پديدارشناسي تئاتر نوكي شيگتو ترجمه غلامي
نوكي شيگتو
ترجمه: علي نجات غلامي
پديدارشناسي تئاتر به منظور روشنسازي شرايط بنيادين تحقق تئاتر، اين امر را تحليل ميكند كه چگونه يك اجراي تئاتري با كلمات و بدنهاي بازيگران قوام مييابد. اين نحوهي تحليل با فلسفه سنتي يا مطالعات ادبي كه تئاتر را با دارم و تقريباً صرفاً با ساختار آن تعريف ميكردند متفاوت است. ارسطو حتي ميگويد كه بازيگران براي درام اساسي نيستند. پديدارشناسي بر خلاف ديدگاه سنتي تئاتر را از درام متمايز ميكند و مراحل اجراء را به خودي خود تحليل ميكند و اين مراحل از زمان "تئاتر پسا-درامي" يعني تئاتر بدون درام كه در ضمن توسعهي تئاتر مدرن از آغاز قرن بيستم ارائه شده است، مفيد بودن خود را كاملاً به اثبات رساندهاند.
پس از بررسي برخي نظريات سنتي دربارهي تئاتر، پديدارشناسي تئاتر كه توسط رومن اينگاردن و استانتون گارنر بسط يافت بررسي خواهد شد. در بستر مدرنيسم، منفعت رهيافت پديدارشناسي به سبب ارائه ساختار ("فراروندهي") تئاتر به اثبات خواهد رسيد.
يك لغتنامه زيباشناختي تئاتر را در ساختاري چندلايه توضيح ميدهد. (1) تئاتر درام، يعني يك جريان ديناميك يا توصيفات آن را نشان ميدهد يا بازنمايي ميكند كه تحت تسلط تقديرند. (2) درام با ابزار ديالوگ يا مونولوگ بازيگران بر روي صحنه بازنمايي ميشود. تئاتر با بدنهاي انساني زنده تحقق مييابد و (4) يك قطعه تئاتر به مثابه يك برساخت زماني-مكاني كه براي مخاطب ارائه ميشود محقق ميشود. نخستين خصيصه يك قطعه تئاتر را در مقام گونهاي كار ادبي توصيف ميكند درحاليكه خصايص بعدي، بويژه سومي و چهارمي ميتوانند ما را سوق دهند به سمت اين ديدگاه كه اجراي تئاتر گونهاي از هنرهاي تجسمي است.
بنابراين شگفتآور نيست كه مطالعات ادبي بر خصيصه اول تاكيد دارد و فلسفه سنتي تئاتر در اين خصوص قدري تفاوت دارد. ارسطو در نظريهاش دربارهي تراژدي درام را به مثابه يك وحدت كه از حيث زمانمند از "آغاز، ميانه و پايان" برساخته شده است تلقي ميكند. درام متشكل است از اَعمال شخصيتها، در حاليكه شخصيتها تنها در دل قصهاي كه در آن گنجانيده شدهاند شكل ميگيرند. تراژدي منتهي به انكشافي (peripeteia) ميشود كه ضعف آدميان را ضمن مغلوب شدنشان در مقابل تقديرشان نشان ميدهد، و مخاطب اكزستازي [برونشد] (catharsis[كارتارسيس]) را در ضمن آن انكشاف تجربه ميكند. هنگامي كه پادشاه تبس فرياد مي زند، " كسي كه پادشاه پيشين را كشت، من بودم!" در تراژدي اديپ، به فرض مثال، مخاطب كشف ميكند كه سرنوشتي هولناك خاندان سلطنتي را در كام خود فرو برده است و غمي عظيم را در خصوص ايشان احساس كرده و اكستازي را تجربه ميكند.
بررسي ديدگاههاي پديدارشناسانه يا اگزيستانسيال در خصوص تئاتر در كار يان پاتوچكا و ژان پل سارتر در اين زمينه مفيد است. بر طبق نظر پاتوچكا، فلاسفه اروپايي از ارسطو تا هگل تراژدي يا درام را در پرتو حماسه فهميدهاند كه ريشه در اخلاقيات ابژكتيو دارد. بر طبق نظر هگل، درام سمت تاريك انسان را نشان ميدهد. ارسطو تراژدي را با كاتارسيس مشخص ميكند نه اخلاق ابژكتيو. با وجود اين، در عصر مدرن بويژه از آغاز قرن بيستم ابژكتيوتيهي حماسه اعتبار خود را از دست داد و كاملاً عكس آن سوبژكتيويته در مقام تنها بستر ابژكتيويته همانطور كه فرضاً در رمان داستايوفسكي ديده مي شود تلقي گرديد.
در حاليكه ارسطو يك مفهوم استاتيك از درام ارائه ميدهد كه در آن شخصيتها با قصه معين ميشوند و در يك سرنوشت درهمشكننده درگيرند، سارتر بر يك مفهوم ديناميك از تئاتر تاكيد دارد: تئاترِ موقعيت. در تئاتر موقعيت، افراد روي صحنه همواره مجبورند پس از سنجش خودشان انتخابي كنند يا تصميمي بگيرند و در نهايت خود را در يك موقعيت پيش آمده شكل بدهند، در حاليكه مخاطب نياز است كه خود را در انتخاب ارائه شده شركت دهد. با توجه به اينكه اين نظريات بازتاب دهنده همان دعوي فلسفي سارتر هستند كه وجود بر ماهيت اولويت دارد، كار او تئاتر اگزيستانسيال ناميده مي شود.
