درباره­ی روزگار چونان حقیقت، زمان و مرگ

 

 

 

گفتارها و نوشته های علی نجات غلامی را می توانید در سایت مدرسه دنبال کنید:

https://madrse.com

علی­نجات غلامی

ژاک دریدا بیان می­کند که هایدگر مفهوم «مرگ» را با مفهوم «فرهنگ» مترادف می­داند.  بنابراین مطالعات فرهنگی نه به مثابه یک دانش/روش بلکه چونان یک درگیری با هستی در جهت فهم آن، چیزی بجز مطالعات مرگ نیست. مطالعات فرهنگی که دانش­رشته­ای است در جهت پدیدارشناسی ساختار زندگی روزمره ضمن فروکاست ساختارهای علمی­سازی شده و ریاضی­سازی­شده­ی لوگومحورِ اروپامحور، در چرخشی انتولوژیک می­خواهد به خود معنای هستی چونان خود هستی برای انسان درگیر در آن آنگونه که آن را می­زید برگردد. اما مسئله این است که آدمی چطور زندگی را می­زید؟ پدیدارشناسی قصد ندارد خود امر دم دستی را که در نگاه مستقیم تجربه و ادراک می­شود محور قرار دهد، بلکه می­خواهد آنچه ضمن ادراک ادراک شدنی­ها خود را در خفاء نگاه می­دارد آشکار کند، یعنی نه خود دیدن این میز که دیدنِ فرایند دیدن این میز برای پدیدارشناس مهم است. پدیدار، مرزهای خود را و آن گستره­ای را که در آن پیش آمده است به پس می­راند. حال زندگی روزمره در افقی از پدیدارهای حد و مرزی در نگرش طبیعی­سازی شده­ی ما چونان درک می­شود که مرزهای امکان خود را نهان می­سازد. چه چیزی در مرز زندگی روزمره نهان می­شود؟ مرگ از جمله اصلی­ترین آنها و در اصل اصلی­ترین این مرزهای زندگی است. تمامی کردوکاری زندگی روزمره مرگ را در مرز خود چونان عامل قوام­بخش خود مخفی کرده­اند. از این رو، پرسش از مرگ اساسی­ترین پرسش­هاست. اما تمامی فرمول­بندی­های معرفتی و علمی چونان برساخت می­شوند که این پرسش را نادیده بگیرند.

تاریخ فلسفه در یک جمله تاریخ فراموشی مسئله­ی مرگ بوده است، فلسفه به سبب فراموش کردن مسئله­ی مرگ، مسئله­ی زندگی را نیز فراموش کرد تا آنجاکه در اوجگیری کانتی مدرنیسم فیشه بیان می­کند که «بی­تعارف حرف بزنیم فلسفه زندگی نیست، و زندگی فلسفه نیست»، زیرا فیشته و پس از  او رمانتیسیسم آلمانی و ایرراسیونالیسم آلمانی دریافتند که زندگی همواره یک قدم از فلسفه جلوتر است و به قول ناتورپ در نقد هوسرل «هر گونه فرمول­بندی­ای چیزی از زندگی را از دست خواهد داد» با این حال، اگرچه اندیشه­های پساکانتی متوجه شرق شدند اما نتوانستند دیوار متافور را به درستی کنار زده وارد هسته­ی اصلی مفهوم زندگی شوند و گوته و شوپنهاور و نیچه و هولدرلین و حتی هایدگر در طنازی­های زبان شاعرانه­ی سانسکریت/فارسی سرگشته شدند، زیرا مرگ در نقطه­ای بسیار دور از تقابل فلسفه با ضدش در غرب، زندگی را سامان داده بود. به همین سبب مقوله­ی فرهنگ هرگز در تمامیت­اش تبدیل به مسئله نشد، بلکه حتی امروز تقلاهای صورت­گرفته تحت عنوان مطالعات فرهنگی در جهت فهم زندگی روزمره فراسوی روش­ها و فرمول­بندی­ها نمی­تواند گامی بیش از این بردارد که فرهنگ را نیز تبدیل به ابژه کند. مطالعات فرهنگی باید مطالعه نحوه­های مواجهه با مرگ چونان معنای کنش­های بیناسوبژکتیوِ نسلانسلی باشد. انواع رسومات و کنش­های متقابل نمادین در خلال انواع سوگ، ساختارهایی از حیات جمعی را قوام می­دهند، این ساختارها همه و همه ضمن تعیین تکلیف­های متافوریک با مسئله­ی مرگ قوام یافته­اند. این تعیین تکلیف مستلزم درک مقوله­ای سهل و ممتنع به نام «روزگار» است. روزگار در هیچ یک از صور تعریف زمانمندی و تاریخمندی در فلسفه­­ی غرب مندرج نیست. همان­طور که آن کاهن مصری به سولون گفت: «یونان [غرب] تا ابد کودک خواهد ماند، زیرا تاریخ [روزگار] را نمی­فهمد».

