پدیدارشناسی هوسرل و مرلوپونتی

نوشته: سین دی کلی

 

ترجمه: علی نجات غلامی

25/4/1389

 

 

 

 

 

 

 

استفاده از این مقاله به شرط ارجاع رایگان است. 


 

 

 

1.                    مقدمه

پدیدارشناسی جنبشی است در فلسفه آلمان و فرانسه که در نیمه اول قرن  بیستم( 1900 تا 1950) گسترش یافت. این جنبش در قالبی تعدیل یافته در آمریکا و نیز جاهای دیگر ادامه داده شد. پدیدارشناسی جای پایی برای پیش روی در مسائل عرصه های گوناگون فراهم دیده است- از مسائل مربوط  به منطق فلسفی، وجودشناسی و متافیزیک گرفته تا مسائل مربوط به ماهیت ذهن و محتوای ادراک. حال با یک گمانه زنی اولیه پدیدارشناسی دست کم از مسئله بنیادین توصیف دقیق و کامل خصایص ذاتی تجربه زیسته روزمره آغاز می کند.

پدیدارشناسی در بنیاد فلسفه ای قرار می گیرد که به نحو گسترده ای در اروپای قاره ای اِعمال شده است. فیلسوفان اروپایی مختلف از جمله


دریدا، هابرماس، فوکو، گادامر، لویناس، دوبوار، مارسل و سارتر همه در نقاطی از حیات فکری خود یا درون سنت پدیدارشناسی بوده اند یا در رابطه با آن به کار فلسفی پرداخته اند. اما شاید مهمترین و پرتاثیر ترین پدیدارشناسان  سه چهره باشند که بیشترین تلاش را برای تعریف و توسعه روش و گوهره پدیدارشناسی صورت داده اند که عبارتند از ادموند هوسرل (1859-1938)، مارتین هیدگر (1889-1976) و موریس مرلوپونتی (1908-1961).

پدیدارشناسی اغلب در تقابل با نوعی فلسفه که عموماً در دنیای انگلیسی زبان در قرن بیستم بکاربسته می شد قرار می گیرد. این تقابل نه چندان دقیق است و نه چندان معنادار. این درست است که فلاسفه آنگلوساکسون ازجمله راسل ، آیر، سی ال لویس، استراوسون، ایوانس و دیویدسون تحت تاثیر سنت پدیدارشناسی نبودند- و نیز حتی بسیاری از آنان با آن آشنا نبودند؛ با این حال دغدقه های پایه ای پدیدارشناسی کمتر از آنچه که تعریف عام بیان می دارد با دغدقه های سنت آنگلوساکسون بیگانه است. البته این مسئله مقاله حاضر نیست که از این ادعا دفاع کند، اما حقانیت آن می تواند برای آنهایی که در موضع قضاوت هستند روشن شود.

پس دغدقه مقاله حاضر چیست؟ من امید ندارم که ضمن محدودیت های یک صورت مقاله ای بتوانم همه مباحث را حتی چهره های اصلی سهیم در سنت پدیدارشناسی را به طور کامل مورد بررسی قرار دهم. با این حال من در موقف تمامیت، وحدت را ارائه می دهم. هدف این مقاله آغاز تفسیری بر سنت پدیدارشناسی است که هم تلاش بنیان گذارانه ای که هوسرل برای آن داشت را مشخص کند و هم شیوه ای را که در آن این تلاش توسط پیروان او مناسب دیده شد یا اصلاح گردید و یا در نهایت به طرقی توسط آنها رد شد بررسی کند.

حال که می گویم می خواهم تفسری را بیاغازم آنچه که خواهم گفت دست کم از سه حیث ناقص است. نخست اینکه من تشریک مساعی هیدگر را به پدیدارشناسی به هیچ وجهِ گوهرینی بررسی نخواهم کرد. این تفسیر در جاهایی به سهم هیدگر می پردازد و در واقع تفسیر من به شدت تحت تاثیر نقشی که هیدگر در سنت پدیدارشناسی دارد قرار می گیرد اما داستانی که من در اینجا تعریف می کنم تقریباً منحصراً متمرکز بر قصه کار هوسرل و مرلوپونتی است.

دوم اینکه ضمن ارائه کار هوسرل و مرلوپونتی من تلاشی برای حکم دهی در خصوص بسط دقیق آن در خلال زمان نخواهم کرد. این دقیقاً برخلاف گرایش اصلی ادبیات ثانویه ای که در این خصوص شکل گرفته پیش خواهد رفت. به عنوان مثال مفسرین اغلب سه دوره متمایز در کار پدیدارشناسی هوسرل معین می کنند و نیز مرسوم است که حداقل بین مرلوپونتی اول و متاخر تمایز بگذارند. در مقابل، من بر روی رگه متحد اندیشه تمرکز می کنم که باور دارم نمای عمومی هریک از این فیلسوفان را در خلال مسیر حیات فکری اش مشخص می کند. شکی نیست که قطعات خاصی از دوره های گوناگون وجود دارد که مخالف این تفسیر عام هستند؛ اما من در اینجا در پی دفاع از این تفسیر در مقابل آنها نیستم.

سرانجام یک تفسیر جامع از سنت دیدارشناسی تلاشی خواهد داشت که این سنت را در بستر وسیع فلسفه قرن بیستم بگنجاند. بطور خاص تلاش خواهد کرد بطوری مفصل تر رابطه بین دغدقه های پدیدارشناسان و دغدقه های فلاسفه آنگلوساکسون در قرن بیستم را مورد بررسی قرار دهد. قطعاً چنین مباحثی دستاوردهای فراوانی دارند اما این چنین کاری فراتر از حیطه اهداف فعلی من است. با این تفاصیل یک معنای مهمی وجود دارد که پروژه من بنحوی محکم بدان منحصر شده است. با این حال برغم فروتنی آشکار آن باور دارم که این دستاوردی واقعی خواهد بود که از آغاز تفسیر واحدی از سنت پدیدارشناسی ارائه خواهد داد. در واقع این دستاورد است که چهره های درون سنت پدیدارشناسی به نحو بدنام کننده ای از آن غافل بوده اند. به عنوان مثال تلاشهای هیدگر برای جدا کردن خود از حیث فلسفی از استادش هوسرل کاملاً  معروف است. تنها تلاش آنها برای همکاری – در مقاله ای مقدماتی بر " دایره المعارف بریتانیکا" در 1928- منتهی به قطع رابطه ای شد که تا پایان عمر هوسرل باقی ماند. و اگر چه مرلوپونتی در مقابل تلاش کرد خود را بوضوح هم جهت با کار هوسرل قرار دهد این تلاش یکی از ناکامی های قابل ذکر در نوشته های فلسفی وی را به بار آورد. با این حال این اتفاقی نیست که این هوسرل بود که هیدگر و مرلوپونتی او را برای کار فلسفی برگزیدند. پس آن پیشرفتی که هوسرل نسبت به اسلاف خود کرد یکی از مسائل راهنمای این مقاله است؛ البته آن پیشرفتی که اخلاف وی در نسبت با او کردند مقوله دیگری است.

