تأملی در  فلسفه "رئیس" در فیلم "دیوانه از قفس پرید"

علی نجات غلامی

"لوگوس رئیس است"

پروتاگوراس

در فیلم میروش فرمن، "آواز بر فراز آشیانه فاخته" که به "دیوانه از قفس پرید" معروف است، "رئیس" نقش مکمل مک مورفی است. سرخپوستی که  در ابتدا کر ولال است و سپس با تکانه هایی از سوی مک مورفی که به تیمارستان آورده شده تا جنون اش محرز شود، به سخن در می آید. رئیس در این فیلم نقشی پیچیده دارد، او در پس زمینه فیلم قرار داده شده است که در نهایت فیلم با اوست که به هدف می رسد. مک مورفی الگوی تامل، بازنگری و طغیان است، او الگوها را به چالش می کشد، نقد می کند، تلاش می کند، و در نهایت در نسبت من با من شکست می خورد اما در نسبت من با تو موفق می شود.

روایت کلی فیلم چنین است که مردی که مشکوک است به جنون به تیمارستانی آورده می شود تا این شک بر طرف شود. اما در حین فیلم به بیان فوکویی نقش فعال خود تیمارستان در تولید جنون و کنترل آن ارائه می شود و نشان داده می شود که چگونه تیمارستان و پرستار ریچد به مثابه عامل قدرت با ابقاء جنون و اثبات و تولید آن است که پرستیژ خود را و در نتیجه بقای خود را تضمین می کنند. در این اثناء است که مک مورفی در برابر این استحاله مقاومت می کند و تلاش می کند دیگران را همراه کند و از من به ما برسد و هم از آن فضا دور شود (آزادی از) و هم به کانادا برود (آزادی برایِ). اما تعلق اش به هویت مایی او را باز می دارد و در نهایت ساختاری که نمی تواند او را رام کند سوژه اش را متلاشی می کند و نابودش می کند. اما رئیس که  در آن ما حضوری مستقیم ندارد این امر را محقق می کند و با کندن آبخوری سنگی که مک مورفی در کندن آن ناموفق بود و کوبیدن آن به پنجره فرار می کند.   

با توجه به اینکه این فیلم در فضای انتقادی پس از دهه شصت ساخته می شود الگو های نظری خوانش و تفسیر این فیلم انتقادی به نظر می رسند، یعنی بیش از هر چیزی می توان بویژه با ادبیات فوکویی- که دربالا  آورده شد- این فیلم را خوانش کرد و فهمید. یک فیلم درباره­ی طغیان عیله نظم کنترل کننده و مستحیل کننده قدرت که نتایج تلخ و شیرین آن را همزمان نشان می دهد. اما من در اینجا می خواهم نشان دهم که این فیلم با حضور نقش رئیس بُعدی بسیار فلسفی تر به خود می گیرد که در بنیان آن نهفته است. این فیلم فلیمی بود درباره­ی لوگوس. این فیلم از مک مورفی، از تیمارستان و از قدرت بود اما درباره­ی لوگوس بود. خردی نهفته که بیدار می شود. رئیس نقشی دو وجهی در فیلم دارد از یک سو یک "شخصیت" است. یعنی یک شخصیت پردازی داریم در کنار سایر شخصیت ها. اما از سوی دیگر و در سطح زیرین "فضا" است، یعنی رئیس یک فضا سازی است که سایرین و فیلم در آن حرکت می کنند. فضایی که فیلم درباره­ی آن است. فضایی که می توان آنرا لوگوس دانست.

لوگوس در یونان باستان بر دو دسته­ی معنایی دلالت دارد که امروزه از هم تفکیک شده اند و به نحوی در تقابل با یکدیگر اند. از یک سو به معنای زبان، بیان، گفتن و گفتمان است و از سوی دیگر به معنای اندیشه، فکر، خرد، منطق و آشکار شدن و از خفا بیرون آمدن است. اصطلاحاتی مثل لوجیک (منطق) دیالوگ (گفتگو) لوگو (سرعنوان) و غیره از آن مشتق شده اند. این واژه را نخستین بار هراکلیتوس در مقام آرخه­ی (اصل، بنیاد، منشاء، ریشه، پایه، آغازگاه، گوهر و زیرایستای) جهان به کار برد. هراکلیتوس این واژه را برای این بکار برد تا زبانی بودن، منطقی بودن و نیز فاعل بودن انسان را در آشکار کردن حقیقت نشان دهد. همین یک حرف هراکلیتوس همزمان عصاره­­ی تمام فلسفه افلاطون، کانت، هوسرل و هیدگر را –به اقرار صریح یا تلویحی خود آنها- در بر دارد. علت این تاکید اساسی بر این مفهوم این است که وجه انسانی آشکار شدن جهان و اشیاء درون آنرا نشان می دهد و در عین نشان می دهد که خود این لوگوس درون جهان است و عصاره آن است. این حرفی است که همزمان کانت و هیدگر می توانند با آن موافق باشند. از سوی دیگر این لوگوس وجهی زبانی دارد و در واقع به گفتمانی بودن حقیقت ارجاع دارد و نیز از سویی دیگر منطق و فکر است که خرد حاکم بر هستی را نشان می دهد. این واژه پارادوکسیکال بی نهایت عمیق است و می تواند همانطور که خود هراکلیتوس می گوید "وحدت اضداد" باشد. لوگوس منطق به زبان در آمده شده ی هستی است.