پس از زوال اگزيستانسياليسم، روش تحليلي معطوف-به-متن در دهه 1970 عرضه گرديد. قابل ذكر است كه تحليل ارسطو همچنين ميتواند از يك سو در مقام پيشرو تحليل متن فرماليستي يا ساختارگرايانهي ولاديمير پوپوف، تزوِتان تودوروف، كلود-لوي اشترواس يا آلگراديس جوليان گرايماس و ديگران و از سوي ديگر هرمنوتيك هانس گئورگ گادامر و پل ريكور ديده شود؛ مثلاً تحليل روايت متن به مثابه برساختي از تقابل هاي گوناگون پيش فرض/نتيجه يا كمبود/رضايت، حال آنكه هرمنوتيستها توجهشان را متمركز ميكنند بر مكانيسمي كه به طريق آن مخاطب معناي يك اثر را تفسير ميكند.
از ارسطو به بعد، تحليل متن در به چنگ آوردن پيچيدگي كنشهايي كه يكي پس از ديگري آشكار ميشوند كاملاً مفيد بود است. با وجود اين، ما تحليل جنبهي اجرايي تئاتر را فراموش كردهايم. يك قطعهي تئاتري با معناي متنياش تكميل نميشود، بلكه با اجراي آن برروي صحنه از طريق صداها و بدنهاي بازيگران زنده تحقق مييابد. همچنان كه برت اُ. استيتس (1985) ميگويد، آنهايي كه تنها به معناي قصهي مكبث علاقمندند مي توانند در خانه بنشينند و متن را بخوانند.
استيتس كاملاً به طور شهودي كاربرد پديدارشناسي را در فهم ساختار صوري اجراي تئاتر نشان ميدهد. به فرض مثال، بازيگران كودك در هركول و گرانبار او از موفقيت بزرگي بهرهمند شدند اما موفقيت شان مديون ساختار پديدارشناسانهي "ديد دوگانه"[1] از سوي مخاطبين بود كه آنها را قادر ساخت بي-ماهيتي شخصيت هاي بازنمايي شده و آشكارگي بازيگراني كه آن شخصيت ها را بازنمايي ميكردند، ببينند (States 1985: 31–2). همين حرف را دربارهي سگي كه بر روي صحنه مستقل از قصهاي جدي كه توسط بازيگران انساني بازي مي شود، پارس ميكند يا خميازه ميكشد نيز مي توان گفت (ibid.: 33). بر طبق نظر استيتس سيميوتيك[2][نشانه شناشي، نمادشناسي]، كه ابژهها را بر روي صحنه صرفاً در مقام دال[3] تلقي ميكند، بايد با پديدارشناسي تكميل شود (ibid.: 6).
همانطور كه در لغتنامه زيباشناسي آمده است، قطعه تئاتر به مثابه اجراء با ابزار واژگان و بدنهاي بازيگران محقق ميشود كه به طور پديدارشناختي توسط اينگاردن و گارنر به ترتيب تحليل گرديدند. براي اينگاردن، تئاتر از ساير گونههاي اجراء بر روي صحنه از قبيل رقص مطلق، متفاوت است كه در آن دنياي يك قطعه تئاتر بوسيلهي كاركرد كلمات فراتر از ابژههاي ادراك شدهي روي صحنه ميرود. بر طبق نظر وي، دنياي تئاتر متشكل از سه بعد است: كنش ها يا آشكارگي هاي بازيگران و ابژههايي كه توسط مخاطبين ادراك ميشوند؛ يك موقعيت يا يك وضعيت ذهني از افرادي كه در حال ادراك شدن هستند و در همان حال با كلمات به آنها اشاره ميشود؛ و افراد يا وقايعي كه فقط مورد اشاره اند اما اصلاً روي صحنه ظاهر نميشوند. در نمونهي اديپ، چهره شگفتزدهي پادشاه به طور بصري ادراك ميشود و ياس او با بيان بدني و كلماتش نشان داده ميشود، در حاليكه موقعيتيس كه در آن پادشاه قبلي كشته شده است تنها با كلمات يوكاستا مورد اشاره قرار ميگيرد.
پس از معين كردن دنياي يك قطعه در اين طيف گسترده، اينگاردن كاركردهاي گوناگون كلماتِ درون و بيرون اين جهان را دسته بندي مي كند. درونِ اين جهان، كلمات چهار نوع كاركرد دارند. كلمات اداء شده فرد مي توانند براي بازنمايي چيزي براي فردي ديگر، براي بيان وضعيت عاطفي يا فكري، براي ارتباط با يكديگر و يا براي تحت تاثير قرار دادن يك شخص حاضر مورد استفاده قرار گيرند. كلمات اديپ كه در بالا بدانها اشاره رفت، حادثه اي را بازنمايي كه ميكنند كه چندين سال پيش براي شخص ديگري بر روي صحنه رخ داده است، و ياس عميق پادشاه را بيان ميكنند و به موجب آن احساسات اش را به زن و دختران اش انتقال مي دهد (ارتباطات)، به اين منظور كه نگاه اعضاي خانوادهاش را به كل موقعيت تغيير دهد (تاثيرگذاري). همه اين ابرازها كه با يكديگر تركيب ميشوند، به مثابه كنش هايي تلقي مي شوند كه شامل توالي يك قطعه است: هر ابراز جداگانه اي چونان گامي در اربتاطات يا بحث عمل ميكند؛ حتي مونولوگ نيز مي تواند نتيجه خود را داشت باشد، به فرض مثال در تحت تاثير قرار دادن خود در ضمن رشد يك شخص در مقام شهروندي بالغ.
