نشانهشناسي در پژوهشهاي منطقي هوسرل ساكالوفسكي ترجمه غلامی
نشانهشناسي در پژوهشهاي منطقي هوسرل
(بخش نخست)
رابرت ساكالوفسكي
مترجم: علي نجات غلامي
[ متن اصلي كه من داشتم ناتمام بود با این حال این بخش نیز حتوی مطالب مهمی است]
هوسرل پژوهشهاي منطقياش را با بررسي آنچه «تمايزات اساسي» مينامد آغاز ميكند. اولين تمايزي كه ميگذارد بين دو نوع نشانه، بيانها و دلالتها، است. ملاحظه كنيد كه او در اينجا در آغاز پديدارشناسياش يعني در نقطهاي كه او آگاهي را ميخواهد تحليل كند و اصطلاحاتاش را براي نخستين بار معرفي ميكند، چگونه كارش را آغاز ميكند. او فلسفه را با نگريستن به درونِ آگاهي آغاز نميكند. دستيابي او به كنشهاي آگاهي نيز به طريق دروننگري نيست. بلكه، دستيابياش از طريق پديدارهاي عمومي، ملموس و در جهانيِ نشانهها، اعم از نشانههاي بياني و دلالي است. نشانهها چيزهايي عمومياند، آنها «بيرون از» ذهناند: آنها صداها، علامتها و ترتيبهاي ابژهها هستند مثل يك تكان دادن دست يا يك ستون سنگي. با بررسي چنين چيزهاي عمومياي است كه هوسرل به دستيابي به رويآورندگي نائل ميشود و تمايزهايي را درون آن برقرار ميكند.
با جود اين، نشانهها چيزهاي عمومي سادهاي مثل صخرهها و درختان نيستند؛ علاوه بر اينكه چيزهايي مادياند، دربردارندهي حضور ذهن نيز هستند، آنها دربردارنده و بنابراين بازتاب دهندهي فعاليتي هستند كه به آنها اجازه ميدهد نشانه باشند. هوسرل با آغاز از نشانهها فلسفهاش را به شايستهترين طريق ممكن آغاز ميكند، يعني با چيزي كه يك هويت مادي است اما آغشته به خطور انديشه نيز هست.
هوسرل براي توصيف اينكه چگونه براي ما تبديل به نشانه ميشوند به يك تجربهي معمولي و انضمامي متوسل ميشود. هوسرل هم در پژوهش پنجم و هم در مقالهاي كه در 1894 نوشت، حالت زير را مثال ميزند: ما داريم به كاشيكاريهاي سبك اسلامي نگاه ميكنيم و ظرافت آنها را مي ستاييم. به ناگاه درمييابيم كه اين علامتهاي زيبا در واقع كلماتي هستند؛ آنها تهجي نام كسي هستند يا جملهاي ميسازند. براي اينكه اين تغيير رخ بدهد ما بايد يك «قصد» متفاوت را بياغازيم، ما ديگر صرفاً ادراك نميكنيم ما اكنون اين علامتها را به مثابهي گوياي چيزي ميخوانيم يا تفسير ميكنيم. رويآورد تازهي ما با آني كه تا قبل از رخ دادن اين تغيير داشتيم فرق مي كند: اين رويآورد تازه فراتر از آنچه بيواسطه حاضر است ميرود؛ ما شروع به روي آوردن به سمت نه اين علامتها بلكه مثلاً وينسون چرچيل يا گيرسنت لازار ميكنيم و خود اين روي آورد تازه علامتها را از خطوطي در هم شكسته و زيبا بودن به كلماتي بودن تغيير ميدهد.
