مقدمه نخست علم منطق اثر هگل ترجمه غلامی
علم منطق
مقدمه بر ويرايش نخست
گ. و. هگل
ترجمه: علي نجات غلامي
آن دگرديسي كامل كه انديشهي فلسفي در خلال بيست و پنج سال اخير در آلمان دست خوشاش گرديد و آن چشمانداز رفيعِ پيشروي انديشه كه روح خود-آگاه در همين دوره بدان دست يافت، تا بدين لحظه بر ساختار منطق اثر گذارده ليك تاثيري اندك بوده است.
ميشود گفت آنچه سابق بر اين دوره متافيزيك نام نهاده ميشد، شاخهاش ريشريش و ريشهاش بركنده و از جرگهي علوم محو گرديده است. حال كجا ميتوان طنين وجودشناسي، روانشناسي عقلاني، كوسمولوژي يا حتي الهيات طبيعيِ زمانههاي پيشين –آنجا كه هر طنيني با جسارت سوسويي ميزند – را دريافت؟ فرضاً پژوهشهايي پيرامون جاودانگي نفس يا علل كافي و غايي در كجا خواهند بود – اينها اكنون در كجا هر گونه علاقهاي را بر ميانگيزانند؟ و ساير براهين مربوط به وجود خدا اكنون فقط از نقطهنظري تاريخي يا با ديدگاهي دربارهي تهذيب و تعالي روح پيش ميروند. بنا به اين واقعيت است كه انسان علاقهاش را از حيثي به محتواي متافيزيك كهن و از حيثي به صورت آن –و از حيثي به هر دوي محتوا و صورت آن- از دست داده است. اگر، امري محل توجه است كه آنهنگام كه ملتي نظريهي نهادينه شدهاش، يعني شيوههاي مرسوم احساس كردن و انديشيدناش را در مييابد، عادات اخلاقي و ارزشهاي سنتياش غير قابل اجراء ميگردند، به يقين كمتر محل توجه نيست آنهنگام كه ملتي متافيزيكاش را از كف ميدهد، يعني آنهنگام كه خرد خودش را دلمشغول ذات محض خودش ميكند ديگر هيچ وجود واقعي در انديشه آن ملت نخواهد ماند.
نظريه عوامانه فلسفه كانتي مبني بر اينكه فاهمه نميتواند وراي تجربه برود زيرا اگر چنين باشد قوهي شناخت صرف يك هوشمندي نظري خواهد بود كه به خودي خود مولد چيزي بجز وهميات پوچِ مغز نيست –نظريهاي است كه توجيهي علمي براي پرهيز از تفكر نظرورزانه به بار آورده است. اين نظريهي عامهپسند با بانگ اهل تعليم و تربيت مدرن حمايت ميشود كه نياز به زمانههاي دشوار را ندا ميدهد؛ اين همان غريوي است كه ميگويد تجربهي دانش نقطهي آغاز است و تا آنجا كه قابليتي در زندگي عمومي و خصوصي است، بصيرت نظري مضر است، حال آنكه اين آموزش تكنيكي است كه راس همه ضروريات است و به تنهايي به سوي امور بهتر رهنماست. فلسفه و شعور متعارف ناپخته هر يك در دستان ديگري براي غروب متافيزيك در بازي است؛ همين، منظرهاي غريب از مردماني دانشآموخته ايجاد كرده كه متافيزيكي ندارند –توگويي معبدي بود كه در همهي جنبههاي ديگر غنا داشت اما فاقد مقدسترين مقدسات بود. الهيات كه در اعصار پيشين محافظ زارهاي نظرورزانه بود و محافظ متافيزيكي بود كه زيردستِ خود بود، اين علم را در تهاتري براي احساسات، براي عملي بودن عمومي و براي تاريخمنديِ آموخته رها ساخت. از سوي ديگر، در تناظر با اين تغيير، آن روانهاي تنهايي بايد مورد توجه قرار گيرند كه به خاطر تعمق در امر بيپايان و زندگياي كه وقف آن كردهاند، به دست همقطارانشان قرباني شده و از جهان به انزوا رانده شدند،–آن زندگي و تعمقي كه به خاطر يك ايده آل بوده نه يك خير عملي- اين جانسپاران از وجود درگذشتند؛ - و درگذشتنشان بسا از نظرگاهي ديگر، اساساً آني لحاظ شود كه همراه است با پديداري كه پيش از اين دربارهاش سخن گفتيم. و از اين رو، آنهنگام كه چنين سايههاي متافيزيك و چنين بيرنگي خود-متمركزي از روح دروننگر به كناري افكنده شوند، وجود به نظر ميرسد در دل يك دشت آفتابي پر از گل مستحيل ميشود – و همانطور كه مي دانيم هيچ گلي سياه نيست.