مهم ترين نتيجه تحليل اينگاردن اين است كه همه ي كاركرد هاي مذكور كلمات، تاثيرات كاملاً متفاوتي بر روي مخاطب دارند كه اگر در بيرون از جهان قطعه باشند، در يك نگرش زيباشناسانه بدون هيچ گونه كنش فعالانه اي در قطعه مشاركت ميكنند. فرقي نمي كند اگر قطعه بر روي مخاطب گشوده باشد، مانند تراژدي يونان باستان يا شكسپير و يا بسته باشد، مانند آثار ناتوراليستي مدرن، آنجا كه مخاطب و صحنه به عبارتي با "ديوارچهارم" مجزا هستند. كلمات بكار رفته در قطعه هاي تئاتر براي جلب توجه مخاطب و كنترل احساس او سازماندهي شده اند. مخاطب بايد اين جهان را چونان واقعيت در عدم واقعيت بپذيرد، بايد با شخص بازنمايي شده يا مسير وقايع همدل شود و درنهايت بايد با قوت با سرنوشتي همراه شود شخص بازنمايي شده را در بر گرفته است يا دست كم همراه شود تا هارموني را در مسير توالي ببيند مانند قطعات شبه-كلاسيك قرن هجدهم.
اينگاردن در نظريه عمومياش دربارهي آثار ادبي، همه كلمات را چونان چند لايه تلقي مي كند: آنها داراي لايههاي اصوات يا صورتبندي هاي فونتيك بالاتر، واحدهاي معنايي، جنبه هاي شماتيزهي ابژههاي بازنمايي شده و ابژههاي بازنمايي شده هستند. اين چهار لايه بايد با يكديگر كار كند تا يك جهان دراماتيك به شايستگي بر روي صحنه ايجاد شود: يك كلمه بايد با لحن صحيح ادا شود، به فرض مثال براي اجتناب از تناقض يا عدم سازگاري با شخصيت يا وضيعت ذهني شخص بازنمايي شده كه از قبل با روند كنش ها و ابراز هاي بازي گري كه آن را بازنمايي مي كند تثبيت شده است، چراكه اين لحن است كه معنا را ميسازد(“C’est le ton qui fait la chanson!”) .
اين "آناتومي" تئاتر به ما اجازه ميدهد آثار تئاتري را از حيث وجود شناختي ارزيابي كنيم. اينگاردن هنرهاي ادبي –مشتمل بر تئاتر- را اينگونه در نظر ميگيرد كه در ساختاري چندلايه به مثابه يك عينيت رويآوردي در مقتضي ترين معنا، تقويم ميشوند. بر طبق نظر او هر دو عينيت رئال و ايدهآل خود-بنياد هستند در حالي كه اثر ادبي دگر-بنياد است، يعني متكي بر فعاليت يا خلاقيت انساني است.
خود اينگاردن از آنجا كه در مقام ارائه دهنده ي كلاسيك تحليل پديدارشناسانهي تئاتر ديده مي شود، تئاتر را به مثابه "نمونهي خط مرزي آثار ادبي" تلقي ميكند (Ingarden 1965: 325)، و تحليل مهم تئاتر به مثابه اجراء را در نظر نميگيرد. اما استانتون گارنر تئاتر را به مثابه "فضاي بدنمند" تعريف ميكند، يعني فضايي كه با بدن هاي هم بازيگران و هم مخاطبين تقويم و مفصل-بندي ميشود و همچنين در پي پرهيز از ايراد شالودهشكني بر پديدارشناسي است. بر طبق نظر او، از آنجا كه بدنهاي بازيگران درگير دوانگاري بدنهاي فيزيكي و واقعي و بدنهاي خيالي است، همانطور كه سوزان لانگر (1953:44) اشاره ميكند، بدنهاي آنها درگير انواع گوناگوني از ابهام است.
به فرض مثال، بدن هاي بازيگران بر روي صحنه نه تنها ابژه هايي براي مشاهدهي بازيگران اند بلكه بدن هايي عادتمند هستند، يعني به لسان مارتين هايدگر مركز يك مفصل "آماده-دم-دست" هستند (گارنر 1994:47) و بعلاوه مراكز جهت گيري به معناي حركتي بدني ادموند هوسرل يا "وجود بدني"(جسميت موجود) هستند. بنابراين با ورود بازيگر به صحنه هموار قبلاً خالي، اين صحنه بر طبق افق عادت واره اي كه توسط بدن پرتو افكني مي شود مفصل بندي مي گردد. علاوه بر اين، مفصل بندي شكل يافته با بدن بازيگر مي تواند با ورود يك بازيگر ديگر تعديل گرديده يا مضاعف شود. نظم رؤيت پذير بازنمايي شده براي مخاطبين مي تواند هنگامي كه بازيگر به مخاطبين نگاه مي كند مختل شود يا ابهام بدن بازيگر مي تواند هنگامي كه خيرگي نگاه مخاطب صريح مي شود تشديد شود. همراه با همه اين ساختارها، يك ابهام يا نوسان خاص حول بدن بازيگران نمودار ميشود().
