صرف بدون توجه به محتواي آن است كه براي دليل خير از آن غفلت شده است.
فصل 1، "نقد مطلقانگاري منطقي" جذاب است. دلمشغولي پيشاپيش آدرنو به شيءوارگي در ارتباط با نقد منطق و رياضيات به مثابه مدلهايي فلسفي اطمينان كاملي را حاصل نميآورد كه اينها واقعاً موضوع او هستند، اما بهطور پارادوكسيكالي او نه تنها نقدي عميق بر فلسفهي پيشيني دارد، بلكه او ممكن است حتي برخي منظرگاهها دربارهي فلسفهي منطق به مثابه محصولي جانبي از دغدغههاي اصلياش داشته باشد.
علميسازيِ انديشه ناشي از بحراني در نقش فلسفه، در تقسيم كار است. فلسفه يا ميتواند به خودش اجازه دهد كه به علوم تخصصي چونان ضميمه منتسب شود، ضمن تعيين حدود يك نقش تخصصي براي خودش به مثابه يكي از آنها، بنابراين جامعبودگياش را انكار كند و يا خودش را از تقسيم كار كنار بكشد، ضمن نفي يك چنين پيكربندياي كه در آن حالت در آركائيسم بازميغلطد. اين تمي تكرار شونده در كار آدرنو است (و در اين و آن شكل در كار هوركهايمر)، آنهنگام كه وي تلاش ميكند در بين قطبهاي پوزيتيويسم و متافيزيكهاي واكنشي يا ناعقلانيتباوري حركت كند. طغيان عليه پوزيتيويته اتفاقي نيست، آنگاه كه ماترياليسم آدرنو فقط ميتواند از طريق وسيلهي نقليهاي نفي ايدهآليسم كاركرد داشته باشد. نزد آدرنو، علم شيءايسازي ميشود هنگامي كه خودش را در اسلوبي سرراست لحاظ ميكند، يعني "ناخودآگاه از واسطههاي اجتماعاي". اما طغيان عليه شيءوارگي، ضمن تفكيك شهود از دانش عقلاني، مانند برگسون، نيز خودش را تحت سيطرهي روش نشان ميدهد.
مطلقانگاري روششناسانهي هوسرل، فكر دائم او در خصوص نا-تناقض به مثابه يك اصل منطقي اولي، رد هگل را ايجاب ميكند. بتوارهسازي علوم، بويژه رياضيات و نياز به استقرار حدو مرزها و سلسله مراتب آنها - موضوع اصلي بودنِ اولويت رياضيات در مقابل فلسفه – عبارت از اين است كه چگونه تقسيم روحي كار همهي پرسشها را شكل ميدهد.
با وجود اين، لحاظ كردن رياضيات به مثابه يك مدل نتايج خاصي را حاصل ميآورد. مهارت در ابژههاي رياضياتي از "مسائل مربوط به فعليت ممكن" عبور ميكند. كنشهاي رياضياتي ميتوانند بهطور ناخودآگاه اجراء شوند. اما يك دلمشغولي انحصاري به فعاليت انديشهي تكنيكي كه براي ابژههاي ايدهآل محض به كار ميرود حكمي دربارهي هرگونه صدق يا معنايي را زهكشي ميكند. شيءايسازي هنگامي روي ميدهد كه صورتهاي محض انديشه تبديل به تنها واقعيت ميشوند. مشكل است مطئمن بود كه هنگامي كه آدرنو دارد "ناخودخوداگاه نتيجهي رياضيدان" خطاب قرار ميدهد او واقعاً دارد رياضيات را نقد ميكند يا رياضيدان را، همينطور در خصوص دغدغهي واقعي او در لحاظ كردن رياضيات به مثابه مدلي براي فلسفه نيز چنين است.
اين فصل واقعاً جذاب ميشود هنگامي كه آدرنو در رابطهي منطق و انديشه مستغرق ميشود، همينطور هنگامي كه تناقضاتي كه از تلاش هوسرل براي گريز از روانشناسيانگاري بر ميآيند را تحليل ميكند، كه همچنين مشتمل بر تمايزي بين اعتبار و تكوين است. ضمن تصديق اعتبار مطلق منطق جداي از هر گونه تكوين اين مشكل را ايجاد ميكند كه چگونه قوانين منطقي براي آگاهي معقول ميشوند.