1.1        گوهره پدیدارشناسی

من قبلاً گفتم که پدیدارشناسی از مسئله بنیادین توصیف دقیق و کامل خصایص ذاتی تجربه زیسته روزمره می آغازد. منظور من از "تجربه زیسته روزمره" نوعی تجربه فعالانه و درگیر است که ما از جهان در خلال زندگی روزمره مان داریم: شنیدن صدای زنگ زمین بازی، دیدن لبخندی بر چهره ای صمیمی، گرفتن دسته فنجان قهوه و آوردن آن کنار لبها و جرعه ای چشیدن. این تجربه ها جهان را برای ما حاضر می کنند: آنها تجربه ما را از جهان –دست کم در وهله اول-  حاضر نمی کنند. منظوراز "خصایص ذاتی" تجربه زیسته روزمره آن خصایصی است که برای اینکه تجربه باشند ضرورت و کفایت دارند و بطور خاص برای اینکه خود آن تجربه ای باشند که هستند ضرورت و کفایت دارند. مهم ترین فرض پایه ای پدیدارشناسی این است که کسب ذات تجربه زیسته روزمره بتمامه و دقیق بسیار مشکل تر از آن است؟؟؟؟؟؟

ویلیام جیمز معاصر هوسرل ، که هوسرل او را بسیار می ستود این مشکل را بخوبی مشخص کرده است. جیمز مثال شنیدن صدای یک زنگ را مورد توجه قرار می دهد. وی می گوید گاهی اتفاق می افتد که من به یکباره متوجه می شوم که هم مدتی است دارد زنگ می خورد و هم من چهار زنگ اول را شمرده ام و در حین شمردن پنجمی ام. جمیز سئوال سختی می پرسد: به چه معنا چهار زنگ نخست در ضمن تجربه برای من حاضر اند؟ به عبارت دیگر خصایص ذاتی تجربه من از آنها چیستند؟

این مسئله ای است مشکل؛ زیرا دو امکان واضح – یکی هشیاری کاملاً آگاهانه و دیگری ناهشیاری کامل- حاکم بر ما فرض شده اند. ما نمی توانیم بگوییم که من از چهار زنگ نخست به همان شیوه ای که ، بطور کامل، از پنجمی آگاه ام ، آگاه بوده ام؛ زیرا ما هیچ گونه پایه ای  برای تشخیص ناگهانی ای که یکی را از دیگر موارد متمایز می کند نداریم. اما نمی توانیم بگوییم من بطور کامل از چهار زنگ اول نیز ناآگاه ام که در آن صورت قادر نخواهیم بود ردپای آنها را به مثابه هویاتی متمایز در یک سری نگه دارم. شمردن دقیقاً نوعی فعالیت آگاهانه است که به نظر می رسد نیاز به آگاهی از هویاتی از این دست دارد. پس برای شرح جزئیات این تجربه ما نیاز به مقوله ای تازه داریم که در جایی بین هشیاری کاملاً آگاه و فقدان کامل هشیاری نهفته است. اما چگونه این نوع هشیاری تار را که بی واسطه آشکار نیست مشخص کنیم. هوسرل می اندیشید که تجارب زندگی روزمره انباشته اند از انواع گوناگونی از این نوع هشیاری تار و  اساسی ترین وظیفه پدیدارشناسی مشخص کردن آنها است.

هوسرل به شیوه ای غیر مستقیم با این پروژه روبرو شد. نخستین اثر وی در فلسفه در مقام فردی که آموزش ریاضی دیده بود بر فلسفه حساب تمرکز داشت. با این وجود پس از مروری انتقادی بر کار وی توسط گوتلب فرگه در 1894 هوسرل توجه اش را بطور کلی تر به مسائل بنیادین منطق فلسفی معطوف کرد. هدف وی توسعه ی رهیافت فلسفی به منطق بود که نه تنها بطور مناسب از روابط صوری در دسترس بین گزاره ها گزارش دهد بلکه از محتوایی که در گزاره ها یافت می شود نیز گزارش دهد.

به منظور رسیدن به "وضوح فلسفی" در خصوص محتویات گزاره ها، هوسرل بدین باور رسید که فرد می باید به وضعیت های ذهنی ای که نوعاً آنها را بر می انگیزد بیاندیشد. در وهله نخست اینها اظهاراتی زبانی هستند. بنابراین هوسرل تحقیق پدیدارشناسانه ی خود را با پرسش از چگونگی اینکه اظهارات زبانی تبدیل به انواعی از ساختارهای قصدی ای می شوند که هستند آغاز می کند ؛ یعنی اینکه چگونه به وجود می آیند؛ به عبارت دیگر وضعیت های ذهنی ای که بطور خصیصه ای از، درباره ی یا معطوف به ابژه ها و وضعیت های امور در جهان هستند.

کلید پاسخ به این پرسش بر طبق نظر هوسرل در تحلیل تجربیاتی نهفته است که در اساسی ترین موارد، اظهارات زبانی ما را در خصوص جهان ممکن می کنند. این تحلیل دو واقعیت مهم را آشکار می کند. در وهله اول، تجربیات روزمره مانند اظهارات زبانی ای که ممکن شان می کنند قصدی هستند: ما صدای زنگ زمین بازی را می شنویم ما لبخندی را بر چهره ای صمیمی می بینیم ما دسته فنجان قهوه را می گیریم. البته ما گهگاه اپیزودهایی از هشیاری آگاهانه داریم – فرضاً مثل توهمات یا رؤیاها- که واقعاً به سمت ابژه های موجود معطوف نیستند. شاید ما حتی بازی آزادانه هشیاری آگاهانه را نیز تخیل کنیم – مثلاً یک حس پذیری منیفولدی( چند راهه) از رنگ، شکل، بافت بدون هیچ آگاهی از اینها در مقام اشیایی که هستندو اما ادراک در اساسی ترذین حالاتش معطوف به ابژه ها و صفاتی از این دست است و سایر موارد استثنی بر قاعده هستند.

دومین واقعیت مهم درباره ی تجربه ها بر طبق نظر هوسرل این است که همیشه تجربه ها ابژه هایشان را از یک پرسپکتیو(منظرگاه) آشکار می کنند. این پرسپکتیویسم (منظر انگاری)   برای ادراک کنندگانِ دارای بدن مثل ما که محدویم به نقاط دید زمانی مکانی در جهان، طبیعی است. اگر چه این برای دانایانِ واقف به همه چیز که قادر به داشتن چیزی موسوم به "دیدگاهی از همه جا"هستند کاربردی ندارد. اما اینکه ما چنین همه چیز دانانی نیستیم بصیرتی است پدیدارشناختی که ثمره فراوانی دارد.