نه تنها پديدارشناسي يك بدن "بهنجار"، بلكه پديدارشناسي يك بدن نابهنجار مي تواند به فهم ما از يك قطعه پيشرو و موجد[4] [آوانگارد] كمك كند. توصيف پديدارشناسانه يك بدن آشفته، مثلاً توصيف مرلوپونتي از اثر نرينگي، شبيه است به دگرديسي هاي بدن و فضاء در صحنه در كار ساموئل بكت.
وراي همه اين تحليلات ماهرانه، ساختار بنيادين تئاتر نيز با تحليلات بدن روشن مي شود. ضمن بازنمايي يك شخصيت، بدن هاي واقعي بازيگران بر روي صحنه از چشم مخاطب كه فقط به در حال تماشاي شخصيت بازنمايي شده هستند، پنهان مي مانند. حال آنكه بدن هاي مخاطبين نيز براي خودشان نمايان نيست. بازنمايي تئاتري با اين فقدان حضور دوسويه ممكن است. در اين حالت، پديدارشناسي تئاتر از نقد ژاك دريدا در آوا و پديدار (1967) مي رهد. در آنجا وي مدعي است كه پديدارشناسي متافيزيك حضور است تا آنجا كه در تلاش است همه چيز را بر بستر حضور متكي كند.
تحليل گارنر اين شايستگي را دارد كه نه تنها قطعات تئاتر كلاسيك كه مورد نظر اينگاردن بودند بلكه تئاتر معاصر كه از دهه 1960 آغاز شد را پوشش دهد. با وجود اين، براي درك اينكه تحليل پديدارشناسانهي تئاتر به چه سان براي فهم پيشرفت فعاليت هاي تئاتري از اواخر قرن اخير مفيد است، يك ديدگاه عام در يك بستر وسيع تر ضروري است: آن دگرگوني اي كه فعاليت هاي تئاتري در همين چد دهه طي كرده اند را مي توان چونان شاخه اي از پيشرفتي عام تر از هنر به طور كلي ديد، يعني پيشرفت مدرنيسم.
به بيان ديگر، تئاتر پسا-درامي كه در پايان قرن بيستم، در مقام جانشين جنبش پيشرو و موجدي كه از آغاز قرن شايع بود، ظهور كرد با گسيختگي آشكار از ماقبل خود مشخص ميشود. درحاليكه نه فقط تئاتر كلاسيك بلكه تئاتر پيشرو و موجد به تاكيد بر درام يا متن در مقام ذات تئاتر ادامه مي دادند، تئاتر پسا-درامي متن را چيزي بيش از يكي از عناصر مقومِ صحنه قلمداد نميكند كه بعلاوه نه تنها در بردارندهي كلمات و حركات بدني بازيگران است بلكه نورپردازي، لباس، طراحي صحنه و چيزهاي ديگر از اين قبيل است (). در نتيجه در حاليكه تئاتر مدرن كلمات و بدن هاي بازيگران را به مثابه ي واسطه اي براي بازنمايي يا بيان يك درام در شكل روايي مورد استفاده قرار مي دهد، تئاتر پسا-درامي بر اين واسطه كه ديگر يك كاركرد بازنمايانه ندارد، پرتو مي افكند.
رابرت ويلسون به طريق يك بدنِ حركت-آهسته پردههاي نمايشي را با تراكم دراماتيك يا گاهي حتي با تاثير "هيپنوتيزيمي" نشان داده است() بدون اينكه به هيچ گونه قصهي روايي تكيه كند. آريانه منوچكين در Théâtre du Soleil بر تراكم دراماتيك با حركات جمعي قوي تاكيد كرده است. تادئوس كانتور تاريخ شخصي را با چهره هاي شبه-مجسمه اي كه بر دوش يكديگر حمل ميشوند نشان داده است. جنبش "درام خواني" صدايي مفصل بندي شده با كلمات را پيش ميبرد. همچنين نمي توانيم متاتئاتر هاينر مولر و غيره را از قلم بياندازيم. به طور خلاصه، تئاتر پسا-درامي تئاتري است كه از روايات خلاص ميشود. از يك سو، اين جدايي طلبي از روايت در موازات "پايان ابرروايت" در وضعيت پسامدرن است؛ با وجود اين، از سوي ديگر با يك جنبش بزرگ ديگر، يعني جنبش مدرنيسم همانطور كه در بالا ذكر شد شتاب گرفته است.