علت این ناتوانی از فهم، خاصه در دوران مدرن و پس از مدرن بیش از هرچیزی یک ساده­خوانی از تاریخ اندیشه در تقسیمی دووجهی و غلط است. مورخان تاریخ فلسفه به نحو ساده­لوحانه­ای گمان می­کنند که فلسفه چونان چیزی حول لوگوس پس از میتوس چونان اسطوره روی داد. اینان می­پندارند که حرکتی از میتوس به لوگوس رخ داده است و تاریخ اندیشیدین را به نحو اروپامحوارانه­ای هم ضمن دفاع­اش از سوی لیبرالیست­ها و محافظه­کاران و غیره و هم در نقدش از سوی کسانی همچون آدورنو و هورکهایمر از میتوس هومری-هزیودی به سوی لوگوس تالسی-هراکلیتی تا برسد به مسحیت و از آن پس به مدرن و روشنگری و تا به اکنون خوانش می­کنند. اما این خوانش خطی چه در جهت دفاع باشد چه در جهت نقد از اساس غلط اروپامحورانه است، زیرا آن تقسیم اساساً دووجهی نبوده و سه­وجهی است. صحبت صرفاً بر سر میتوس و لوگوس نیست، بلکه بر سر چیز سومی است که من عجالتاً نام­اش را "خردمندی" [wisdom] می­گذارم. همان­طور که کانت می­گوید خود یونانیان از خردمندان باستانی همچون موزائوس و اورفئوس و نیز زرتشت (که ارسطو او را متعلق به پنج هزارسال قبل از خودش می­داند) و در اواخر عهد هلنیستی از هرمس یاد می­کنند که ما امروز می­توانیم نام­هایی همچون لائوتسه، کنفسیوس، بودا و غیره را بر این اسامی بیافزاییم. چه کسی آنقدر ساده­اندیش است که جنس و سنخ نوشته­ها و گفته­های این افراد را از سنخ و جنس ایلیاد و ادیسه بداند. با کدام مجوز می­شود اوستا را (که کانت می­گوید حاوی نکات فلسفی کمی نیست) میتولوژی بنامد؟ کسی اگر نداند و جملات هراکلیتوس و پارمنیدس و فیثاغورث را کنار جملات این افراد بخواند، مشکل بتواند تمایزی نوعی تشخیص دهد. حق کاملاً با هوسرل بود که یونان پیشاسقرطی را از همان سنخ دیگر فرهنگ­ها می­دانست و آغاز فلسفه را در واقع از افلاطون و ارسطو می­داند. می­شود گفت تازمان سقراط ما در عصری از خردمند، همعنان با عصر میتولوژی بودیم و همچنانکه عصر میتولوژی تا مدت­ها  پس از فلسفه مسیر خود را تداوم بخشید و در انحاء مختلفی بازتولید شد، عصر خردمندی نیز همچنان باقی بود. در واقع این نکته بسیار مهم است که حرکت از میتوس به لوگوس نه ممکن است و نه معقول، بلکه این حرکت باید با واسطه­ی خردمندی صورت گیرد و به بیان بهتر باید گفت حرکت از اصل از خردمندی به لوگوس بوده است. و لوگوس  با خصیصه­ای اختصاصی صرفاً در روش خود، صنفی است از خردمندی. لذا مسئله­ی اساسی­اش را از خردمندی گرفته است. اما این مسئله­ی اساسی مرگ است. یونانیان خود اشاره دارند به تأثیراتی که از بابل و دیگر جاها گرفته­اند اما این تأثیر صرفاً در نجوم و ریاضی و دیگر علوم نیست، بلکه وراثتی است از پرسش­های اساسی.