هنگامی که ما این منظرانگاری مربوط به تجربه را با قصدیت آن ترکیب می کنیم به یک مسئله مجذوب کننده پدیدارشناختی می رسیم. زیرا گرچه تجربه تنها می تواند ابژه اش را از یک منظر آشکار کند این اّزه ابژه کامل سه بعدی ای است که ما هنگامی که تجربه ای از آن داریم به سمت آن بطور قصدی معطوف شده ایم. هوسرل برای درک شدن این واقعیت می گوید که ابژه ها در تجربه بطور فرارونده – یا "آنسو رونده"- از تجربه ای که ما از آنها داریم حاضر می شوند. اما تجربه چگونه می تواند ضرورتاً پرسپکتیوی باشد ودر همان حال ابژه ها را چونان فراتر رونده از پرسپکتیوی که ما از آنها داریم حاضر کنند؟ مسئله بنیادین پدیدارشناسی گزارش در خصوص این امکان است.

فهم هوسرل از قصدیت بر حسب فراروندگی و بویژه فهم او از فراروندگی در بستر ادراک توفیقی سرنوشت ساز بود که مختص به پدیدارشناسی است هم هیدگر و هم مرلوپونتی مسیر آغاز کار خود را از این جهت اساسی که پدیدارشناسی تدارک دیده بود در پیش گرفتند. برای تعیین این توفیق از وجهی هیدگری می توانیم بگوییم که هوسرل آموخته بود که پرسش از وجود هویات را مطرح کند( گرچه نه ضرورتاً پاسخ دهد). به عبارت دیگر او آموخته بود در شیوه ای که در آن هویات برای ما در تجربه مان از آنها حاضر می شوند تعمق کند. این کار وی اولین حرکت به ورای جزمیت کور دکارتی بود که ابژه ها را حتی در تجربه مان از آنها چیزی بیش از اشیاء ممتد نمی دانست.

با این حال اگر تعریف هوسرل از ابژه ها یک انقلاب بود فهم او از وضعیت های قصدی بطور عام و تجربه ها بطور خاص بوسیله بسیاری از استلزامات سنتی به مانع بر می خورد. وضعیت های قصدی بر طبق نظر هوسرل درونباش اند نه فرارونده. به عبارت دیگر به جای فراتر رفتن از آنچه که ما از آنها تجربه می کنیم، تجربه های ما، هنگامی که در مورد آنها به تامل می پردازیم، به یکباره در تمامیت شان به ما اهداء می شوند. درونباشی وضعیت های قصدی بر طبق نظر هوسرل در تقابل صریح با فراروندگی ابژه هایی که این قصد به سمت آنها جهت یافته اند قرار می گیرد.

هم هیدگر و هم مرلوپونتی این ادعای هوسرل را که وضعیتهای قصدی به این معنا درونباش هستند رد می کنند. در لسان هیدگر پرداختن هوسرل به این ایده ناتوانی او را در پرسش از مسئله وجودِ آگاهی قصدی انعکاس می دهد. به عبارت دیگر این امر ناتوانی او را در تعمق کردن در شیوه ای که در آن تجربه ها خودشان را به ما اهداء می کنند نشان می دهد. با فرض ساده اینکه تجربه ها به ما در تمامیت شان به یکباره اهداء می شوند هوسرل از این امکان که ما می توانیم حقایقی را در مورد تجربه ای که از آن به طور صریح آگاه نیستیم هنگامی که ما در وسط آن قرار گرفته ایم کشف کنیم، نادیده می گیرد. او این امکان جیمزی را به عنوان مثال نادیده می گیرد که تجربه ما از چهار زنگ اول بیش از آنچیزی است که ما درباره آن، در آن زمان، مورد توجه قرار داده ایم. و شاید گونه های دیگری از تجربه وجود داشته باشند که به همین سان کنار گذاشته می شوند.

در واقع مرلوپونتی فکر می کرد که بسیاری از ویژگی های اصلی تجربه اخراج می شوند اگر ما فرض هوسرل را مبنی بر اینکه وضعیتهای قصدی درونباش هستند بپذیریم. وی کارش را در این موضوع با حرکت از یک منظرگاه میان رشته ای هم در مقام استاد روانشناسی کودک در سوربن و هم بعدها در مقام صاحب کرسی فلسفه در کولژدوفرانس پی گرفت. این منظرگاه میان رشته ای حجمی از داده های فلسفی، پدیدارشناختی، فیزیکی روانی و فیزیولوژیک برای او فراهم کرد که بر اساس آنها دعوی هوسرل را ارزیابی کرد. اگر چه در نهایت مرلوپونتی ردیه اش را بر درونباشی وضعیت های قصدی عموماً بر اساس تحلیل اش از پدیدارشناسی تجربه های غیر تاملی بدنی از جمله فهمیدن و سایر فعالیتهای بینایی-حرکتی و مهارتی ترتیب داد. همانگونه که خواهیم دید او استدلال می کرد که این نوع فعالیتهای بدنی جهان را به شیوه ای برای ما حاضر می کنند  که از آنچه که بر پایه تامل از آن اخذ کرده ایم فراتر می رود. بر طبق نظر مرلوپونتی اینچنین است زیرا شیوه ی حاضر شدن جهانی که در فعالیت بدنی ما آشکار می شود بطور ضمنی متکی است بر وضعیتی که در آن، آن فعالیت رخ می دهد. هنگامی که ما بیرون از آن وضعیت قدم می گذاریم تا بر روی خود فعالیت تامل کنیم ما محتوای بازنمایی ای را که در آن آشکار شدهاست تغییر می دهیم.

بنابراین مرلوپونتی این اصل هوسرلی را که وضعیتهای قصدی درونباش هستند رد می کند، زیرا منتهی به دعاوی ای از حیث توصیفی غلط درخصوص ذات تجربه بدنی می شود. با این حال ردیه مرلوپونتی بر این نظر هوسرلی در تقابل با پیش زمینه پیشرفتهای پدیدارشناختی قرار می گیرد که هوسرل نسبت به کسانی که قبل از وی بودند حاصل آورده بود. در بخشهایی که در پی می آید من تلاش می کنم از این دعوی بطور مفصل تر دفاع کنم.