اين كامنت گرينبورگ بود كه گفتمان مدرنيسم را در عرصه هنرهاي زيبا توسعه داد. بر طبق نظر او تاريخ هنرهاي زيبا از اواخر قرن نوزدهم مي تواند به مثابه پروسه اي تلقي شود كه در آن ايدهآل مدرنيسم تيزتر شد. ضمن ارجاع به كانت، او اشاره مي كند كه ايدهآل مدرنيته در خود-انتقادي نهفته است: در عرصه هنر، خود-انتقادي شكل تاملي را به خود ميگيرد كه در پي ذات هر يك از ژانر هاي هنري است. "ذات" يك ژانر به معناي چيزي است كه انفكاك ناپذير از آن است و در عين حال در هيچ يك از ژانرهاي هنري ديگر يافت نميشود. از آنجا كه آثار مربوط به ژانرهاي مختلف به راحتي مي توانند يك تم يا موضوع را به اشتراك داشته باشند، جسجتوي ذات نمي تواند در هيچ كجا مگر محض سازي واسطهي مورد استفاده براي بازنمايي موضوع نهفته باشد. در نتيجه، هنرهاي مدرنيستي منتهي ميگردند به يك تامل دربارهي واسطه اي كه هر يك از ژانرهاي هنري را مشخص ميكند. از سوي ديگر همانطور كه يورگن هابرماس (1985) گفته است مدرنيته زماني بود كه افراد در رنج جستجويي مداوم براي چيزي جديد بودند. اين دو موتور مدرن جنبش مدرنيسم را در هر گونه ژانر هنري شتاب بخشيدند.
در هنرهاي زيبا، كه از زمان امپرسيونيسم كه لبه ي تيز-گوشه را رد كرد و نور و سايه را در مقام شرايط ادراك نشان داد، سبك هاي گوناگون جديدي يكي پس از ديگري نمودار گشتند كه بي وقفه نقاط كانوني قبلي ها را در مقام راست كيش رد مي كردند و در پي كشف واسطه[ابزار] نقاشي در يك شيوه پالوده تر نسبت به مراحل قبلي پيشرفت بودند. كوبيست هايي همچون گئورگ براگ كه حروف الفبا را بر روي پرده ي نقاشي نوشت، تنشي رؤيتپذير بين فضاي سه بعدي بازنمايي شده سطح و سطح دوبعدي بازنمايي شده با فضا را ايجاد كردند. امپرسيونيست هاي انتزاعي همچون كاندينسكي ترسيم اشياء سه بعدي را رها كردند تقابل يا هماهنگي شكل و رنگ را بر روي سطح دو بعدي پرده نقاشي بازنمايي كردند. سرانجام مينيماليستهايي همچون بارنت نيومن تنها سطوح تكفام عظيمي را بازنمايي كردند.
ديويد مايكل لوين ايده هاي گرين بورگ را در رقص بكار بست. بر طبق نظر او، مدرنيسم در رقص با فرماليسم گئورگ بالانچاين بازنمايي مي شود: قطعات بالانچاين از قبيل سرنايد يا سمفوني در C ، تقابلي شديد با باله هاي كلاسيك همچون درياچه قو يا رقص مدرني همچون سفر شبانه مارتا گراهام دارد كه حركت بدني را براي بازنمايي چيزي بيرون از صحنه بكار ميگيرد. قطعات فرماليستي بالانچاين كه بناست "موسيقي رؤيتپذير، يعني حركتِ اكوستيك" باشند، مدرنيستي هستند به اين معنا كه واسطه[ابزار] رقص در محض ترين صورت آن بازنمايي مي شود يعني صورت هايي كه با بدن رقاصان و ديناميك حركات آنها شكل گرفته اند. از آنجا كه مخاطبين بدن هاي كاملاً اصيل رقاصان را نيز مي بينند، يك ابهام ويژه از بدني خيالي و زنده بر روي صحنه بوجود مي آيد، كه لوين آن را به مثابه واسطه [ميانجي، رسانه] ي رقص تلقي مي كند.
بنابراين شگفتآور نيست كه تئاتر پسا-درامي ازقبيل آثار مذكور ويلسون، كانتور يا منوچكين كه بر واسطه تئاتر تاكيد دارند در دهه 1990 نمودار شدند.
حال ما به روشن سازي توسعهي فعاليت هاي تئاتري با ابزار پديدارشناختي رسيده ايم. در موقعيتي كه در آن تئاتر پسا-درامي آشكار شده است، براي اينكه تئاتر تئاتر باشد، آنچه مهم است نه اين است كه چه چيزي بازنمايي شده است و نه اينكه چگونه بازنمايي شده است، بلكه واقعيت خود بازنمايي است. مكانيسم بازنمايي نمي تواند با تحليلي سنتي فلسفي به تبع ارسطو تحليل شود بلكه تنها با روش پديدارشناسانه ي ادموند هوسرل اين تحليل ممكن است كه مي تواند تنوع تئاتر پيادرامي را نيز روشن سازد.
قابل ذكر است كه هم تحليل اينگاردن كه كاركردهاي متنوع كلمات يكسان را در بيرون و درون دنياي يك قطعه كشف ميكند و هم تحليل گارنر از بدن ها به مثابهي ابژه ها و مراكز جهت گيري هر دو متكي بر مضاعف سازي كلمات و بدن ها هستند. مكانيسم مضاعف سازي و اهميت آن براي آثاري هنري را مي توان با كمك هوسرل روشن ساخت.