دو انگاري مطلق بين صورت و محتوا شيءوارگي است و بار ديگر مشكل تقسيم كار علمي پيش ميآيد. منطق محق است كه در درون خود باقي بماند و نگراني دربارهي "تحول تصور از جهان نداشته باشد" اما برخطاست هنگامي كه خود را به مثابه بازنمايي جهان و تحول آن حاضر ميسازد. همقدم هوسرل، اين ادعا كه علم نميتواند متكي بر "ايدهآل علم" باشد مگر در ظرفيت آن براي شناخت ابژه. "ابژكتيويسم سفت و سخت هوسرل دربارهي امر منطقي به اثبات ميرسد كه يك سوبژكتيويسم خود-فريب است همچنين به اين سبب كه – شماي نظمي كه بر ابژه ها از سوي آگاهي انساني تحميل ميشود - چونان كنترل ميشود كه گويا نياز مذكور در اين شما، نظم خود ابژهها بوده است. هر انتولوژيِ استاتيكي بهطور خامباورانهاي امر ابژكتيو-مقولهاي پيش فرض ميگيرد. تفسير اين عبارت بسيار سخت است؛ با وجود اين من فكر نميكنم خطا باشد بگوييم كه بار ديگر آدرنو نه منطق صوري كه بسط منطق صوري بهطور فرماليستي به مثابه بنياني براي انتولوژي و شناختشناسي را هدف قرار ميدهد، يعني استفاده از آن به مثابه مدلي براي كل ممارست فلسفه.
جذابترين بخش اين فصل تحليل آدرنو از تناقضاتي است كه هوسرل با عنايت به ديكتونومي بين افلاطونانگاري و روانشناسيانگاري در آن فرو ميغلطد، بدين معنا كه اعتبار گزارههاي منطقي به تمامه مستقل از سوژهي انديشنده است، يعني نبايد بر روانشناسي انساني مبتني شوند. درحاليكه رد هوسرل بر اينهماني بيواسطهي انديشه و منطق معتبر است، او با فرض يك انفصال تام، "تسليم ازخودبيگانگي ميشود". اما بهوضوح قوانين منطقي فقط آنگاه "معنادار"اند و ميتوانند فقط آنگاه شناخته شوند كه بهطور ذاتي منطبق باشند با كنشهاي انديشه كه آنها را مصرف ميكنند" آدرنو نقدش را بر مسئلهي قانون عدم-تناقض گسترش ميدهد. به همين سان او قانون اينهماني را خطاب قرار ميدهد. آنگاه او وحشت فيلسوف از احتمال را خطاب قرار ميدهد، كه وي به علل اجتماعي و پيوند با خدايگاني و توتاليتاريسم استناد ميدهد. اما هياجان واقعي استدلال او همانطور كه بيان كردم در نقد منظرگاههاي مكمل و در عين حال آنتاگونيستي افلاطونانگاري و روانشناسيانگاري است. در اينجا دامنهاي است كه استدالا او به نقطهي اوج خود ميرسد در مقام پاسخي به عبارتي از هوسرل دربارهي تقويم ضروري هر منفردي از جمله ضرورت بازشناخت با انكارپذيري يك جهان:
...البته اصول منطقي "غلط" نيستند اگر نژاد انساني بميرد. آنها به هرحال مفهوم يك انديشه را از دست ميدهند كه ايشان براي آن معتبراند؛ آنها نه كاذباند و نه صادق. آنها هرگز به پرسش كشيده نميشوند. با وجود اين انديشه منيازمند يك سوژه و يك سابستراتوم واقعبوده از هرنوعي نميتواند مشتق از مفهوم سوژه باشد. امكاني كه هوسرل به مثابه يك "بازي قشنگ" به استهزاء ميگيرد، يعني اينكه "انسان از جهان نمو ميكند و جهان از انسان"؛ انسان خدا را خلق ميكند و خدا انسان را، بايد به مثابه وحشتي آشكار شود براي يك انديشهي سفت و سخت، قطبي و در معاني هگلي انتزاعي. اين امر يك مدخل خام طبيعيانگارانه و اما به هيچ وجه فاقد معنا را در انديشهي ديالكتيكي ارائه ميدهد كه جهان و انسان را به مثابه برادران محارب حاصل نميآورد، يكي از آنها به هر قيمتي مدعي زاده شدن قبل از ديگري باشد. در عوض آنها را به مثابه دقايقي خود-مولد از كلاي توسعه ميدهد كه از ديگري بر ميآيد.