حال برگردیم به فیلم. رئیس در اسثنای فیلم به سخن در می آید. سکوت پیشینش دارای معنا می شود و نیز اعمال بعدی وی در مسیری معقول می افتند. خود عقل در قلب جنون آشکار می شود. مک مورفی در حیرت می افتد و بلافاصله پرسش رهایی بخش را مطرح می کند (ما اینجا چیکار می کنیم رئیس فرار کنیم؟). رئیس مقصد را معرفی می کند (کانادا). در واقع صرف اعتراض و "آزادی از" نمی تواند بدون حضور خردی بنیادین کاری از پیش برد. صرف تفکر انتقادی کاری از پیش نمی برد. اندیشه انتقادی به طور کلی نیازمند تکمیل شدن با خرد بنیادین است. مک مورفی الگوی انسان است که به طور کلی در وضعیت اگزیستانسیال "غیر ممکن" قرار دارد او نمی تواند به جایی برود او صرفاً باید رئیس را برانگیزد. انسان از کلیت زندگی نمی تواند بگریزد اما می تواند عقل را به جریان بیاندازد. عمق فیلم در اینجا است. شرایط سیزیف گونه مک مورفی او را تا ابد در تیمارستان نگاه می دارد. او به داخل آن پرتاب می شود و در همانجا باقی می ماند و می میرد اما تلاش و رویارویی اش با " امر غیر ممکن" یعنی " کندن آبخوری" برانگزاننده خود لوگوس است. لوگوسی که مطلق است و جمع همه اضداد است. او می تواند از غیر ممکن عبور کند زیرا جمع همه ی نقیضین است. انسان نمی تواند از وضعیت تراژیک هستی خود بگریزد اما می تواند عقلانیت اش را به فراسوی زمان و مکان بفرستد و شرایط واقعی را ایدالیزه کند. و این امر با بیدارسازی لوگوس ممکن است.  نقش رئیس در این فیلم عبور از غیر ممکن واقعی است. با این حال واقعیت غیر ممکن است اما حقیقت همواره ممکن است زیرا نباید گمان بریم حقیقت واقعیت است. آزادی یک حقیقت است حتی اگر هیچ موجود آزادی در جهان نباشد. تمیارستان مک مورفی را نابود کرد اما رئیس رفت و از قفس پرید.

معطوف شدن همه ی نگاهها به سوی مک مورفی سبب می شود اندیشه انتقادی و خوانش انتقادی و رآل از این فیلم را اولویت دهیم و مبنای این انتقاد که رئیس است و ایده­آل است را در نظر نگیریم.

هر نقدی از شرایط واقعی متکی است بر خردی و عقلانیتی نسبت به شرایط ایده­آل. قدرت، کنترل، گفتمان تیمارستانی و غیره در حوزه مک مورفی معنا دارد. اما رئیس حوزه اش اساسی تر از اینها است.

حال من چرا تلاش دارم به این فیلم از این منظر نگاه کنم؟

 این بدین سبب است که ما بیشتر روشنفکری را در حالتی واکنشی به پرستار ریچد ها و ساختارهای تمیارستانی و اعتراض به آنها فهمیده ایم. اکثر انتقادات ما نوعی طغیان عیله قدرتهای کنترل کننده است. اما ما کمتر به این بعد نگاه می کنیم که کل جریان نقد ما بر چه عقلانیتی استوار است و اینکه ایده آلها چیستند. رئیسهایی که باید مقاصد را نشان دهند. حقایقی که خودشان باید به مقصد برسند نه ما را به مقصدی برسانند. در تیمارستان باید عقلانیت به اثبات برسد، نه صرف اینکه آشوبی موقت به پا شود. امروزه بحران بیش از آنکه فقر، بیکاری، جنگ، نقصان حقوق بشر و غیره باشد، عقلانیت است. "بحران خرد" چیزی است که در بنیاد همه بحرانهای دیگر نهفته است. زیرایستا اقتصاد نیست آنطور که مارکس و مارکسیستها باور دارند، بلکه "خرد (لوگوس)" است همانطور که هراکلیتوس می گوید. آنچه رهایی بخش است عقلانیت است که در یک جمله از کانت عبارت است از " شجاعت به کار بردن عقل خویش در ملاء عام".