اين نوع تازه از رويآورد كه خودِ يك نشانه مقرر ميكند چيزي نيست كه ما حس كنيم: ما به طريقي تفاوت بين ادراك كردن و دلالت كردن را لمس نميكنيم. دلالت كردن و ادراك كردن دو نوع از روي آورندگي هستند، اما آنها در آنچه ميكنند ديدني ميشوند نه در خودشان. وقتي كه ما سعي ميكنيم از حيث فلسفي تفاوت بين يك نشانه و يك ادراك را تحليل كنيم، ما مستقيماً به رويآوردها نگاه نميكنيم، ما به كنش نشانهاي و سپس به كنش ادراكي نمينگريم، ما به طور دروننگرانهاي تفاوتهاي كيفي در ميان رويآورندگيهايمان را كشف نميكنيم. ما به رويآورندگيهايمان با نگريستن به نشانهها و مقابلهي آنها با ابژههاي ادراك شده معمولي دست مييابيم؛ تفاوتهاي بين نشانهها و چيزهاي ادراك شده به ما اجازه ميدهند تا تفاوتهاي بين رويآورندگيها را كه همپيوند با آنها هستند كشف كنيم. به اصطلاح متأخرتر هوسرل، ما نخست يك تفاوت نوئماتيك را تثبيت ميكنيم و به موجب آن قادر ميشويم يك تفاوت نوئتيك را كشف كنيم. اين رهيافت در سراسر حيات فلسفي هوسرل با وي باقي ميماند و نيز با پديدارشناسي در تمام طول تاريخاش. برخلاف اين گمان شايع، پديدارشناسي دروننگرانه نيست. پديدارشناسي به ذهن مستقيماً دست نمييابد بلكه بدان از طريق حضوراش در اشياء و با آنها ميرسد.
هوسرل پس از اينكه او بين نشانههاي دلالتي و بياني تمايز ميگذارد صفحات نخست پژوهشها را به صحبت دربارهي دلالت اختصاص ميدهد. من در اينجا نميخواهم طبق ترتيب او پيش بروم. من با مطالعهي شاخهاي ديگر از اين تمايز يعني بيان آغاز ميكنم و پس از آن به دلالت برميگردم.
Ⅰ. كلمات و آنچه بيان ميدارند
پارادايم بيان نشانهي زباني، يعني كلمه است. هنگامي كه تشخيص ميدهيم كه آواها و علامتها در واقع كلماتي هستند، ابعاد تازهي فراواني وارد بازي ميشوند. بياييد فرض كنيم كه در محاصرهي صرف سروصداهايي در پس زمينهايم و ناگهان درمييابيم كه كسي دارد در آن سروصداها چيزي ميگويد يا بياييد در نظر آوريم كه ما داريم به آنچه به نظر ميرسد علامتهايي تصادفي بر روي كاغذي هستند نگاه ميكنيم و به ناگاه تشخيص ميدهيم يك پيامي در درون آنها نوشته شده است. علامتها يا اصوات فيزيكي حالا «محتوي يك معنا» هستند و آنها براي «ارجاع» به چيزي به كار ميروند. آنها هر دوي معنا و ارجاع را دربردارند اما به خودي خود چنين نميكنند، يعني با وزن فيزيكيشان يا با وجود مستقل خودشان. آنها محتوي يك معنايند يا ارجاعي را انجام ميدهند زيرا ما داريم آنها را معنا ميكنيم يا از طريق آنها ارجاع ميدهيم. بنابراين تغيير از صرف يك آوا يا علامت بودن به يك بيان بودن، دربردارندهي خطور يك فعاليت معنابخش همراه با معرفي يك يك معنا و يك ارجاع است. بنابراين نشانه به خودي خود وجود ندارد. نميتواند به تنهايي برقرار باشد، در حول آن و ساطع از آن سه جزء متشكله وجود دارد: كنش معنابخش كه آن را تبديل به يك نشانه ميكند، معنا و ارجاع.
اتفاقاً، نظريهي هوسرل دربارهي كنش معنابخشي به مثابهي مقرر كنندهي معنا توسط پل بلوم در كتاباش، «چگونه كودكان معاني و واژگان را ميآموزند» به خوبي تصديق ميشود. بلوم نشان ميدهد كه تداعي معاني به تنها براي توضيح اينكه كودكان چگونه استفاده از واژگان را ميآموزند كافي نيست. اگر يك صداي مكانيكي بنا بود به طور باقاعده توليد شود هنگامي كه كودك يك نوع خاص از ابژه را تجربه ميكند، كودك نميتوانست آن صدا را به مثابهي نام يك چيز فرض كند. در واقع كودكان هنگامي اين واقعيت را ميفهمند كه كسي در حال منظور كردن ابژه از طريق استفاده از اصوات است، ميآموزد كه واژهها چيستند و به چه معنا هستند: كودكان كم سن رابطه [بين صدا و ابژه] را فقط اگر آنها گواهي براي باور كردن اينكه اين يك كنش از نامگذاري است – و به اين دليل گوينده بايد حاضر باشد – داشته باشند، برقرار ميكنند». بلوم از« توانايي خود كودكان براي پيبردن به رويآوردهاي ارجاعيِ ديگران» حرف ميزند. در اصطلاحشناسي هوسرل، كودك اصوات خاصي را به مثابهي كلمات هنگامي ميپذيرد كه آنها را جانيافته (animated) توسط يك رويآورندگي معنا بخشِ گوينده، بداند.