اساسی­ترین این پرسش­ها مسئله­ی مرگ است. فلسفه  پس از افلاطون و مرگِ سقراط  بر مسئله­ مرگ سرپوش گذاشت و مرگ را در "متافیزیکی بقراطی "ازآن خودسازی" کرد و به جای فهم مرگ به «درمان آن» روی آورد. و مرگ را چونان یک بیماری در نظر گرفت و با تقلیل زندگی به فرایندی بیولوژیک، مرگ را چونان یک امر زیست­شناختی در نظر آورد که بعدها همان را مبنای اخلاق سودو وزیان فردانگارانه­ای گرفتند که در نهایت افشای حقیقت اش ختم به نهیلیسم شد.

در حکمت­های موسوم به اشراقی در شرق با همه­ی خلط و تحریف­های­شان یک نکته­ی اساسی باقی مانده است و آن اینکه ادریس یا همان هرمس مصری «نخسین حکیم بود، زیرا برای نخستین بار از مرگ پرسش کرد». در تمامی متون حکیمانه­ی متعلق به عصر خردمندی مرگ امری است برای فهمیدن "منطق روزگار" و از این رو چنین فهمی سرچشمه­ی یک زندگانی شادمانه و اخلاقی و در عین حال یاغی همچون آنی است که در خیام و حافظ دیده می­شود. در خیام صحبت بر یک هدونیسم بیولوژیک نیست، صحبت بر سر فهمی انتولوژیک از مرگ است آنگونه که در زندگی داده می­شود و خود را چونان مرز قوام بخش آن در اوج پنهانی آشکار می­سازد. "صندوق عدم" خیام چیزی است که برخلاف نگاه مدرنیستیِ فردگرایانه، ضمن فهم یک تهی­گاه عظیم بر گرداگرد هستی­ای که در چارچوب آگاهی آشکار می­شود، نه به نیچه ختم می­شود و نه به ساد و امثال او. این خلاء از آن حیث که به نحو انتولوژیک درک می­شود دیگری را به تمامی در موققعیتی زیسته و پیشااخلاقی ضمن تو بودن­اش در رابطه­ای غیرکوگنیتیو در جهانی که من معطوف بدان­ام حاضر می­سازد و دیگر از «من می­اندیشم پس هستمِ» دکارتی و سولپسیسم او خبری نیست بلکه «با وجودت نتوان گفت که من خود هستمِ» سعدی و هم­سوبزکتیویته­ی یکدلانه است که بروز می­یابد. و با اینکه من چیزی نیست بجز یک گذر در روزگار و از «بیابان عدم دی آمده، فردا شده» است کاملاً این گذر را در میا­بد و غنیمت می­شمردش. زندگی من و تو دیالکتیکی بین مرگ و زندگی بر سر شرافت محض نیست، بلکه دیالکتیکی بین زمانمندی من و تو با خود زمان به مثابه روزگار است بر سر خود زندگی ضمن لحاظ مرگ به مثابه چیزی معنابخش بدان نه معنازدا از آن. خدای شرقی به هیچ وجه خدایی مسیحی نیست که گره­گاه همه­ی ارزش­ها باشد که با مرگ نیچه­ای خدا همه­ی ارزش­ها ساقط شوند. بلکه یک پدیدار حدو مرزی است که با تجربه­ای عمودی معناداری زندگی را پرتر می­سازد.

شرق و غرب تنها در این سئوال باید تفکیک شوند: حال که مرگ هرگز سخن نمی­گوید و فقط آمدنی است من این زندگی مشرف به مرگ را پاس بدارم یا از آن بیزار باشم؟ مسیحیت و روشنگری و مدرن و پسامدرن همه و همه در یک چیز مشترک­اند: جهان به­مثابه غار افلاطون. حتی نیچه نیز درنهایت به زندگی آری نگفت. زیرا آری گویی به زندگی مستلزم اراده به خیری است نه برای من که برای تو.  