2.هوسرل

گزارش پدیدارشناختی  هوسرل از قصدیت بر اساس کار دو سلف پیش از وی بود. از یک سو هوسرل از گزارشی درباره ادراک که توسط تجربه انگاری (آمپریسیسم) بریتانیایی توسعه یافته بود دو ایده اخذ کرد: اولی این است که ادراک به یک معنا بنیادی ترین و از این رو پارادایمی ترین وضعیت ذهنی است. دومی این است که ادراک در ذات خود پرسپکتیوی است. از سوی دیگر هوسرل از استادش برنتانو این ایده را به ارث برد که مشخصه وضعیت های ذهنی بطور عمومی حیث قصدی است. هوسرل با ترکیب این دو دیدگاه تلاش کرد تا گزارشی پدیدارشناسانه از قصدیت ارائه کند که ( بجای عقیده یا حکم) ادراک را به مثابه وضعیت قصدی پارادایمی لحاظ کند.

 همانطور که قبلاً دیدیم ویژگی محوری گزارش هوسرل این است که ابژه ها در مقام فراتررونده از وضعیتهای قصدی ای که به سمت آنها معطوف شده اند تجربه می شوند. اصل پیشرفته نظریه هوسرل در همین امر نهفته است. در وهله نخست این مسئله او را تشویق می کند تا (برخلاف تجربه انگاران) تاکید کند که ادراکات چیزی بیش از ایماژ های پرسپکتیوی از ابژه هایشان هستند. در وهله دوم او را تشویق می کند تا (برخلاف برنتانو) تاکید کند که وضعیتهای قصدی به هر حال ابژه هایشان را از یک پرسپکتیو حاضر می کنند. هدف این بخش قبل از هر چیز این است که این پیشرفتها را مشخص کند سپس نشان دهد که چگونه باور هوسرل به درونباشی و.ضعیتهای ذهنی گزارش پدیدارشناختی او را از آنها در تنگنا قرار داده است.

2.1 ادراک به مثابه وضعیت قصدی پارادایمی در نظر هوسرل

هوسرل باور داشت که تجربه ها این امکان را به اندیشه های ما می دهند که درباره جهان باشند. او این باور را از سنت تجربه انگاران از جمله لاک، بارکلی و هیوم به ارث برد. بویژه هوسرل باور داشت که هم تجربه "منیع نهایی" است و هم ادراک اشیاء فیزیکی نوع پارادایمی تجربه است. این که تجربه چنین نقش سرنوشت سازی در در توسعه پدیدارشناسی هوسرل دارد مطلبی است که کمتر مورد تاکید قرار گرفته است. به هر حال ما بر این عقیده ایم که همین امر کلید فهم نقش اصلی هوسرل است.

هوسرل بر ادراک تمرکز می کند زیرا، همانطور که در ایده های I می گوید، ادراک آن "تجربه اولیه ای است که که همه ی کنشهای تجربی دیگر بخش اعظمی از توان زمینه ای خود را از آن مشتق می کنند" و نیز زیرا او باور دارد که تجربه عموماً به مثابه "منیع نهایی" حیات قصدی فهم شده است. علاوه براین، او بطور خاص بر ادراک ابژه های زمانی-مکانی تمرکز دارد زیرا عقیده دارد که " کفایت می کند که ادراک  شیء فیزیکی را به عنوان بازنمایاننده ی همه ادراکات دیگر (مثل کیفیات، فرایندها و مانند اینها) در نظر بگیریم. این عقیده در خصوص ادراک و بطور خاص ادراک ابژه های زمانی مکانی ازهمان آغاز کار هوسرل آشکار است.

عموماً متفق القول اند که هوسرل در پایان کار فلسفی اش بر نقش بسترسازانه ای که ادراک در قصدیت ایفاء می کند تاکید داشته است. به عنوان مثال در تجربه و حکم که متنی ناتمام مربوط به دوره متاخر حیات فکری اوست هوسرل مدعی است که یکی از اهداف محوری پدیدارشناسی مشخص کردن رابطه بین احکام و تجربه های زیرایستای" پیشازبانی ای است که آنها را ممکن کرده اند. به همین جهت عباراتی که در بالا نقل شد نشان می دهند که هوسرل در ایده ها ی I،متنی محوری که مربوط به دوره میانی حیات اوست و در 1913 منتشر گردید، تجربه را و در واقع ادراک ابژه های زمانی-مکانی را مسئله اصلی خود دانسته است. اما جالب توجه است دقت کنیم که هوسرل قبلاً در 1901 در پژوهشها منطقی بروشنی باورش را مبنی بر اهمیت تجربه برای امکان حیات قصدی بیان کرده است. او در آنجا می نویسد:

" اگر ما یک آگاهی را مقدم بر همه تجربه ها تصور کنیم، می توانند به خوبی همان محسوساتی را که داشته ایم در بر داشته باشد. اما این آگاهی نه از شیء ای شهود خواهد داشت و نه حوادثی که منتسب به اشیاء باشند؛ و نه درختی را ادراک خواهد کرد و نه خانه و نه نبرد پرنده ای و نه هیچ پارس سگی."

بطور خلاصه بدون تجربه ی وضعیت های ذهنی ما به سمت ابژه در جهان معطوف نخواهیم شد.

بعلاوه، واضح است که ادراک ابژه های فیزیکی بطور خاص برای فهم ابژه های قصدی بطور عام محوری است. این مسئله حتی در زمان کار پدیدارشناختی اولیه هوسرل یعنی بین پژوهشهای منطقی و سخنرانی های مربوط به 1907 به نام شیء و فضاء نیز صادق است. همانطور که خواهیم دید ادراک ابژه های فیزیکی یک مدل پارادایمی برای هویسرل در توسعه اش از این ایده که وضعیت های قصدی به سمت ابژه هایی معطوف اند که فراتر از آنها می روند، فراهم می آورد. مفهوم فراروی در گزارش هوسرل از قصدیت مفهومی محوری است و یکی از خصایص قصدیت این است که در موارد ادراکی در واضح ترین حالت است. اگر چه من قادر نیستم که چندان این مسئله را در اینجا مود بحث قرار دهم اما باور دارم که این امر تلقی هوسرل را از مسائل مربوط به قصدیت بطرز معناداری با تلقی ای که نوعاً فلاسفه انگلیسی-آمریکایی که در سنت فرگه ای مشغول بکار اند دارند، متفاوت می کند؛ سنتی که همانطور که معروف است بر اولویت روششناختی زبان بر تجربه تاکید می کند.

2.2 استدلال هوسرل علیه نظریه تصویری تجربه انگاری درباره ادراک

تجربه انگاران مانند هوسرل باور داشتند که ادراک پرسپکتیوی است ( که عموماً این واژه را برای موجود زمانی بکار می بردند) چیزی شبیه به این مفهوم قبلاً در کار نقاشان رنسانس در قوانین مربوط به پرسپکتیو پیش-طرح شده بود.