تحليل پديدارشناختي اثر هنري در قالب نظريهي ايماژ-آگاهي تنها نوع تحليل است كه در ادبيات پديدارشناختي مورد اشاره قرار گرفته است. با اين حال حدود 1918 هوسرل يك تحليل ديگر را نيز بسط داده بود كه ميتواند نظريه "خيال پرسپكتيو" ناميده شود. در حاليكه نظريهي قبلي، كه چيزي را خارج از پرده نقاشي در فضاي سه بعدي ترسيم مي كرد، تنها براي تصاوير سنتي بكار گرفته ميشد، نظريه جديد وي داراي مزيت پوشش دهي به نقاشي هاي بدون سوژه، از قبيل اگسپرسيونيسم انتزاعي يا نوميناليسم است و نيز قابل اعمال در ادبيات و قطعات تئاتري است.
هنگامي كه ما يك نقاشي را در يك چشم انداز مي بينيم، ريخت كوهها و جنگل ها يقيناً ادراك مي شود، اما آنها در اتاق موزه وجود ندارند. خيال پرسپكتيو از طريق يك "وحدت سازگار" تقويم مي شود، يعني يك "صورت بندي يكتا" ، يا يك تاليف از آشكارگي كه از مسير روزكره ادراك با تاليف حركتي بدني گسسته است و محدود به يك قاب از يك قطعه گرديده است. يك خيال پرسپكتيو يقيناً با يك شرط فيزيكي بيدارسازي مي شود، اما محتواي ادراكي ابژه هاي فيزيكي توسط خيال پرسپكتيو پنهان است. ما فهم ادراكي دوبلي داريم اما از آنجا كه ادراك فيزيكي تنها كاركرد بيدارسازي خيال پرسپكتيو را دارد و بناست پنهان شود، ما به يك خيال پرسپكتيو يا يك "وهم هنري" تغيير جهت مي دهيم.
در نمونه قطعات تئاتري مانند ريچاردII يا والرنشتاين ژست، ميميك و چهره بازيگران، يك مسير تراژيك از وقايع را توليد ميكند. بنابراين مخاطبين به درون وهم هنري تغيير جهت مي دهند كه محتواي ادراك فيزيكي مربوط به بازيگران يا طراحي صحنه را پنهان مي كند. ساختمان تئاتر در مقام "قابي" عمل ميكند تا از هر گونه خلط ادراك واقعي با ادراك بيدارسازي شده با اجراي روي صحنه جلوگيري كند. بنابراين هوسرل مي نويسد، "هنگامي كه ما يك تئاتر مي بينيم، ما نيت را به تمامه مي فهميم، يعني ما فقط مي توانيم از اجراء ها و رضايت زيباشناختي لذت ببريم"
تحليل هوسرل، با تقرر در بستر مدرنيسم و پيشرفتهاي بعدي فعاليتهاي تئاتري مي تواند نه تنها از تكامل متنوع تئاتر بلكه از transfiguration آن گزارش دهد. با وجود اين، براي اين غرض مقايسهي انواع گوناگون مراحل اجراء بر روي صحنه در پرتو اين ابزار پديدارشناختي روشنگر است.
ساختاري كه هوسرل خيال پرسپكتيو مي نامد مي تواند همچنين در مكانيسمي كه لوين در نمونه ي رقص يافت مشاهده شود: تئاتر و رقص مشتركاً مكانيسم يكساني از خيال پرسپكتيو يا وهم بيدارسازي شده اي با فعاليت هاي بدني اجراء كنندگان دارند، اما ساختار وهم در هر يك از اين موارد متفاوت است.
وهم يا خيال پرسپكتيو در باله مي تواند به مثابهي يك گشتالت ادراكي تلقي شود. يك گشتالت، ريختي سازگار است كه از درون رابطه بين عناصر نمودار مي شود و در عين حال از مجموع عناصر فراتر مي رود و يك حد فاصل واضح با كمك رابطه متكي بر ريخت با محيط اش ميسازد. به فرض مثال، در نمونهي اسليمي در باله ريخت با خطي قوس دار كه از پاها آغاز مي شود و تا پشتِ انحناء يافته و بازوهاي باز شده امتداد مييابد و پاها را بر روي زمين ميكشاند، يك گشتالتِ پرسپكتيوي را شكل ميدهد، آنجاكه يك بعد تازه از خيال ظهور ميكند.
بدن هاي فيزيكي انساني، همان نقش سنگ زيرين آسيابي را در رقص براي خيال بازي مي كنند كه در تئاتر، كه بعلاوه با گشتالت يا خيال ادراكي پنهان نيز مي شوند. با وجود اين، گشتالت حاصل شده توسط بازيگران يك پرسپكتيو نيست، بلكه يك گشتالت روايي توسط قصه اي شكل گرفته است كه از اصول وحدت هاي سگانه يا شرط بارداري روايي بر طبق تحليل گرايماس، تبعيت ميكند. گشتالت روايي، از منظري پديدارشناختي، يك بازنمايي نيست كه يك واقعه (abbilden) يا يك شخص را كه از قبل بيرون ازصحنه وجود دارد مجسم كند، بلكه او يا آن را با كلمات يا اعمال بازيگران صروت بندي (erzeugt) يا حاضر ميكند كه توسط مخاطبين تجربه مي شود.
