دیالوگ نومیدی متعلق به سومر باستان. ترجمه غلامی
دیالوگ نومیدی
ترجمه از ترجمه انگلیسی: علینجات غلامی
این متن به قرن یازدهم یا دهم قبل از میلاد بازمیگردد و در بین سومرشناسان به «متن نومیدی» معروف است. این متن چیزی بین یک متن فلسفی و یک طنز سیاه است. متن انگلیسی در ادامه میآید.
«برده، به خدمت ما بیا!» «بله ارباب. جانم؟»
«سریعاً ارابهام را آماده کن و اسبها را یراق کن. میخواهم به قصر بروم.»
«ارباب من به قصر برو؛ به سوی قصر بران.
پادشاه از دیدن شما خوشحال خواهد شد، او نیکخواه شماست.»
«نه برده، من نمیخواهم به قصر بروم».
«نرو ارباب، به قصر نرو.
پادشاه تو را به اردویی دوردست اعزام میکند
به انتهای جادهای نامعلوم
از میان کوههای دشمنان
او سبب میشود که شب و روز درد و مشقت را تجربه کنی»
II
«برده، به خدمت ما بیا!» «بله ارباب، جانم؟»
«آب بیاور و بر دستانم بریز، میخواهم شام ربانی را میل کنم.»
«ارباب من، شام ربانیتان را میل کنید.
طعام فراوان دلتان را خشنود خواهد ساخت. شام ربانیِ انسان شام خدایش است، و دستان تمیز چشمان شاماس را جلا خواهند داد.
«نه، برده، نمیخواهم شام ربانیام را میل کنم!»
«شام ربانیتان را نخورید ارباب. آنرا میل نکنید. نوشیدنی و تشنگی، غذا و گرسنگی هرگز آدمی را رها نمیکنند، بگذار انسان و اینها یکدیگر را تنها بگذارند».
III
«برده، به خدمت ما بیا!» «بله ارباب جانم؟»
«سریعاً، ارابهام را آماده کن، اسبها را هم براق کن. میخواهم شهر به شهر بگردم»
«چنین کن ارباب. چنین کن. آوارهی سبکبار همیشه شکماش را پر میکند، یک سگ ولگرد همیشه استخوانی مییابد، یک پرستوی مهاجر در لانهسازی بسیار زبردست است. یک حمار وحشی علف را در خشکترین بیابانها پیدا میکند».
نه برده، نمیخواهم شهر به شهر بگردم»
«نکن ارباب. دردسر نمیخواهی. روزیِ آدم سرگردان همیشه بسته به شانس است.
سگ ولگرد دندانهایش را از دست میدهد. لانهی پرستوی مهاجر در زیر اندودکاریها مدفون میشود. خاک عریان بستر خواب حمار وحشی است.
IV
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«احساس میکنم دوست دارم خانواده تشکیل دهم و صاحب فرزندانی شوم».
«فکر خوبی است، ارباب. تشکیل خانواده بده. این کار را بکن.
کسی که فرزندانی دارد نامش ماندگار میشود و در بین شکرگذارانِ پس از مرگاش نام او مکرر میشود».
«نه برده، نمیخواهم خانواده تشکیل بدهم. فرزند نمیخواهم».
«تشکیل نده ارباب. فرزند نمیخواهی.
خانواده شبیه یک درب شکسته است که لولایش غژغژ میکند. فقط یک سوم فرزندان آدمی سالم میشوند و دو سوم دیگر همیشه بیمارند».
«پس، آیا من باید خانوده تشکیل دهم؟» «نه خانواده تشکیل نده. کسی که خانواده تکشیل میدهد خانهی اجدادیاش را بر باد میدهد».
V
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«میخواهم همین الان در دادگاه تسلیم رقیبام شوم، میخواهم دربرابر بدگویان خاموش بمانم»
«درست است ارباب همین درست است. خودتان را تسلیم رقیب کنید. خاموش بمانید ارباب من، دربرابر بدگویان خاموش بمانید»
نه برده! نه میخواهم خاموش بمانم و نه میخواهم تسلیم شوم.»
«تسلیم نشو اربابم؛ و خاموش نمان!»