هوسرل از شكاكيت متنفر بود، همانند تنفر او از ديالكتيك كه شكاكيت را با آن اشتباه ميگرفت، كه بيانگر وضعيتي ازآگاهي بود كه در آن ياس در خصوص مفهوم استاتيك حقيقت تامل نميشد كه ممكن است نقصان در مفهوم سنتي حقيقت از دسترس آشكارگي گم شده باشد، بلكه داغ ننگ بر همهي نظريههاي ميزند كه اين نقصان را موجه ميسازند. زيرا همهي نسبيانگاريها در سازگاريِ مطلقانگاري ميزيند. اگر هرگونه ذرهي محدود و منفرد دانش با ضرورتِ بهطور سرارست معتبر بودن مستقل هرگونه كيفيسازي بيشتر تحميل شود، آنگاه كل دانش بهطور راحتطلبانهاي با نسبيت آن تحويل داده خواهد شد. سوبژكتيويتهي محض و ابژكتيويتهي محض بالاترينِ چنين كيفيسازيهاي منزوي و از اين رو ناسازگاري هستند. اگر دانش بايد بهطور منحصري به سوژه يا ابژه فروكاهيده شود، آنگاه منزويسازي و فروكاست براي يك قانون حقيقت برخواهد خاست. امر به تمامه منفك اينهمانياي صرف است كه به چيزي وراي خودش ارجاع ندارد. فروكاست كامل به سوژه يا ابژه متضمن ايدهآل چنين اينهمانياي است. نادرستي نسبيانگاري دقيقاً اين است كه از تعيني منفي تبعيت ميكند كه در همهي منفردات فينفسه صحيح است، به جاي اينكه پيشتر برود. در اين ايمانِ به آشكارگيِ صرف، اين امر به مثابه مطلقانگاري مطلقانگارانه است. اگر دانش نامشروط نبود، آنگاه به يكباره غير قابل دفاع ميشد.
در يك ژست كه بيخود به انديشهاي دو-چهرهاي بسياري از بيماران رواني اشاره نميكند، حكمي كه دو-ارزشي است بر طبق شماي همه يا هيچ. آمدن هوسرل به سمت همه بيش از ؟؟؟؟؟؟؟؟؟. هر دو در نهايت حق دارند موضع فلاسفه ديگر را فرا بخوانند بنا به اصطلاحي كه هوسرل مانند هگل رقبايش را رد ميكند. هوسرل در اين خصوص محق است كه وي به اثبات ميرساند كه معيار صدق رقبايش خودِ صدق را نابود ميسازد. رقبا درست ميگويند كه آنها به وي تذكار ميدهند كه آن صدق آنها معيارها براي آنند خيال واهي است. اما اين امر نقد وي را از قدرت برهنه ميكند، زيرا واقعبودگي ميتواند به صورت ديگر امكان صرف باشد، در حاليكه در نحوهي رهيافت انديشه كه در يك شيوه تقويم ميشود و نه در شيوهي ديگر ضرورت تقريب يك ابژه را ته نشين ميسازد و از اين رو دقيقهاي از خودِ سوبژكتيويته را. مفهوم ابژكتيويته كه مطلق انگاري منطقي براي آن جهان را قرباني ميكند، نميتواند مفهومي را انكار كند كه ابژكتيويته خودِ مدلاش را از آن مشتق ميكند. اين مفهومِ يك ابژه است: جهان.