اغلب گفته ميشود كه تفاوت سيميوتيكي [نشانه شناختي] بين ابژه هاي روي صحنه در مقام دال و وقايع يا شخص بازنمايي شده در مقام مدلول در تئاتر اساسي است، اما اين امر در رقص صادق نيست. با وجود اين، از منظر پديدارشناختي، ديد دوگانه بيدارسازي شده با حركت بدني مي تواند در هر دوي رقص و تئاتر ديده شود و حتي گشتالت روايي كاركرد خود را در چندين قطعه رقص داراست، مثلاً در شماري از آثار باله كلاسيك يا رقص مدرن. قطعات رقص روايي و قطعات تئاتر هم در گشتالت هاي اداكي و هم در گشتالت هاي روايي ساختاربندي مي شوند، اما اين دو گونه گشتالت در جاهاي متفاوتي در درون ساختار متكي بر ريختِ صحنه جاي گذاري شده اند. در قطعات رقص روايي، گشتالت ادراكي با بدن رقاصان كه به مثابه ريخت عمل مي كند شكل گرفته اند در حاليكه در قطعات تئاتري گشتالت روايي در مقام ريخت آشكار ميشود. تفاوت سيميوتيكي كه تئاتر را در تقابل با رقص مشخص ميكند، تنها پس از اينكه اين دستگاههاي ساختاري پديدارشناسانه اِعمال ميشوند، فرمول بندي ميشود.
حال تحليل هوسرل منتهي مي شود به يك واريختسازي (trandfiguration) از ديدگاه ما در نسبت با اجراي تئاتري. اجري تئاتري از حيث سنتي به مثابه تحقق يك درام توسط بازيگران فهميده مي شد، آنجاكه درام يا متن نقش "ذات ايدهآل" را بازي مي كرد؛ تو گويي اجراي تئاتر "فرديت يافتگي انضمامي" آن بود و يا در بهترين حالت با يك مدل "واسطه/موضوع"، كلمات و بدنها تنها به مثابه واسطهاي براي بازنمايي يك جهان دارمي در مقام مدلول لحاظ ميشدند. با وجود اين، در پرتو در پرتو تحليل هوسرل، تئاتر مي تواند به مثابه يك كل ساختاري فهميده شود كه در آن روايت، كلمات، بدن ها يا ساير عناصر صحنه از قبلي لباس، نورپردازي، دكور گنجانيده شده اند. در اين ساختار كلمات، بدن ها و ساير عناصر در مقام سنگ زيرين آسيابِ فيزيكي اي هستند كه ادراكي دوگانه را حاصل مي آورند. بنابراين، شگفت آور نيست كه در مسير جنبش مدرنيستي، عوض بازنمايي روايت، ساير عناصر مقوم پيش كشيده شده اند تا "ذات" تئاتر را در شكل محض شدهي آن نشان دهند. و اين جنبش مطابق با اين امر، منتهي به سبك هاي بيشماري در تئاتر پسا-درامي گرديده است، آنجا كه بدنها، كلمات صحنهنگاري يا وجود بازيگران يكي پس از ديگري، براي بيدارسازي گونه هاي متفاوتي از تخيل يا خيال پرسپكتيوي در هر موردي، اتخاذ شده است.
اگر درست است كه تئاتر را در مقام يك كل ساختاري با روايت، كلمات، بدن ها يا ساير عناصر تلقي كنيم، آنگاه مسير "توسعهي تئاتر" از تئاتر كلاسيك به تئاتر مدرن با حركت از تئاتر پيشرو و موجد به سمت تئاتر پسا-درامي ميتواند به مثابه فرايندي از واريختسازي مجمعالكواكب ساختاري تلقي شود كه در آن برخي از عناصر مقومه يكي پس از ديگري مورد تاكيد قرار مي گيرند در حاليكه ديگر عناصر، به شيوه اي متفاوت در هر موردي، عقب مي نشينند. با جود اين، همانطور كه مرلوپونتي بيان مي كند، خود اين جنبش ثابت ميكند يك واريختسازي خودانگيخته در سازگاري است، و در تئاتر دهه 1990 نيز حتي تئاتر بدون خيال ظهور كرد- تئاتري كه به هر حال، با اتكاء داشتن به [پشت داشتن به] يك تاريخ دور و دراز از تئاترِ همراه با خيال ممكن بود.
به بيان متناقض، هر چه بيشتر "ذات" يك ژانر پي گيري شود، مرزهاي متمايز كمتري از هر ژانر حاصل ميآيد. از آنجا كه هر چيزي، از جمله نورپردازي و دكور، مي تواند سنگ زيرين آسيابِ خيال باشد، يك اجراي تئاتري مي تواند كاملاً به هنرهاي تجسمي يا رقص نزديك شود. در وضعيت كنوني [معاصر]، مرزهاي بين ژانرها فقط در معناي نهادي حائز معنا هستند.