يكي از اولين نكاتي كه هوسرل دربارهي بيانها در نظر ميگيرد اين است كه آنها ميتوانند در غياب چيزي كه آنها به آن براي ارجاع استفاده ميشوند رخ دهند. من ممكن است از پنجره نگاه كنم و بگويم «ماشين پليس داخل خيابان است». من ماشين پليس را ادراك ميكنم اما شما كه اين حرف من را ميشنويد ممكن است از پنجره گاه نكنيد، شما ماشين نميبينيد و با اين حال ميفهميد من چه گفتهام. شما ميتوانيد معنا را دريابيد حتي اگر مرجوع را ادراك نكنيد. بنابراين معنا نميتواند در فعاليت شهودي يا ادراكي متناسب با بيان مقرر باشد معنا بايد در يك كنش ديگر نهفته باشد، در آنچه هوسرل معنادهي يا كنش معنا - بخشي مينامد. بدين طريق او يكي ديگر از «تمايزات اساسي»اش را مطرح ميكند كه بين كنش معنابخشي و شهود معنا - رويآوردهاي خالي از شهود و آنهايي كه به طور شهود پر هستند قرار بگيريم» (LI, 281). يك بار ديگر تمايزي بدست ميآيد نه با به نحوي نگاه كردن به انواع مختلف كنش و ديدن تفاوتها در ميان آنها بلكه با نگاه كردن به آنچه اين كنشها انجام ميدهد يا اِعمال ميكنند به دست ميآورند. هوسرل به اينكه چگونه ما با جهان وارد كنش متقابل ميشويم و اينكه چگونه با يكديگر ارتباط برقرار ميكنيم مينگرد و در اين بستر وسيعتر بين شهودات پر و خالي تمايز مينهد.
گام بعدي پژوهش خود بيانها و پرسيدن اينكه چگونه آنها ساختارمند ميشوند است. هوسرل مصر است كه بيان صرف صدا يا علامتي فيزيكي نيست؛ بلكه يك چيز مركب است كه از پديدار فيزيكي و معنا تشكيل شده است. او مي گويد «واژه "بيان" به طور معمول ... به مثابهي بيانِ معنا - مطلع فهميده ميشود» (LI, 281). بنابراين بيان ببر حيوان دونده است از هر دوي دادهي آوايي و معناي نهفته در آن تشكيل يافته است. بنابراين بيانها بر طبق نظر هوسرل مركب از هر دوي صوت و معنا هستند. بياييد يك سؤال ديگر بپرسيم: بيانها چه چيزي را بيان ميكنند؟ در نگاه نخست، پاسخ به اين پرسش واضح به نظر ميرسد احتمالاً ما متمايليم بگوييم بيانها معنايشان را ابراز ميكنند، معنايي كه از آن اطلاع ميدهند. اما هوسرل اين پاسخ را نميپذيرد؛ او به صراحت آن را رد ميكند، حتي در حين تشخيص اينكه چقدر اين پاسخ طبيعي و واضح به نظر ميرسد: «بنابراين فرد دقيقاً نيايد بگويد (آن طور كه اغلب ميگويد) كه يك بيان معنايش را (رويآوردش را) بيان ميكند» (LI, 281). اما اگر يك بيان معنايش را بيان نميكند پس چه چيزي را بيان ميكند؟
در اين نقطه امور پيچيده شدهاند. تمايز بين كنش معنابخش و كنش شهودي كه آن را پر ميكند را به ياد بياوريد. اگر من بگويم: «يك ماشين پليس در خيابان است»، شما ميتوانيد آنچه من ميگويم را حتي وقتي كه شما از پنجره به خيابان يا ماشين نگاه نميكنيد بفهميد. ماشين و خيابان براي شما غايباند و در عين حال شما آنها را در يك شهود خالي مراد ميكنيد و شما معنايي را داريد كه بخشي از اين بيان است. با وجود اين شهود خالي شما ميتواند پر شود. شما ميتوانيد جابجا شويد و به خيابان نگاه كنيد و آن ماشين را ببيند. كنش شهودي كه با آن شما اين كار را ميكنيد به طور دروني با كنش خالي و معنابخشي كه هنگامي كه كلمات من را فهميديد به انجام رسانديد ارتباط دارد. كنش شهودي شهود خالي را پر ميكند و شهود خالي دراصل و بنا به ذاتاش، آمادهي پرسازي است، حتي اگرچه در واقع ممكن نباشد هرگز پر شود. البته هر دوي كنشها ابژهاي يكسان را مراد ميكنند، آنها مرجعي يكسان دارند.