تو حتی اگر اصلاً زبان نگشایی، رقبای تو نسبت به تو بیرحم و ستمکار خواهند ماند، همچنین تعدادشان بیشمار خواهد بود.»
IV
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«چطور است دست به عمل شرورانهای بزنم، ها؟»
«چنین کن ارباب. به هر وسیلهای شرارتی کن. چون به هر حال باید شکم را سیر کرد. چطور میشود بدون دست زدن به شرارت تن خود را لباسی گرم بپوشانی».
«نه، برده. من دست به هیچ شرارتی نمیزنم».
«شروران یا کشته میشوند یا زنده زنده پوستشان کنده میشود یا کور میشوند.
و یا کور شده و پوستشان زنده زنده کنده و در یک سیاهچاله افکنده میشوند».
VII
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«میخواهم عاشق یک زن شوم»
«عاشق شو ارباب عاشق شو!
کسی که عاشق یک زن میشود غمها و اندوههایش را فراموش میکند».
نه برده. نمیخواهم عاشق یک زن شوم!»
عاشق نشو ارباب. عاشق نشو.
زن بند است. زن دام است. زن یک گودال تاریک است.
زن یک تیغ پولادین تیز است. گلوی مرد را در تاریکی میبرد».
VIII
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«سریعاً آب بیاور تا دستانم را بشویم. میخواهم به خدایم چیزی اهداء کنم».
«اهدایی بکن، اهدایی بکن
کسی که به خدایش چیزی اهداء میکند قلباش را سرشار از ثروت میکند؛
او احساس سخاوت میکند و خزانهاش گشوده است».
«نه برده، نمیخواهم چیزی اهداء کنم»
«همین درست است ارباب. همین درست است!
آیا براستی میتوانی خدا را آنگونه تربیت کنی که مانند یک سگ کوچک از تو تبعیت کند؟ در همهی زمانها او خواستار اطاعت و آئین و قربانی است.
IX
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«میخواهم با داراییام سرمایهگذاری کنم، میخواهم از سرمایهام ربا بدهم».
«بله ارباب، با دارایات سرمایهگذاری کن، از سرمایهات ربا بده.
هرآنکسی که چنین میکند، از خودش محافظت میکند؛ اگرچه بهرهاش زیاد باشد.»
«نه برده، نمیخواهم ربا بدهم، نمیخواهم سرمایهگذاری کنم!»
«سرمایهگذاری نکن ارباب، ربا نده.
ربا شبیه دوست داشتن یک زن است؛ گرفتناش مثل پس انداختن کودکان ناولد است. مردم همیشه به کسی که محصولاتشان را میخورد دشنام میدهند. آنها از تو منزجر میشوند و یا سعی میکنند بهرهات را کاهش دهند».
X
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«میخواهم برای ملتام کارهای خوب انجام دهم».
«بسیار عالی ارباب من، بسیار عالی. همین کار را بکن!
کسی که کارهای خوب برای ملتاش انجام میدهد ناماش در خاتم طلای مردوک حک میشود».
«نه برده، نمیخواهم کارهای خوب برای ملتام انجام دهم»
«چنین نکن ارباب. دردسر نمیخواهی.
بیا تا در ویرانههای باستان قدم بزنیم، در میان جمجههای مردم ساده و نجیب جستجو کنیم؛ کدام یک از آنها ناکس بود و کدام یک کس؟»
XI
«برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟»
«اگر همه چیز اینطور است، پس چه چیزی خوب است؟»
«شکسته گردنِ تو و شکسته گردنِ من،
پرتاب شدن در رودخانه – این آنچیزی است که خوب است!
چه کسی آنقدر بلند است که به آسمانها برسد؟
چه کسی آنقدر فراخ است که دشتها و کوهها را به آغوش بکشد؟»
«اگر چنین است، من باید تو را بکشم برده؛ ترجیح میدهم تو قبل از من بروی»
«و آیا اربابِ من باور دارد که میتواند بدون من حتی سه روز زنده بماند؟»
Slave, come to my service! : The Dialogue of Pessimism
I "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?"