در واقع نظریه تصویری بازنمایی ادراکی بر اساس کار نقاشان رنسانس ساخته شده بود؛ زیرا این نظریه بر اساس این ایده بود که آنچه که ما بطور مستقیم ادراک می کنیم درونی است و از حیث پرسپکتیوی تصاویری از ابژه ها ایجاد می کند. بر طبق این دیدگاه اگر ادراک بطور قصدی به سمت ابژه های فیزیکی در جهان معطوف می شود به خاطر شباهتی است که بین تصویر درونی و شیء فیزیکی ای که تصویری از آن است وجود دارد. اسقف بارکلی شخصیت فیلونوس را اینگونه ترسیم می کند که این نظریه را برای توضیح موضع طرف مخالف اش هیلاس در سه دیالوگ بیان می کند:

" پس به نظر می رسد ایده هایمان را داری، که به تنهایی بطور بی واسطه درک شده اند، تا تصاویری از اشیاء بیرونی باشند: و اینکه اینها همچنین توسط حس درک شده اند، تا آنجا که آنها با ایده هایمان انطباق یا شباهت دارند."

 هوسرل بر گونه ی خودش از ذات پرسپکتیوی ادراک در عبارت زیر از پژوهش منطقی ششم تاکید می کند. او در خصوص ادراک می گوید:

"ابژه بالفعل داده نشده است؛ یعنی بگونه یک کل و بتمامه داده نشده است.ابژه صرفاً "از طرف جلو" فقط از حیثی پرسپکتیوی کوتاه شده، و پیش آمده"،داده شده است...عناصر اطراف نادیدنی یا داخل و غیره خودشان قسمتی از محتوای شهودی ادراک نیستند."

با این حال هوسرل آنگاه که اصرار دارد که تجربه بطور کامل به مثابه صرف تجربه تصویر پرسپکتیوی از آن مشخص نمی شود فراتر از نظریه تجربه انگارانه می رود. هوسرل اصرار دارد تمایزی بین بازنمایی ابژه از یک طرف دیدنی از ابژه که آن چیزی است که تجربه انگاران پیشنهاد می دهند و بازنمایی ابژه از یک طرف که ما در اصل ادراک می بینیم وجود دارد. همانطور که هوسرل در پژوهش منطقی پنجم می گوید این یک خصیصه ذاتی از ادراک است که

"ما را قادر کند که فراتر از "تصویری" برویم که [ بر طبق نظر تجربه انگاران] به تناهیی در آگاهی حاضر می شود و در مقام یک تصویر آنرا به یک ابژه ی وراآگاهی مربوط بدانیم...رابطه ای با ابژه ای [فرارونده] که بخشی و قسمتی از ذات آگاهی پدیدارشناختی است."

شاید یک مثال این دعوی را روشن کند. فرض کنید من چیزی را می بینم که من آنرا به عنوان یک فنجان قهوه لحاظ می کنم. ضرورتاً من آنرا از یک منظر گاه خاص می بینم. اما این بدین معنا نیست که ادراک من از آنچه که قرار است فنجان قهوه باشد همان ادراک من از آن چیزی است که بناست نمای متناسب از فنجان قهوه باشد. این طور نیست. البته این انگاشت درست است که الگوی یکسانی از رنگها وارد شبکیه چشم من در هر دو مورد شده است: در نزد تجربه انگاران همان تصویر یکسان ادراک می شود. با این حال در مورد نخست من چیزی بیش از صرف نما ادراک کرده ام. من یک فنجان قهوه می بینم که از یک پرسپکتیو حاضر شده است و من آن را را در مقام چیزی که فراتر از پرسپکتیوی که من از آن دارم می بینم. من آنرا به مثابه یک ابژه کامل سه بعدی می بینم و به عبارت دیگر چیزی که وجه ها یی پنهانی دارد که اکنون برای من دیدنی نیستند و وجه های پنهان آن هر یک رنگ، شکل، اندازه، بافت و غیره خودش را دارد. این بخشی از تجربه کردن چیزی به مثابه یک فنجان قهوه است و این متمایز است از تجربه کردن آن به مثابه یک نما از فنجان قهوه.

هوسرل استدلال می کند که این تمایز پدیدارشناختی چیزی است که تجربه انگاران نمی توانند آنرا به حساب بیاورند. در نتیجه نظریه تصویری آنها از ادراک غلط است. استدلال برای این ادعا بعدها دوباره در نزد مرلوپونتی آشکار می شود اما هوسل جان کلام را در این خصوص گفته است. این استدلال اینگونه پیش می رود: به منظور گزارش از تجربه من از چیزی به مثابه یک فنجان قهوه، تجربه انگار مجبور است استدلال کند که تصویری که توسط ابژه ای که من دارم تجربه می کنم پیش آمده است شبیه است به یک فنجان قهوه که بیش از آنچه است که نمای فنجان قهوه پیش می آورد. زیرا فنجان و نمای فنجان دقیقاً تصویر یکسانی را حاضر می کنند. با این حال به خودی خود نمی تواند شبیه به ابژه ای بیش از دیگری باشد، بلکه تصویر در هر موردی مساوی است. بنابراین تجربه انگار نمی تواند بین تجربه چیزی به مثابه یک فنجان قهوه و تجربه آن به مثابه نمایی از فنجان قهوه تمایزی قائل شود. و از آنجاکه بنابرفرض تمایزی بین این تجربه ها وجود دارد نظریه تصویری ادراک برخطا است.

پیشرفت هوسرل نسبت به تجربه انگاران این است که اصرار دارد ما نباید تصاویر خام و تفسیر ناشده را در آگاهی لحاظ کنیم بلکه داده ها قبلاً به مثابه تصاویری از این یا آن ابژه تفسیر شده اند. به منظور مشخص کردن این تمایز هوسرل می گوید که در ادراک ما با صرف تصاویرِ طرف دیدنی ابژه روبرو نیستیم بلکه با طرح واره های (adumbration)  خود ابژه روبرو ایم. طرح واره ابژه ای که در ادراک حاضر شده است طرف دیدنی ای است که به مثابه یک طرف از ابژه ای فرارونده که فراسوی آن می رود تفسیر شده است. ما بعدها خواهیم دید که چنین تفسیری در هوسرل لحاظ شده است. آنچه که در حال حاضر مهم است این است که توجه کنیم که برانگیزاننده این دیدگاه میل هوسرل برای ارائه گزارشی از این واقعیت پدیدارشناختی است که ادراک معمولی بطور قصدی به سمت ابژه ها معطوف شده است نه طرفاً به سمت تصاویرِ از حیث پرسپکتیوی بر آمده ی از آنها.