 

آنچه در زیر می­آید یک رقص جملات است، برای نزدیک شدن به چیزی که این جملات درباره­ی آنند نه خود آن. هر گفته­ای به کمک ناگفتنی­ها ظهور می­کند. (ناگفتنی­هایی که درک­شان برای آنانی که تنها دشنام زبان­شان را شکل می­دهد، ناممکن است).

 

 

 

 

  

 

«گفت آوه بعد هستی نیستی     گفت جرمت این که افزون زیستی»

(مولوی بلخی)

 

«ای پسر انسان، زمان دشمن توست»

(جاودان خرد، اندرزهای هوشنگ)

 

«- ازرائیل! بازی را من بردم! پس پاسخ بزرگ ترین پرسش ها را به من بگو: وقت مرگ من کِی است؟

-      نه! دانستن زمان مرگ و خود مرگ یکی هستند، تو باختی ادریس! اکنون است!»

 (شرح قصه­ی ادریس مصری، برداشت نگارنده از برخی شروح قرآنی)

 

«آن کاهن مصری به سولون گفت: "یونان [اروپا] تا ابد کودک خواهد ماند، زیرا تاریخ [روزگار] را نمی­فهمد"»

(لایب­نیتس)

 

«اروپا دیگر حرفی برای گفتن ندارد»

(پل ریکور)

 

 

«تاریخ اروپا تاریخ فراموشی اصل مسئله بوده است»

(هایدگر)

 

«روح اروپا مریض است، با باید برگردد به سرچشمه­هایش یا باید به درون توحش و بربریت سقوط کند»

(هوسرل)

 

«تاریخ روح اروپایی-مسیحی در دقیقه­های دینامیک دیالکتیکی ...»

(هگل)
 برو بینیم بابا ما لعبتکانيم و فلک لعبت باز

از روی حقیقتی نه از روی مجاز

یک چند درین بساط بازی کردیم

 رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

(خیام)

 

که دنیا صاحبی بدعهد و خونخوار

زمانه مادری بی مهر و دون است

نه اکنون است برما جور ایام

که از دوران آدم تا کنون است

نمی­دانم حدیث نامه چون است

همی بینم که عنوان­اش به خون است

(سعدی)

 

«زمان کودکی است که تاس می­ریزد، پادشاهی از آن اوست»

(هراکلیتوس اهل ترکیه در خاورمیانه)

 

«بردارم انکیدو مرد، جسدش را هفت شبانه روز بر دوشم گرفتم، بلکم زنده شود، اما کرم­ها در پیکرش ریشه زدند، او مرد، من نیز خواهم مرد، من چرا باید بمیرم؟»

(گیلگمش، بر الواح بابلی)

 

«چون شما براستی چنین هستید، ای مزاد، ای اردیبهشت، ای بهمن، این به من نشان خواهد: بازگشت جاودانه ی چیزها در همین جهان، آنچنانکه من شادمانتر و ستایش­کنان به سوی شما آیم»

(زرتشت، اوستا، یسناهات، 34)

«بله! چنین گفت زرتشت»

(نیچه)

 

«پسرم! امروز در گورستان زمان را دیدم، مرگ را دیدم، با شمشیر خون چکان­اش، همه را کشته بود، دوستانم، دشمنانم، آشنایانم، پدرم، مادرم، قوم و خویش­ام و هرکسی را که می­شناختم، هر کسی که هم سن و هم دوره ام بود، هر کسی که دنیای من بود. زمان دنیا را کشته بود. پسرم نمی دانم کتاب­هایی که می­خوانی چیستند، من سوادی ندارم، ولی آیا پاسخ سئوال مرا دارند: آیا من توانستم آنقدر همه چیزم را به زندگی بدهم، بی آنکه زندگی را هم باور کنم، که مرگ با کشتن من هیچ چیزی گیرش نیاید؟ پسرم جسدم را روی آن تپه خاک کنید، می­خواهم هرروز حتی مرگ­ام هم مرگ را تحقیر کند»

(پدرم، یک ماه قبل از مرگ)

 [واضح است که پدرم دقیقاً اینها را نگفت، اما چیزی­های ظاهراً بسیار ساده­ای با همان زبان روزمره و معمولی گفت که ادای شان از سوی من نمی­توانست جز اینها باشد]