چه بيمار است منطق همچون متافيزيك. اين ديدگاه كه فرد از منطق ميآموزد چگونه فكر كند (فرض است بيهودگي و از اين رو غرض منطق عبارت از اين باشد) – كه درست مثل اينكه بنا بوده با مطالعه فيزيولوژي انتظار رود فرد بداند چگونه گوارش كند و چگونه حركت كند- ويرانياي بوده است حاصل از انفجاري در سالها پيش، و روح عمليبودن احتمالاً بر منطق تقديري بهتر از اين تحميل نكرده است كه به سرنوشت يك علم خواهرانه هبوط كند. با وجود اين، برغم اين امر و احتمالاً با احتساب برخي فوايد صوري، جايي براي منطق در بين علوم به جا مانده است، و حتي در مقام دستورالعملهاي عمومي بقاء يافته است. اما اين تقديرِ بهتر فقط به امور بيروني ميپردازد، زيرا صورت و محتواي منطق هماني باقي مانده است كه از سنت طولاني به ارث رسيده است؛ هيچ ردپايي از منطق روح جديد كه هم در آموزش و هم در زندگي برخاسته است در كار نيست. با وجود اين (بگذاريد يكبار براي هميشه بگوييم) كاملاً بيهوده است تلاش براي ابقاء صورتهاي مرحلهي قبلي توسعه آنهنگام كه ساختار دروني روح متحول شده است؛ اين صورتهاي قبلي چونان برگهاي پلاسيدهاي هستند كه با جوانه هاي تازهاي كه قبلاً از ريشه برآمدهاند بيرون رانده ميشوند.
اما حتي در عرصهي علمي اين چشمپوشي از تغييرات كلي در حال واماندگي است. مشاهدهناپذيري ايدههاي جديد حتي براي مخالفينشان آشنا ميگردد و آنها را ستايش ميكنند –گرچه با سماجت منابع و اصول اين ايده ها را ناچيز ميشمارند و انكار ميكنند- حال آنكه مجبورند نتايجشان را بپذيرند و نميتوانند از تاثير آنها چشم بپوشند. تنها راهي كه در آن مخالفين توانستند محتوا و ارزشي مثبت به نگرش منفيشان بدهند (كه اهميتاش كمتر و كمتر ميشود) اين بود كه به پيروانشان راههاي جديدي براي انديشيدن بدهند.
از سوي ديگر، عصر تخمير است كه با آن يك آفرينش جديد ميآغازد كه گذشته به نظر آيد. يك چنين دورهاي در آشكارگي نخست آن، عموماً عداوت ديوانهوار نسبت به نظاممندسازيِ فائقِ اصولِ قبلي را فرسوده ميسازد؛ همچنين تا حدودي هراس از گم كردن خويش در بيابان جزئيات دارد و در همانحال شانه از زحمت لازم براي اين توسعهي علمي خالي مي كند و ضمن نيازش براي يك چنين توسعهاي در آغاز يك فرماليسم تهي را فهم مي كند. طلب براي هضم و توسعه ي مواد اكنون بسيار بسيار فشارآور است. اين دوره اي در توسعه ي يك عصر، همچنين در توسعهي يك فرد است؛ آنهنگام كه مشغلهي اصلي براي كسبِ و حفظِ اصل در تكاثف توسعه نايافته اش است. اما نياز برتر اين است كه اصل در يك دانشِ نظام يافته ساخته و پرداخته گردد.
بنابراين برغم هرآنچه ممكن است قبلاً براي علت و براي صورت فلسفه در ساير جنبهها به انجام رسيده باشد، هنوز علمِ منطقي كه محتواي راستين متافيزيك اصيل يا يك فلسفه نظروازانه ي ناب است بسيار بسيار مورد غفلت قرار گرفته است. من آنچه را كه به طور دقيقتر از اين منطق مي فهمم و نظرگاهي كه اتخاذ كرده ام، بدواً در اين مقدمه ارائه دادهام. ضرورت آغاز مجدد اين علم از آغازين ترين نقطه، يعني ذات خود موضوع، و غياب كار قبلي كه مي تواند در دگرديسيِ پيشافكندهشده بكار آيد، همه بايد با داوري هايي معقول و منصفانه به حساب آيند – اگرچه مشغوليت بسياري گوشها قادرشان نميكند بدين تلاش براي يك رهيافت نزديكتر به كمال بدهكار باشند. نقطه نظر اساسي، كه ما بدان مشغوليم، سراسر يك مفهوم جديد از روش فلسفي است. همچنانكه من همه جا يادآور شده ام فلسفه، از آنجا كه بايد دانش فرماينده باشد، نمي تواند روش خود را از علوم تابعه اي همچون رياضيات دريافت كند و چيزي بيش از آن است كه بتواند به تصديقات مقولي شهود محض يا استفاده از برهانآوريها با تكيه بر تاملات بيروني راضي باشد. بلكه ذات محتوا است و تنها همين است كه در شناخت فلسفي ميزيد و در جنبش است، درحاليكه اين تامل اصيل بر محتوا است كه خود منشاء ذات فلسفه است و آن را معين مي كند.