بنابراين هوسرل ميگويد كه يك محتوا براي پرسازي، يعني كنش شهودي وجود دارد. محتواي كنش شهودي، آشكارا، بودن ماشين پليس در خيابان است. اين همان محتوا به مثابهي معناي قالبريزي شده در كنش معنابخش است، اما يك چگونگي متفاوت دارد كه در آن بخشي از يك كنش شهودي، يعني يك ادراك است نه بخشي از يك كنش معنابخش. حالا ما به نكتهي محوري ميرسيم. برطبق نظر هوسرل، آنچه بيان بيان ميكند محتواي اين كنش شهودي است. بيان معناي خودش را بيان نميكند؛ بلكه محتواي كنشي را بيان ميكند كه كنش معنابخشي را كه بيان را تقويم ميكند پر ميكند. هوسرل اين را به صورت زير توضيح ميدهد: «فرد ميتواند به طور دقيقتري راه سخن گفتن بديلي را اتخاذ كند كه برطبق آن كنش پر كننده به مثابهي كنش بيان شده توسط بيان كامل آشكار ميشود: مثلاً ما ممكن است بگوييم كه يك جمله به يك كنش از ادراك كردن يا تخيل كردن بيان ميبخشد»(LI, 281). با وجود اين، اين جمله از هوسرل هنوز ناكامل است، زيرا فقط ميگويد كه بيان كنش پركننده را بيان ميكند. پس از اين در پژوهش اول، هوسرل به طور دقيقتري ميگويد كه «ذات معنا - پرسازي، مفاد پرسازي يگانهي بيان است يا همانطوركه فرد همچنين ميتواند بگويد، مفاد بيان شده توسط بيان است» (LI, 290).او در ادامه ميگويد كه ما بايد تصديق كنيم كه يك جمله از ادراك يك ادراك را بيان ميكند اما محتواي يك ادراك را نيز بيان ميكند. استدلال هوسرل بسيار پر پيچوخم و فشرده است و حتي در متن او پيچيدهتر نيز ميشود زيرا او مرجع و نيز مفاد را مورد بحث قرار ميدهد و نظريهي معاني ايدهآل يا معانياي كه به طور نوعي و فرارونده از واقعي سازيشان در هرگونه كنش رويآوردي چه خالي چه پر، لحاظ ميشوند را اين پرسش كه بيانها چه چيزي را بيان ميكنند؟ ساده شود. آنچه او ميگويد ميتواند به طور مستقيمتري بيان شود و معني آن به طرز مؤثرتري حاصل آيد. بدين شرح:
يك بيان معناي خودش را بيان نميكند؛ يك بيان محتواي ادراك يا شهودي كه شئ يا وضعيت امورِ منطبق با معناي بيان را حاضر ميكند را بيان ميكند. يعني يك بيان چيزي را بيان ميكند كه ما ميتوانيم در جهان بيابيم؛ ابژهاي را آنطور كه ميتواند در يك شيوهي خاص داده شود بيان ميكند. يك بيان يك معنا را بيان نميكند بلكه بخشي از جهان را آنگونه كه آن بخش ميتواند به ما از طريق يك ادراك يا شهود داده شود بيان ميكند. اگر من بگويم «يك ماشين پليس در حال رانده شدن در خيابان است»، بيانم يك بخش كوچك – اما مهم و شايد حتي ضروري – از جهان را بيان ميكند، ماشين پليسي كه در خيابان است، وضعيت اموري كه شما ميتوانيد ببينيد اگر جابجا شويد و از پنجره نگاه كنيد. بيانهاي من، كلمات من، يك دايرهي بسته ار دالها و مدلولها شكل نميدهند، آنها صرفاً در بينامتنيت يا بيناكلاميت زيست نميكنند. آنها چيزي را بيان ميكنند كه صرفاً كلامي نيست، آنها چيزي را در جهان در معرض ديد قرار ميدهند. آنها بخشي از جهان را مفصلبندي ميكنند.