3.2 پیشرفت هوسرل نسبت به برنتانو

گزارش پدیدارشناختی هوسرل درباره قصدیت پیشرفتی را نسبت به برنتانو حاصل آورد. برنتانو مانند هوسرل باور داشت که وضعیتهای ذهنی از حیث قصدی به سمت ابژه ها معطوف شده اند. در واقع از نظر برنتانو قصدیت-یعنی معطوف بودن به سمت ابژه- خصیصه تعریف کننده امر ذهنی است. با این حال به منظور معنادار کردن امکان قصدیت برنتانو نظریه ی قرون وسطاییِ وجود- دورن-ذهنی – یعنی این نظریه که هر وضعیت ذهنی حاوی ابژه اش بطور کامل در درون خود است- را به خدمت گرفت. به بیان دیگر [می توان این نظریه را این طور بیان کرد که] ابژه قصدی برای وضعیت ذهنی درونباش است.

برانگیزاننده اصلی برای این گزارش از قصدیت- همانطور که برنتانو بعدها روشن می سازد- این است که ابژه ای که اندیشه درباره ی آن است نیازی ندارد در بطن واقع برای اینکه اندیشه به سمت آن معطوف باشد، وجود داشته باشد. به عنوان مثابل فرض کنید من وجود یک کوه طلای خاص را انکار کنم و فرض کنید که این انکار مورد تصدیق است- چنین کوهی وجود ندارد؛ با این حال اندیشه من یک اّزه قصدی دارد –اگر نداشت اصلاً نمی توانستم بدان بیاندیشم. ابژه قصدی بنابراین بنا نیست که ابژه ای در جهان فیزیکی باشد. همانطور که برنتانو می گوید:

"اگر کسی به چیزی بیاندیشد فردی که می اندیشد به یقین باید وجود داشته باشد. اما ابژه اندیشه او [یعنی آنچه که اندیشنده به مثابه ابژه اش دارد] نیاز ندارد اصلاً وجود داشته باشد. در واقع اگر او دارد چیزی را انکار می کند وجود ابژه درست آن چیزی اسیت که اخراج می شود، هرگاه که انکار او صحیح باشد. بنابراین تنها چیزی که با ارجاع ذهنی مورد نیاز است شخص اندیشنده است. سرِ آن طرفی این رابطه مذکور نیازی ندارد اصلاً در بطن واقع وجود داشته باشد."

 با این حال اگر چه سرِ آن طرفی این رابطه نیازی ندارد در بطن واقع وجود داشته باشد، اما بر طبق نظر برنتانو می باید نوعی وجود، داشته باشد و گرنه وضعیت ذهنی به سمت هیچ چیزی معطوف نخواهد بود؛ یعنی یک وضعیت ذهنی نخواهد بود. بنابراین پیشنهاد برنتانو این است که ابژه قصدی بطور درونباش در درون وضعیت قصدی ای که به سمت آن معطوف شده است وجود دارد.

با این تفاصیل پیشرفت هوسرل نسبت به برنتانو باید روشن شود. اگر چه برنتانو مانند هوسرل اصرار دارد که وضعیتهای ذهنی بطور قصدی به سمت ابژه هایشان معطوف اند اما او جایی برای تمایز بین ابژه ی وراذهنیِ حاضر شده و بازنمایی پرسپکتیوی از ان در تجربه ندارد. اگر ابژه های قصدی برای وضعیتهای ذهنی درونباش اند- یعنی برای آنها بطور کامل و به یکباره حاضر شده اند- پس آنها به ورای آنچه که در وضعیتهای ذهنی حاضر شده است نیز نمی روند. اگر مفهوم برنتانو از قصدیت برای یک نمونه ادراکی بکار رود، تاثیری خواهد داشت شبیه چیزی که ما از بازنمایی ای که یک کوبیست از همه جنبه های ابژه بطور همزمان دارد، داریم. واضح است که این امر گزارش پدیدارشناختی از تجربه نابسنده است. همانطور که هوسرل می گوید:

"یک شهود سه بعدی... یعنی شهودی که به یکباره همه محتوای شیء را، همراه با هریک از اجزاء و دقیقه های مقوم آن اعم از بیرونی و دورنی و پشت و رو حاضر کند غیر ممکن است."

این غیر ممکن بودن چیزی است که برنتانو قادر نیست گزارشی از آن ارائه کند. انگیزه معطوف به زبانشناسی او امکان دارد همان چیزی باشد که او را به سمت این تلقی گمراه کرده باشد.

بنابراین برنتانو و تجربه انگاران خطاهایی کرده اند که مکمل یکدیگر اند. تجربه انگاران از توجه به اینکه ابژه ها، نه صرف طرفهای دیدنی ابژه ها، در تجربه ها حاضر می شوند قاصر بودند. از آنجا که از دید آنها تصاویر چیزی بیش از پیش آمدن های جنبه های دیدنی یک ابژه نیستند و از آنجا که هیچ راهی برای گزارش از امکان اینکه این پیش آمدن ها بایستی بالفعل به سمت ابژه ی فیزیکی که در خارج از ذهن موجود است معطوف باشند وجود ندارد، نظریه تصویری ادراک تجربه انگارانه قادر نیست ابداً گزارشی درباره قصدیت (در خصوص ابژه های فیزیکی) ارائه کند. ضعف برنتانو طرف مکمل این قضیه است. اگرچه او معطوف بودن وضعیتهای ذهنی را به مثابه خصیصه معرف آنها فهمید اما از توجه به اینکه ادراک ابژه اش را به مثابه یک کل و به یکباره دریافت نمی کند بلکه همواره از این یا آن جنبه با آن مواجه می شود قاصر بود. نظریه او درباره ابژه های موجود در ذهن بنا به تعریف، ردی بر فراروی وراذهنی ابژه ها نسبت به وضعیتهای ذهنی بود. بنابراین در یک کلام تجربه انگاران این ایده را که این ابژه ها هستند که ما به سمت آنها معطوفیم نمی فهمیدند، حال آنکه برنتانو این ایده را که ابژه های وراذهنی که ما به سمت آنها معطوفیم فراتر از تجربه ما از آنها می روند درک نمی کرد. پیشرفت عظیم پدیدارشناسی هوسرل اعلام و با معناکردن هردوی این ایده ها به یکباره است.

4.2 درباره درونباشی وضعیتهای قصدی

تمایز گذاری هوسرل بین بازنمایی یک ابژه و ابژه بازنمایی شده که قبلاً دیدیم خصیصه محوری پدیدارشناسی ادراک است. از آنجا که نه گزارش تجربه انگارانه از ادراک و نه گزارش برنتانو از قصدیت این تمایز گذاری را حفظ نکردند این مسئله طبیعتاً پیش آمد:" چه گزارشی از وضعیتهای ذهنی ما می تواند این واقعیت را معنادار کند که ابژه ها برای ما به مثابه فراتر رونده از تجربه ما از آنها حاضر می شوند؟" در بخش بعدی من پاسخ هوسرل را به این مسئله بررسی خواهم کرد. با این حال در این بخش ایده هوسرل را که وضعیتهای قصدی خودشان درونباش اند بجای اینکه فرارونده باشند، بررسی خواهم نمود. پرداختن هوسرل به این ایده در نهایت پاسخی را که او می تواند به مسئله فراروندگی ابژه ها بدهد در تنگنا قرار می دهد.