پديدارشناسي تئاتر به ما بُعدي را نشان ميدهد كه در آن تمايز پذيرفته شدهي سنتي ژانرهاي گوناگون مشروعيت خود را از دست مي دهد و بسياري از راه هاي پنهان از يك ژانر به يك ژانر ديگر در معرض ديد قرار مي گيرند. از اين رو، ما را قادر ميكند افقي را براي توسعهي تئاتر ادراك كنيم. با وجود اين، براي فهم امكان يك تحليل پديدارشناسانه از تئاتر در شكل تكامل يافتهي آن ما بايد هر اجرا يا مولفي را از حيث انضمامي تحليل كنيم تا ساختارهاي پديدارشناسانهي مربوطه را دريابيم (بنگريد به Tymieniecka 1982, 1984)، كه اين خود وظيفه اي است كه بايد به انجام رسد.
Bibliography
Derrida, Jacques. La voix et le phénomène, Paris: Presses
Universitaires de France, 1967; Speech and Phenomena.
Trans. David Allison. Evanston, IL: Northwestern University
Press, 1973.
Garner, Stanton B. Jr. Bodied Space: Phenomenology and
Performance in Contemporary Drama. Ithaca, NY: Cornell
University Press, 1994.
Greenberg, Clement. “Modernist Painting” [1966]. In Modern
Art and Modernism: A Critical Anthology. Ed. Francis
Frascina and Charles Harrison. London: Open University
Press, 1982, 85–93.
Greenberg, Clement. “After Abstract Expressionism” [1970]. In
Clement Greenberg: The Collected Essays and Criticism,
Vol.4. Ed. John O’Brian. Chicago: University of Chicago
Press, 1993, 121–34.
Habermas, Jürgen. Der philosophische Diskurs der Moderne.
Frankfurt am Main: Suhrkamp, 1985.
Husserl, Edmund. Phantasie, Bildbewusstsein, Erinnerung. Zur
Phänomenologie der anschaulichen Vergegenwärtigungen.
Texte aus dem Nachlass 1898–1925. Ed. Eduard Marbach.
Husserliana 23. The Hague: Martinus Nijhoff, 1980;
Phantasy, Image Consciousness, and Memory (1898–1925).
Trans. John B. Brough, Dordrecht: Springer, 2005.
Ingarden, Roman. Das literarische Kunstwerk. Mit
einem Anhang von den Funktionen der Sprache im
Theaterschauspiel. 3rd ed. Tübingen: Max Niemeyer, 1965;
The Literary Work of Art. Trans. George G. Grabowicz.
Evanston, IL: Northwestern University Press, 1973.
Ingarden, Roman. Vom Erkennen des literarischen Kunstwerks
[1937]. Tübingen: Max Niemeyer, 1968; The Cognition of
the Literary Work of Art. Trans. Ruth Ann Crowley and
Kenneth R. Olson. Evanston, IL: Northwestern University
Press, 1973.
Langer, Susanne K. Feeling and Form: A Theory of Art. London:
Routledge and Kegan Paul, 1953.
Lehmann, Hans-Thies. Postdramatisches Theater. Frankfurt am
Main: Verlag der Autoren, 1999.
Levin, David M. “The Embodiment of Performance.” In
Salmagundi 31–32, 1975–1976, 120–142.
Merleau-Ponty. Phénoménologie de la perception. Paris:
Gallimard, 1945; Phenomenology of Perception. Trans. Colin
Smith. London: Routledge & Kegan Paul, 1962.
Theater 337
Patoˇcka, Jan. “Das Epische und das Dramatische, Epos und
Drama” [1966]. In his Kunst und Zeit. Kulturphilosophische
Schriften. Ed. Klaus Nellen and Ilja Srubar. Trans. Ilya
Srubar, Vera Srubar, et al. Stuttgart: Klett-Cotta, 1987,
85–98.
Pavis, Patrice. L’analyse des spectacles. Paris: Éditions Nathan,
1996.
Rayner, Alice. To Act, To Do, To Perform: Drama and
the Phenomenology of Action. Ann Arbor: University of
Michigan Press, 1994.
Roselt, Jens. Phänomenologie des Theaters. Munich: Wilhelm
Fink, 2008.
Sartre, Jean-Paul. Un théâtre de situations. Paris: Gallimard,
1973; Sartre on Theater. Trans. Frank Jellinek. New York:
Random House, 1976.
Schechner, Richard. Performance Theory. London: Routledge &
Kegan Paul, 1977.
Smith, Jadwiga S. “A Theory of Drama and Theater: A
Continuing Investigation of the Aesthetics of Roman
Ingarden.” In Analecta Husserliana 33. Dortrecht: Kluwer
Academic Publishers,1991, 3–62.
States, Bert O. Great Reckonings in Little Rooms: On
the Phenomenology of Theater. Berkeley: University of
California Press, 1985.
Tymieniecka, Anna-Teresa. “The Spectacle of Life upon the
Stage of the World.” In Analecta Husserliana 73. Dordrecht:
Kluwer Academic Publisher, 2001,xii–xxii.
Tymieniecka, Anna-Teresa., ed. The Philosophical Reflection
of Man in Literature. Analecta Husserliana 12. Dordrecht:
Reidel, 1982.
Tymieniecka, Anna-Teresa., ed. The Existential Coordinates
of the Human Condition: Poetic, Epic, Tragic. Analecta
Husserliana 18. Dordrecht: Reidel, 1984.