اين كاركرد بياني حتي هنگامي كه ما در حضور چيزي كه بيان ميشود نيستيم رخ ميدهد. كلمات هنوز جهان را بيان ميكنند حتي هنگامي ما در غياب آن بخشي از جهانيم كه آن كلمات براي ارجاع به آن بكار ميروند. بيانها همواره نظم غايت شناسانهي خود را به سمت طريقي كه چيزها هستند، يعني به سمت بديهيسازي اشياء حفظ ميكند، حتي آن هنگام كه آنها در گذشته يا آينده گويندگاني هستند كه در غياب كامل اين چيزهايي كه دربارهشان صحبت ميكنند به سر ميبرند. كنشهاي معنابخشي كه بيانها را به اين طريق مقرر ميكنند همواره چشم به راه كنشهاي شهودي كه آنها را اشباع كنند ميمانند.
هوسرل اين فهم واقعانگارانه از كلمات را در پژوهش ششم بيشتر شرح ميدهد، آنجا كه توصيف ميكند اينكه چگونه چيزها را شهود كنيم آنها را نامگذاري ميكنيم. او ميگويد كه «به نظر ميرسد كه بيان بر يك شئ بكار ميرود و آن را مانند يك جامه ميپوشاند» (LI, 688). او همچنين ميگويد كه هنگامي كه من چيزي را دواتم مينامم، نام «دواتم» به نظر ميرسد ابژهي ادراك شده را ميپوشاند، به نظر ميرسد به طور محسوس متعلق به آن است" (LI, 688). او سپس اين نكته را ميافزايد، «اين تعلق، تعلقي از يك نوع خاص است». با وجود اين، هوسرل مصر است كه در چنين تشخيصي ما فقط كلمه و شئ يا كلمه و شهود را نداريم؛ ما همچنين كنش معنابخشي كه به كلمه جان ميبخشد و در شهود پرگشتگي مييابد و با آن آميخته است را داريم. كنش معنابخش، كنشي كه يك كلمه را تبديل به بيان ميكند، بين كلمه و شئ شهود شده، بين شكلگيري واژه و شهود قرار ميگيرد. هوسرل همچنين بيان ميكند كه اين تشخيص بدين معنا نيست كه ما به نحوي عقب بنشينيم و رابطهي بين شئ نامگذاري شده و بيان را تثبيت كنيم؛ و يا صرفاً كلمه را به شئ پيوند دهيم. در عوض، تشخيص پايهايتر و مستقيمتر است؛ ما مستقيماً از طريق بيان به سمت شئ ميرويم و شئ را بيواسطه تشخيص ميدهيم يا طبقهبندي ميكنيم. همانطور كه هوسرل ميگويد، «در اين نحوهي نامگذاري ارجاع، نام به مثابهي متعلق به نامگذاري شده و چونان يگانه با آن آشكار ميشود» (LI, 690). او ميگويد كه كلمه و شهود دو چيزِ اضافه به يكديگر نيستند: «از حيث پديدارشناسانه ما پيش روي خود هيچ مجموعي نميبينيم مگر يك شهود، در واقع يك وحدت رويآوردي» (LI, 691). و البته، اگرچه نامها متعلق به اشياءاند و ميتوانند «آنها را چونان جامهاي بپوشانند»، آنها همچنين ميتوانند در غياب چيزها نيز عمل كنند، آن هنگام كه آنها فقط با كنشهاي معنابخششان پشتيباني ميشوند و از اين رو ما ميتوانيم دربارهي اشياء در غياب همچون حضور صحبت كنيم. ضمن استفادهي بيشتري از استعارهي مذكور، شما ميتوانيد جامهاي داشته باشيد كه در گنجه آويزان است و چيزي نپوشيد اما آن جامه همچنان متعلق است به آنچه ميپوشاند و در انتظار پوشانيدن آن است. جامه ممكن است آنجا در يك ... خالي ...
متن اصلي ناتمام بود.