اگر چه این ایده که ابژه ها از وضعیتهای قصدی فراروی می کنند نقطه پیشرفت مهمی برای هوسرل بود، اما این ایده که وضعیتهای ذهنی خودشان درونباش اند همچنان سنتی باقی می ماند. در آثار دوران بلوغ هوسرل این ایده از چهار خصیصه مرتبط با همِ یک وضعیت قصدی حمایت می کند: شک ناپذیری وجود آن، حتمیت داشتن دانش سوژه از آن، ذات در اساس متافیزیکی آن و ساختار آن در مقام یک ماهیت. در اینجا فقط دو مورد نخست دارای اهمیت اند. هم دکارت و هم تجربه انگاران موافق بودند که دانش ما از وضعیتهای ذهنی شک ناپذیر است. اگرچه من می توانم شک کنم که آیا اشیایی که به آنها می اندیشم وجود دارند یا نه؛ ایشان براین باور بودند که من نمی توانم شک کنم که آیا اندیشه ای که درباره آنها است وجود دارد یا نه. این نوع شک ناپذیری که هوسرل نیز بدان باور دارد یکی از خصیصه های معرف وضعیتهای ذهنی ماست. دیدگاه او در خصوص این مقوله شاید به روشن ترین وجه در ایده هاI توضیح داده شده باشد.   فرض کنید که من ضمن تامل در یابم که اکنون خودم را در حال ادراک یک میز می یابم ؛ هوسرل مدعی است که "این یک معنای معکوس است که باور کنیم ممکن است کهیک فرایند ذهنی که بدین شیوه داده شده است در حقیقت وجود ندارد."

با این حال، علاوه براین کیفیاتی که بناست من در تجربه داشته باشم، ضمن تامل بر روی تجربه برای مشخص کردن تجربه آنگونه که واقعاً هست یقینی هستند. به عبارت دیگر دانش ما از آنها حتمیت دارد. این شاید مهمترین جنبه دعوی هوسرل مبنی براینکه وضعیتهای ذهنی و بویژه ادراکات درونباش هستند باشد. از آنجا که آنها خودشان را بطور پرسپکتیوی حاضر نمی کنند؛ آنگونه که ابژه های فیزیکی می کنند، چیزی ورای هر ادراک داده شده ای فراتر از آنچه که من در آن دیده ام در کار نیست.

"هرچیزی که ما در خصوص دادگی شیء فیزیکی دریافته ایم در اینجا معنای خود را از دست می دهد و فرد می باید کاملاً آنرا برای خودش بطور مفصل روشن کند. یک فرایند ذهنی طرح واره ندارد. اگر من بدان بنگرم چیزی مطلق خواهم داشت؛ یعنی هیچ جنبه ایس ندارد که بتواند گاهی از این حیث و گاهی از آن حیث حاضر شود... آنچه که هنگامی که بدان می نگرم آنجاست،بطور مطلق با کیفیاتش تراکمش و غیره."

بدین طریق برای هوسرل همه وضعیتهای قصدی قطعاتی شبیه به gualia هستند دست کم آنگونه که آنها از سوی  برخی نویسندگان فلسفه ذهن حال حاضر فهمیده می شود: اگر من آنها را موجود دریابم آنها موجوداند و اگر من بخواهم که باشند آنها خواهند بود. با این حال امر جالب توجه در خصوص gualia  این است که آنها نوعاً به خودی خود بنا نیست که خصیصه های قصدی داشته باشند. این بدین سبب است که چیزی مواجه ناشدنی درباره ترکیب قصدیت و حتمیت وجود دارد و همانطور که خواهیم دید باور کورکورانه هوسرل به دومی (یعنی حتمیت) متوجه تلقی او از اولی (یعنی (قصدیت) می شود و آنرا نامعتبر می کند.

بسیاری از منتقدین هوسرل بر روی باور هوسرل به درونباشی وضعیتهای ذهنی یا خصیصه های پدیدارشناسی وی که از آن بر می خیزند تمرکز کرده اند. به عنوان مثال همین اصل است که منتهی به فروکاست فرارونده او و مناقشات معروف بر سر آن گردیده است. فروکاست فرارونده با "در پرانتزگذاری وجود" ادامه می یابد، یعنی می توان گفت نگاه کردن به خصیصه های ذهنی محض ما مستقل از اشیاء موجود در جهان که این وضعیتها به آنها بطور قصدی معطوف شده اند. چنین طرز تلقی ای تنها بنا بر این فرض که وضعیتهای قصدی یک قلمرو مستقل محض شکل می دهند یعنی فرضی که با دعوی درونباشی هوسرل را به سمت استدلال برای پیشینی بودن وجودشناسانه سابجکتیویته ی فرارونده و در واقع استدلال برای نوعی ایدئالیسم فرارونده هدایت کرد. در بحثم در خصوص مرلوپونتی درباره انتقاداتی که بر این جنبه از کار فلسفی هوسرل تاکید دارند بیشتر تمرکز خواهم کرد.

با این حال نکته محوری که من در اینجا قصد دارم بر آن تاکید کنم این است که باور هوسرل به درونباشی وضعیتهای ادراکی –بویژه حتمیت دانش سوژه درباره آنها- بطرز محکمی هرگونه گزارشی را که بتواند درباره اینکه چگونه وضعیتهای ادراکی ابژه هایشان را چونان فرارونده از خودشان حاضر می کنند ارائه کند در تنگنا قرار می دهد. زیرا اگر دانش سوژه درباره ادراک حتمی است پس نمی تواند مسئله دیگری درباره خصیصه هایی که او فرض می کند ابژه های آن داراست در کار باشد. به عبارت دیگر آن خصیصه ها نمی توانستند برای او حاضر شوند مگر اینکه چونان چیزیهایی کاملاً متعین شده حاضر شوند. حیله هوسرل همانطور که خواهیم دید اجازه دادن به این امکان است که سوژه ابژه های را دارنده ی نوع متعین خاصی از خصیصه ها ببیند؛ حال بدون اینکه خود خصیصه متعین حاضر شده باشد.  اما از هر جنبه ای از یک ادراک کردن سوژه بر طبق نظر هوسرل می باید هم یک حاضر شدن متعین باشد و هم نوعی شیء که بتواند بعدها یک حاضر شدن متعین شود. همانطور که در بخش مرلوپونتی خواهیم دید این یک تنگنای متافیزیکی است که با واقعیاتن پدیدارشناختی تصدیق نمی شود.

