پیشاادیپ و ساختار یتیمی در زبان فارسی

به نام پدر، پسر و نوه

علی­نجات غلامی

افلاطون درباره­ی ایرانی­ها می­گوید: «فرزندان ایرانی، همیشه پس از یک پدر مقتدر، به سبب نبود پدر در خانه و حضور پیاپی­اش در جنگ­ها، در فضایی مادرانه بزرگ می­شوند و به همین دلیل رفتاری زنانه دارند و ...» و در نتیجه ایرانی­ها هرگز به مرحله­ی پدرکشی نمی­رسند، زیرا پدر یک روز صبح از خانه رفت و دیگر هرگز بازنگشت و همه­ی ما بازوبندهایی بر بازو داریم تا در آخرین نفس­ها آن را به قاتل­مان نشان دهیم.

 و ما نه ادیپ هستیم نه ضدادیپ. ما در فضایی پیشاادیپی به دنیا آمدیم، زندگی کردیم و کشته شدیم. فضایی که تنها با کلمه­ی «یتیمی» می­توان از آن سخن گفت.

پیشاادیپ، دقیقه­ی غمناک تراژدیِ ایرانی بودن است. و ایرانی بودن چیزی بجز تحولاتی در ساختار «یتیمی» نبوده است. یتیمی به بیانی - مرکب از پدیدارشناسی و روانکاوی - عاملی مقوم در تکوین سوژه­ی انضمامیِ درجهانی و تولد این سوژه در شبکه­های نمادین زبانی است. عاملی که سبب اختلالی در انضمامی­سازیِ سوبژکتیویته و در واسطه­ی این انضمامی­سازی یعنی زبان می­گردد. این اختلال زبانی که هرگز نمی­تواند از مالیخولیای نوستالوژیک­اش دست بکشد، ناشی از بافتار تولیدش در فضای یتیمی است. بنابراین زبان فارسی به­طور کلی در ناخودآگاه­اش یک زبان شیزوفرنیک است. شیزوفرنی­ای که همیشه در حال نگاهداشت یابود پدر است ­و همیشه دارد از غیاب او انتقام می­گیرد نه از خود او. این انتقام در فرایند تولید نسب­نامه برای تک تک کلمات در خودِ زبان فارسی بازتاب می­یابد. ریشه­شناسیِ کلمات نه در معنای مادرانه­ی آنها در تجربه­ی زیسته، که در صورت فرمال آنها چونان لباس­های برجای مانده­ی پدر پس از سفر او، پیکربندی می­شود. از این رو، می­توان دید که چرا فرایند پاسداری از زبان فارسی یک فرایند مالیخولیایی است، زیرا تلاش دارد خودِ کلمات را که از زمان باستان، پسرِ پدریِ به نام نوس یا عقل دانسته می­شدند، در مقام پدر در نظر بگیرد. اتیمولوژی فارسی همیشه پدر را در آیینه پسر می­شناسد و در پی بازوبند سهراب است، اما لازمه­ی این تأکید، کشتنِ مداوم سهراب در جهت کشف بازوبند اوست، لذا خودِ کلمه در این فرایند اتیمولوژيک می­میرد. چراکه معنای زندگی را در یتیمی از دست می­دهد. این کشته شدن توأم با یک خواستِ مرگ است، و مرگ یتیم در نهایت به نحوی خودکشی است، زیرا او در جستجوی آب حیاتیِ است که می­داند با اولین جرعه­اش مسموم خواهد شد و ساختار قدرت نوشدارو را همیشه به تعویق می­اندازد. از این رو، نقد ساختار قدرت در ایران باید از نقد چرایی همین تعویق نوشدارو آغاز شود.