فاهمه تعيناتي مي سازد و آنها را ابقاء مي كند. عقل، منفي و ديالكتيكي است زيرا تعينات فاهمه را در هيچ مستحيل مي كند؛ عقل مثبت است زيرا منشاء امر كلي است كه در آن جزئي فهم مي شود. درست همانطور كه فاهمه عموماً چيزي جداي از عقل كه به طور عام لحاظ مي شود در نظر گرفته مي شود، عقل ديالكتيكي نيز چيزي جداي از عقل مثبت در نظر گرفته ميشود. اما عقل در حقيقت واقعياش روح است –روح كه بالاتر است از هم عقلي كه مي فهمد و هم فاهمهاي كه تعقل ميكند. روح منفي است و همين است كه كيفيتي همچون عقل ديالكتيكي يا فاهمه ي ديالكتيكي را قوام مي دهد؛ اين روح امر ساده را نفي مي كند و بنابراين آن تمايز متعيني را وضع مي كند كه كار فاهمه است، درست همانطور كه بدرستي اين تمايز را رفع مي كند و بنابراين ديالكتيكي است. حال آنكه اين نفي را كه اينگونه نتيجه داده است تاب نمي آورد، بلكه از اين حيث كاملاً مثبت است-بنابراين به موجب آن، امر سادهي اول را مقرر مي كند، اما به طوري كه امري ساده همچنين كلي نيز هست كه خود آن انضمامي است؛ تحت اين امر كلي يك جزئي داده شده رده بندي نمي شود؛ بلكه در آن تعين و استحاله ي حاصل از آن، امر جزئي از پيش به طور متلاقي متعين مي شود. اين حركت روح است كه در ساده بودگي اش به خودش متعين بودگي اش و از اين رو خود-برابري اش را ميبخشد و بنابراين توسعه ي درونباش فكر است – اين حركت روش مطلق دانش است و در عين حال جان درونباش محتواي دانش است. –در شهود تنها در مسير اين راه خود-برسازي است كه فلسفه مي تواند عيني شده و علمي مستدل گردد. – پس از اين اسلوب بود كه من در پديدارشناسي روح تلاش كردم آگاهي را نشان دهم. آگاهي، روح است آنگونه كه مي داند كدام چيز انضمامي است و در بيرونبودگي جذب گرديده است؛ اما شِماي حركت اين دانستن انضمامي (بسان توسعه ي كل زندگي فيزيكي و فكري) به تمامه متكي است بر ذات بايسته هاي محضي كه محتواي منطق را شكل مي دهند. آگاهي در مقام روح نمايان شده كه همانطور كه توسعه مي يابد خود را از بي واسطگي و انضماميت هاي بيروني آزاد ساخته و تبديل به دانستن محض مي كند و آن بايستههاي محض را آنگونه كه فينفسه و بنفسه هستند در مقام ابژهي دانستن اش اخذ ميكند. آنها انديشهي محضاند، روحي كه به ذات خودش ميانديشد. حركت خودانگيختهي آنها حيات روحي آنها است: فلسفه با اين حركت خودش را قوام مي دهد؛ و فلسفه دقيقاً نمايش همين حركت است.
بنابراين من رابطه اي را با منطق علم نشان داده ام كه آن را پديدارشناسي روح مي نامم. با توجه به آرايش بيروني، غرض اين بود كه بخش نخست از نظام دانش باشد كه حاوي پديدارشناسي است و بايد در پي آن بخش دوم كه حاوي منطق و دو علم فلسفي انضمامي، يعني فلسفه ي طبيعت و فلسفه ي روح است بيايد؛ و بنابراين نظام دانش تكميل شود. اما جزئيات وسيعي كه منطق مي طلبيد باعث شد بگذارم اين بخش، يعني اين منطقي كه نخستين عقبه ي پديدارشناسي روح است به طور مجزا و از اين رو در يك طرح مسبوط منتشر شود. بعدها دو علم فلسفي انضمامي را كه قبلاً درباره ي شان سخن گفته ام از كار بدر خواهم آورد. –نخستين كتاب از مجلد نخست منطق حاوي نظريه ي وجود است؛ كتاب دوم كه بخش دوم از مجلد نخست را شامل مي شود محتوي نظريه ي ذات است، مجلد دوم حاوي منطق سوبژكتيو يا نظريه فكر خواهد بود.