اين يك استدلال كليدي در وجوه مختلفي است. اين استدلال كلاسيك ماترياليستي شما نيست، اگرچه اصول ماترياليسم را تصديق ميكند همچنين ضرورت همرويداديِ سوبژكتيويته و ابژكتيويته را كه ميتواند ماترياليسم را از زير تخريب كند. ماروين فرابر، مانند لنين اصرار دارد كه هيچ سوژهاي بدون ابژه وجود ندارد، اما ابژه ها ميتوانند بدون سوژهها وجود داشته باشند، همانطور كه با انچه ما دربارهي تحول كاسموس قبل از آشكارگي هستومندهاي آگاه از قبيل نژاد انسان بياموزيم. از اين منظرگاه، يك ماترياليست بايد آزرده شود هنگامي كه ميشنود كه بايد تصديق شود كه هيچ يك از انسان و جهان نبايد اولويت خاستگاهي داشته باشند. با وجود اين، به مثابه يك موضوع عملي از حيث شناختشناسانه به طور توتولوژيك يك همرويدادي سوبژكتيويته و ابژكتيويته وجود دارد. اگر هردو مولفههايي ضروري براي ما نبودند ما نميتوانستيم در اينجا تشخيصدهنده باشيم. نيروي استدلال آدرنو عليه خود-پايداري برهانآوري پيشيني است، اعم از اينكه ايدهآليسم ابژكتيو سنتي باشد يا سوبژكتيويسم مدرن، هر دو عملاً فرض مقدمشان مسلم پنداشتن مطلق انديشه است – كه عملاً از سوژهي شناسنده – به مثابه سوژه – سرچشمه ميگيرد. آدرنو در جهت يك مفهوم عقلاني و ديالكتيكي به مثابه ابزاري براي حل اختلاط مربوط به برهانآوري انتزاعي و آشكارسازي منبع گيجسازي استدلال ميآورد. او اين امر را متكي بر انتولوژي سنتي ماترياليستي نميكند – يعني بهطور مثبت – بلكه بهطور منفي از طريق نقد انديشهي مفهومي محض اين كار را ميكند. در اينجا قدرت و نيز لغزشهاي آدرنو عيان ميشود. ما ميتوانيم استدلال آدورنو را بسط دهيم و يك بستر غني فراهم سازيم كه با آن آميخته شود. پارادوكس منطق و انديشه پارادوكسي وسيعتر را برميانگيزاند در خصوص ساختار انديشهي فلسفي – رابطه بين ايدهآليته و ماترياليته (كه اتفاقاً، فلاسفهي شوروري دربارهي آن حرف براي گفتن دارند). اگر حقايق منطقي غيرزمامندند – يعني مهمل خواهد بود اعتبار منطقي آنها را به زمان و مكان محدود كنيم (يعني مدتِ عالم مادي) – آنگاه مهمل نيز خواهد بود كه آنها را بر اساس مدلي زماني-مكاني ابديت ببخشيم – يعني آنها را به مثابه صادق بهطور نامحدود در همهي جهات از منظرگاه زماني-مكانيمان فرض كنيم – چنانكه افلاطونانگاري چنين ميكند. در اينجا ديدگاههاي غيرديالكتيكي هردوي روانشناسيانگاري (امپريسيسم؟) و افلاطونانگاري قاصرند با پارادوكسهايي گلاويز شوند كه در پي ميآيند هنگامي كه مقولات و نامتناهيهاي انتزاعي بنيادين در ارتباط با يكديگر قرار ميگيرند كه آنچيزي است كه من نقد آدرنو بر انديشهي استاتيك و مفهوم استاتيك از حقيقت براي ملاحظه كردن در نظر ميگيرم. همچنين امكان دارد چيزي در خفاء در استدلال آدورنو دربارهي منطق و انديشه باشد كه مناسب نقدي بر فلسفهي منطقانگار و فرماليستي رياضيات باشد، اما ضمن استخراج آن ما بسا بايد آن را وراي تخمهي اوليهاش بسط دهيم.
(سپتامبر 2003)