 اما امر سوم یعنی "نوه" نیز در تحلیل ساختار یتیمی خودش را نشان می­دهد. «برزو» زنده ماندن را مدیون یک اعتراف است؛ همخوابه­ی سهراب، درست در لحظه­ی تکرار صحنه­ی قتل، به زنا اعتراف می­کند و برزو که در همان حالت سهراب گرفتار دستان پدر، یعنی رستم است از مرگ رهایی می­یابد. نوه، تنها در صورت حذف شدن واسطه می­تواند رابطه­ای پدر/فرزندی با پدربزرگ برقرار کند و یک جایگاه پیچیده را بگیرد. زبان در اینجا نوه را «یتیم» نام می­گذارد؛ برزو یتیم است و پدر ندارد و در کنار پدربزرگ­اش زندگی می­کند.  اما آیا زبان به ما دروغ نمی­گوید؟ آیا واقعاً برزو یتیم­تر از خودِ سهراب است؟ آیا با حضور برزو باید یتیمیِ خود سهراب را هم درک کرد؟ به عبارت بهتر آیا بروز صرفاً دو نسخه­سازیِ روایت است یا چیز جدیدی را بیان می­کند؟ اگر در اصیل­ترین متون چنین گفته می­شود که «پدر/نوس و پسر/لوگوس، وحدت­شان زندگی است»، پس نوه یا عامل سوم کیست و نقش­اش چیست؟ چر ا نوه وارد ساختار اصلی روایت اسطوره­ایِ زبان فارسی می­شود؟ در اینجا پدربزرگ و نوه وحدت­شان زندگی است و سهراب حذف می­شود، یعنی آنتی­تز کشته می­شود تا تز، سنتز را ازآنِ خود کند. دیالکتیکِ نوه و پدر بزرگ سریعاً به رابطه ارباب و بندگی ختم می­شود و نوه کاملاً مغلوب است. در زندگیِ زبان فارسی یک سکته وجود دارد، یعنی در وحدت عقل و کلمه یک گسست در کار است، یک نسل همیشه قربانی می­شود. برای اینکه پسری بکوشد تا روزی پدر شود باید پدرش توسط پدر او کشته شود تا پسر بتواند در جوار پدربزرگ قرار بگیرد، زیر سایه­ی ترحمی که ناشی از عذاب وجدان است. نوه همیشه بازمانده­ی نهایی یک بازی پسرکشی است. نوه دالی برای یتیمی است، چه بسا گونه­ای از سیاله­ی سرگردان دال­هاست. رستم نوس، سهراب لوگوس و برزو گفتمان است.

 این ساختار کلیِ یتیمی به بیانی روانکاوانه بود. حال بیایید ضمن نقد آن به سمت یک تحلیل اساسی­تر پدیدارشناسانه حرکت کنیم (اما این تحلیل پدیدارشناسانه را مرکب از روششناسی هگل و هوسرل در نظر می­گیریم: آشکارگی دو سوژه بر روی هم اما به نحو دیالکتیکی) وحدت پدربزرگ و نوه هرگز نمی­تواند یک وحدت زندگی اصیل باشد، زیرا بی­واسطگی خود را از دست داده است و در دل این زندگی یک مرگ رخ داده است. لوگوس ابراز مستقیم نوس است و پژواک آن است. با مرگ لوگوس در تمدن خاورمیانه­ای نوه یعنی زبان صوری و صرفاً گرامری و گفتمانی رابطه­ی اصیل­اش را با نوس از دست می­دهد و وحدت آنها یک وحدت کاذب است. و به سمت زبانی شدن حقیقت می­رود و ادبیات در نهایت صرفاً با کلمات صوری یک فضای زبانی را اشغال می­کند و «معنا» رمزآلود و پنهان می­شود و توان آشکارگی­اش را از دست می­دهد. عقلانیت کلمات در زبان فارسی تبدیل به یک هوشمندی در فرم می­شود. نوس به سبب نارسیسم­اش لوگوس را می­کشد و می­خواهد مستقیماً در جهان زندگیِ روزمره ابراز شود و به همین دلیل در صوری­سازی فرومی­غلطد و فضای اندیشه­ای چنین زبان/زندگی­ای یک فضای گذشته­گرای فاقد پرسش­گری و فاقد قدرت تأمل انتقادی است. سهراب از آن حیث که لوگوس است اصلی­ترین تکانه­اش یک تکانه­ی کوگنیتیو برای تشخیص پدر است، او می­خواهد عقل را پادشاه سرزمین زبان کند. اما خودِ عقل از آن حیث که فاقد لوگوس به مثابه توان تشخیص است، از تشخیص خود لوگوس نیز قاصر است و او را می­کشد. و عقل از طریق ماحصل نابالغ او یعنی زبان روزمره می­خواهد مستقیماً وارد فضای گفتمانی شود و به همین دلیل واپس رانده شده و به مثابه امر اسرارآمیز ناگفتنی­سازی می­شود. برزو کشش ابراز نوس را ندارد و او را در گفتمان­های متغیر و گسسته تکه تکه می­کند. برزو سرانجامِ زبان فارسی است. این زبان با یک واسطه­ی مرگ وحدت نوس و لوگوس را مختل کرد و با جداسازی وحدت نوس و لوگوس و تلاش برای وحدت­بخشی ناممکن به نوس و گفتمان می­خواهد حیات از دست رفته­ی عجم را احیاء کند.