"Quick, fetch my chariot, hitch up the horses: I'll drive to the palace!"
"Drive to the palace, my master. Drive to the palace. The King will be pleased to see you, he will be benevolent to you." "No, slave. I won't go to the palace!" "Don't, my master. Don't go to the palace. The King will send you on a faraway expedition, down the unknown road, through hostile mountains; day and night he will make you experience pain and hardship." II "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "Fetch water, pour it over my hands: I am to eat my supper." "Eat your supper, my master. Eat your supper. Frequent meals gladden one's heart. Man's supper is the supper of his god, and clean hands catch the eye of Shamash." "No, slave. I won't eat my supper!" "Don't eat your supper, master. Don't eat your supper. Drink and thirst, food and hunger never leave man alone, let alone each other." III "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "Quick, fetch my chariot, hitch up the horses: I'll go for a ride in the country." "Do that, my master. Do that. A carefree wanderer always fills his belly, a stray dog always finds a bone, a migrating swallow is especially skilled in nesting, a wild donkey finds the grass in the driest desert." "No, slave. I won't go for a ride in the country." "Don't go, my master. Don't bother. The lot of a wanderer is always dicey. A stray dog loses its teeth. The nest of a migrating swallow gets buried in plaster.
Naked earth is a wild donkey's bedding."
IV
"Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?"
"I feel like starting a family, like begetting children." "Good thinking, my master. Start a family, start a family. Who has children secures his name, repeated in posthumous prayers." "No, slave. I won't start a family, I won't have children!" "Don't start it, my master. Don't have them. A family is like a broken door, its hinge is creaking. Only a third of one's children are healthy; two-thirds always sickly." "So, should I start a family?" "Don't start a family. Who starts a family wastes his ancestral house." V "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I shall yield to my enemy; in the court, I'll stay silent before my detractors." "Right, my master, right. Yield to your enemy; keep silence, my master, before your detractors." "No, slave! I won't be silent, and I won't yield!" "Don't yield, my master, and don't be silent. Even if you don't open your mouth at all your enemies will be merciless and cruel to you, as well as numerous." VI "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I feel like doing some evil, eh?" "Do that, my master. By all means, do some evil. For how otherwise can you stuff your belly? How, without doing evil, can you dress yourself warmly?" "No, slave. I shall do no evil!" "Evildoers are either killed, or flayed alive and blinded, or blinded and flayed alive and thrown into a dungeon." VII "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I'll fall in love with a woman." "Fall in love, my master. Fall in love! Who falls in love with a woman forgets his griefs and sorrows." "No, slave. I won't fall in love with a woman!" "Don't love, my master. Don't love. Woman is a snare, a trap, a dark pit. Woman is a sharp steel blade slitting man's throat in darkness." VIII
"Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "Quick, fetch water to wash my hands: I am to make an offering to my god." "Make an offering, make an offering. Who makes offerings to his god fills his heart with riches; he feels generous, and his purse is open." "No, slave. I won't make an offering!" "Rightly so, my master. Rightly so! Can you really train your god to follow you like a doggy? All the time he demands obedience, rituals, sacrifices!" IX "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I'll invest with the interest, I will loan for the interest." "Yes, invest with the interest, make loans for the interest. Who does so preserves his own; his profit, though, is enormous." "No, slave, I won't lend and I won't invest!" "Don't invest, my master. Don't lend. To lend is like loving a woman; to receive, like siring bad children: people always curse those whose grain they eat. They'll resent you or try to reduce your profit." X "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I shall do a good deed for my nation!" "Very good, my master, very good. You do that! Who does good deeds for his nation has his name in Marduk's gold signet." "No, slave, I won't do a good deed for my nation." "Don't do that, my master. Don't bother. Get up and stroll across ancient ruins, scan the skulls of simple folk and nobles: which one of them was a villain, which one a benefactor?" XI "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "If all this is so, then what is good?" "To have your neck broken and my neck broken, to be thrown into a river - that's what is good! Who is so tall as to reach the heavens? Who so broad as to embrace plains and mountains?" "If that's so, I should kill you, slave: I'd rather you go before me." "And does my master believe that he can survive for three days without me?"