5.2 پاسخ هوسرل به این پرسش که چگونه وضعیتهای قصدی می توانند به ورای خودشان ارجاع داشته باشند

بر این اساس هوسرل چه گزارشی درباره وضعیتهای ذهنی ارائه می دهد که این واقعیت را پدیدارشناختی را شرح می دهد که ابژه ها برای ما چونان فراتررونده از تجربه ما از آنها حاضر می شوند؟ خصیصه محوری گزارش هوسرل این است که داده های خام حواس (یعنی آنچه که هوسرل "هوله" می نامد) به همان شکل در حالت خام و تفسیرناشده شان تجربه نمی شوند. بلکه آنها همواره به مثابه داده هایی که این ابژه را تفسیر می کنند هستند. بعلاوه ابژه ای که آنها به مثابه حاضر شده بدان تفسیر می شوند در ادراک من از آن به مثابه آن ابژه، دارنده خصیصه هایی فهمیده می شود که بطور متیقن توسط خود هوله ها حاضر نمی شوند. در این بخش من تلاش می کنم آن شکلی را روشن کنم که این حاضر شدن تفسیر شده به خود می گیرد.

هوله ها تحت یک تفسیر داده شده از آنها، برای آنچه که هوسرل در هنگام آثار میانی اش نوئما می نامد (یا بطور خاص معنای نوئماتیک می نامد) محوریت دارند. نحوه هایی از نوئما را البته نه تحت همین نام، از همان زمان پژوهشهای منطقی  می توان یافت. یکی از کارهای اصلی نوئما مقوله بندی هوله تحت یک مفهوم، چینش و یا همانطور که هوسرل می گوید در درون یک "چارچوب" مفهومی، است. صورت کلی این ایده در اساس کانتی است به عنوان مثال اگر من ابژه ای را به مثابه یک فنجان قهوه قصد کنم، پس هوله ی طرف جلویی فنجان قهوه به مثابه چیزی که در چارچوبی مفهومی از فنجان قهوه گنجانده می شود تفسیر می شود. این چارچوب برای فنجان قهوه بیان می کند که فنجان نوعی به چه شکل است: این فنجان نوعی دارای طرف جلو و طرف پشتی است که هر کدام یک رنگ، یک شکل، یک اندازه، یک بافت و غیره دارند. علاوه بر این می تواند گویای چیزهایی درباره نگه داشتن فنجان، و اینکه از سرامیک ساخته شده است و یک دسته دارد نیز باشد- یعنی بطور عام همه خصیصه های یگ فنجان الگو را فهرست کند. این چارچوب را به مثابه فهرستی از شیارهای خصیصه ای در نظر بگیرید که فرض بر این است هر فنجان قهوه ی داده شده ای در آن به شیوه ای متعین بگنجد. پس یک هوله در یکی از این شیارها می گنجد. مثلاً آنها در شیارهایی برای رنگ، شکل اندازه و یا بافت می گنجند. این خصیصه های ابژه، هنگامی که در نوری خوب در فاصله ای مناسب (و امثال این) حاضر می شوند در تجربه من از آنها "متعین" می شوند.

اما در هر خصیصه ای از  ابژه در هر تجربه ای بطور واضح و متعین حاضر نمی شود....بر همین اساس برخی شیارها ی خصیصه ای هستند که بطور ناکامل و آنطور که هوسرل می گوید "نامتعین"، گنجانیده شده اند.

"اگر من خانه ای را در زیر نور آفتاب ببینم، هنگامی که هوا صاف است، آنگاه رنگ طرف پیش روی من در تعیناتش آشکار می شود. اگر من آن خانه را در تاریکی یا مه ببینم رنگ آن کم و بیش نامتعین است."

در حد نهایی خصیصه هایی از خانه وجود دارند که من می دانم خانه آنها را دارد، اما برای آنها من ابداً هیچ حاضر شدن حسی ای ندارم. به عنوان مثال شیارها برای  رنگ، شکل اندازه و بافت طرف پشتی خانه کاملاً خالی هستند. از آنجا که من چیزی را می بینم که بناست خانه باشد من آنرا به مثابه دارنده یک طرف پشتی که دارای یک بافت، اندازه، شکل و رنگ متعینی است می بینم. اما چگونه این خصیصه ها در این خانه بخصوص در ضمن تجربه جاری من از آن نامتعین اند؟ بنابرهمین دلیل هوسرل اصرار دارد که

"نامتعینی هرگز کامل و مطلق نیست. نامتعینی کامل غیر حسی است، نامتعینی همواره به این یا آن شیوه تعیین حدود می شود. من ممکن نیست دقیقاً بدانم که طرف پشتی چه نوع شکلی دارد گرچه یقیناً یک شکلی دارد؛ بدنه یک بدنه است. من ممکن اسن ندانم چگونه ماده ها همراه رنگ، زبری یا نرمی، گرمی یا سردی هستند اما متعلق اند به اصل معنای فهمیده شده ی یک شیء؛ آن شیء دارای یک رنگ خاص معین و یک سطح خاص معین و غیره است."

پس در نظر هوسرل در حد نهایی دو نوع خیلی متفاوت از خصیصه ها وجود دارند که تجربه ام را از یک ابژه بر می سازند: خصیصه هایی وجود دارند که بطور متعینی توسط هوله حاضر می شوند - مثل خصیصه های طرف جلویی فنجان- و خصیصه هایی وجود دارند که من برای ابژه لحاظ کرده ام بدین خاطر که آنرا به مثابه ابژه ای بخصوص تفسیر کنم اما خصیصه هایی اند که خودشان ابداً برای من حاضر نشده اند- مثل خصیصه های طرف پشتی فنجان. هوسرل این خصیصه ها را به ترتیب خصیصه های کامل و ناکامل ابژه ادراک شده و گاهی قصدهای پر و خالی از آن می نامد. مهم است که تاکید کنیم که خصیصه های ناکامل ابژه در ضمن تجربه ام از آن به هیچ وجه برای من حاضر نمی شوند. همانظور که هوسرل در شیء و فضاء می گوید:

"بنابراین نتیجه واضح این تاملات این است که دقیقه های آشکار شده ناکامل ابژه به هیچ وجه حاضر شده نیستند. ادراک آنطور که من آنرا توضیح داده ام یک درهم پیچیدگی از قصدهای پر و خالی است...قصدهای پر...بطور کامل قصدهای حاضر شده هستند؛ قصدهای خالی دقیقاً از هر گونه ماده حاضر شده ای خالی هستند"

ادامه دارد.....