 این ناموفقیت امروز در ساختار روشنفکری خود را به خوبی نمایان می­سازد. در تاریخ پساشاهنامه­ای در همه­ی اقسام تفکر، لوگوس مقتول است و عقل می­خواهد مستقمیاً تا فضایی ناسوتی را مصادره کند. اما هرگز موفق نمی­شود و در عوض در پس دسته دسته نشانه­های رازآلود پنهان­سازی می­شود. عقل حتی با برانگیختن زبان بر ضد خودش نمی­تواند انتقام سهراب را از خودش بگیرد. به همین دلیل بسیاری از نحله­های پساشاهنامه­ای زبان/اسطوره­ی فارسیِ ضدعقل - از صوفیه گرفته تا برخی اَشکال از سوسیالیسم ایرانی­سازی­شده - قهرمانانی دن کیشوتی بیش نیستند. نقد عقل ابزاری اکنون دارد توسط همان "نوه­های آقاجونی" صورت می­گیرد که تا دیروز در پی عرفان بودند و امروز می­خواهند با تحلیل و نقد ساختار بلوارها و جداول خیابان­ها و کیسه­زباله­های توی کوچه ناجی طبقه­­ی کارگر باشند.

نشانه­ها در زبان فارسی با فقدان لوگوس، همه به دیوار می­خورند، چراکه دریچه­ی اصیلی که دال­ها را به سمت فضای اصلی مدلولیت هدایت کند بسته شده است، نشانه­ها بازتاب یافته و به یکدیگر ارجاع می­یابند و در فضای نوجوانیِ برزو باعث شعف موقت او می­شوند، چراکه احساس می­کند همه­ی کلمات درباره­ی اویند. اما زمانی که برزو وارد دهه­ی سی زندگی­اش می­شود درست نقطه­ای که در آن سهراب حذف شد، خلاء معنا را به شدت احساس می­کند و دیگر با آنارشیسم کلمات ارضاء نمی­شود. از آن سو، هیچ راهی برای ورود به ساحت معنا و نوس برایش وجود ندارد و بنابراین، در معرض خودکشی قرار می­گیرد. اما این خودکشی انفرادی و ابژکتیو نیست، برزو ذاتی گفتمانی دارد و در بیناسوبژکتیویته­ای گروهی خود را قوام می­بخشد. بنابراین، یک خودکشی، الگویی برای اپیدمیک شدن خودکشی­ها به معنا از کف دادن زیست جهان خواهد شد.

اکنون دهه­ی 1390 است، سی سال از تولد برزوهای دهه­ی شصت و از مرگ لوگوس می­گذرد و روایت می­خواهد تکرار شود، یعنی یک خودکشیِ معنایی. به زودی دسته دسته از متولدین دهه­ی شصت با ورود به دهه­ی سی زندگی­شان دچار گونه­ا­ی "نا-خودبودگی" می­شوند و زندگی مرگ­آمیزی را ادامه خواهد داد و از یک سو قدرت از دادن نوشدارو مضایغه خواهد کرد و از آن سو هیچ مادری حاضر به اعتراف نیست.

 

چه کسی می­تواند در مقابل این فاجعه بیاستد؟ چه راهی برای جلوگیری از این تباهی وجود دارد؟ تنها رستم می­تواند ما را از شرِ رستم نجات دهد. عقل فقط باید با عقل نقد شود. لوگوس باید بیدار شود تا ما را با عقل رویارو سازد. عقل نمی­تواند خودِ لوگوس را تشخیص دهد او می­تواند بازوبندش را تشخیص دهد. بنابراین، تنها کلید حل مشکلات هنوز در دست پدربزرگ است. نسل دهه­ی شصت باید به یک نسل قبل­تر بازگردد و او را بررسی کند. نسل نخست همه چیز را درباره­ی تاریخ زیسته­ی ما به ما خواهد گفت ( مثلاً در فلسفه محمدعلی فروغی، شرف­­الدین خراسانی، حمید عنایت و بسیاری دیگر هنوز می­توانند ما را از مالیخولیای زبان فارسی نجات دهند. در روشنفکری حرف­های مهمی در گلوی آقاخان کرمانی و فتحعلی آخوندزاده هنوز هست، در سیاست دیگر مرتضی کیوان مهم نیست باید سراغ پدربزرگ او رفت: علامه کیوان قزوینی). پدربزرگ نوشدارویی که به سهراب دیر رسید را هنوز دارد. عنصر سوم به آن نوشدارو نیاز دارد.