منطق فرارونده

 

اثر:

ادموند هوسرل

مترجم:

 علي نجات غلامي

 

بخشي از كتاب

تحليلاتي درباره­ي تأليف فعال و منفعل: سخنراني­هايي درباره­ي منطق فرارونده (1920-1926)

يادداشت مترجم: متن زير بخشي از كتاب تحليلات هوسرل است كه در واقع مجموعه سخنراني­هاي وي در ساليان 1920 تا 1926 بوده است. اين متن بهترين خلاصه­اي بود كه از زبان خود هوسرل درباره­ي منطق فرارونده مي­توانستم بيابم، زيرا در آن هوسرل پس از تعطيلات سعي كرده است كليت موضوع را مرور كند و تعريفي تقريباً مسنجم از منطق فرارونده ارائه دهد. منطق فرارونده امروزه موضوعي در قلب مباحث آكادميك و حرفه­اي فلسفه است. مباحث هوسرل در اين باره هم فلاسفه­ي تحليلي مانند گودل، كارنپ، دامت و هينيتيكا را به شدت تحت تأثير قرار داده است و هم اكثر فلاسفه­ي قاره­ي به­ويژه ژيل دلوز كه به شدت متأثر از اين مباحث است. متن حاضر يك متن ساده نيست و قرار نيست با خواندني اوليه فهم شود، خواننده­ي گرانقدر بهتر است اين متن را به مثابه سرنخي بنگرد و اگر مايل بود به تحقيقات مفصل در اين زمينه بپردازد.

 

 

 

 

پس از اين تعطيلات طولاني كريسمس بياييد بدانجايي بازگرديم كه سخنراني­هاي­مان را متوقف كرديم. روش­مان اساساً سقراطي-افلاطوني بود. ما كه تحت هدايت انديشه­هايي كلي، مبهم و به­تمامه نامعين درباره­ي معناي منطق در مقام علمِ لوگوس بوديم كه خود بر پايه­ي معاني اين كلمه ترسيم شده بودند، تحليلاتي انضمامي را در پيش گرفتيم و آنها را به چونان طريقي سازمان بخشيديم كه بتوانيم هم­هنگام از آنها همراه با فهمي انضمامي از جزئي­ها، انديشه­هايي كلي اما اين بار كاملاً معين را تحصيل كنيم و اهدافي را مقرر سازيم و به چونان شيوه­اي چنين كنيم كه با پيش­روي هرچه بيشتر، اينها بتوانند در تحليلاتي همواره نو و به نحو متناسب منتظم و نيز از حيث موضوعي [مادي] مربوط توسعه يابند. منطق ما را از لوگوس به مثابه بيان زباني به انديشيدن اشاره مي­دهد، يعني به آگاهيِ بسيارگوني كه قابل بيان است. و در معيت اين امر، ما را به معناي معقولي اشارت مي­دهد كه درونيِ انديشيدن است، يعني به چيزي كه در انديشيدن منظور است و چيزي كه در صور گوناگون وضع­كردن وضع مي­شود. به معنايي نهفته، آگاهي بنفسه و لنفسه به صورت­بندي­هاي ابژه­سان ارجاع دارد، يعني به عنصر اينهمان در معناي بسيار گونه­گون­شونده ارجاع دارد. با وجود اين، اين ارجاع به صورت­بندي ابژه­سان كه در درون آگاهي رخ مي­دهد، مي­تواند يا ارجاعي معقول باشد يا ارجاعي غيرمعقول: منطق بايد كه علمِ عامِ عقل باشد. آنچه در آگاهي منظور است، معنا يا گزاره، مي­تواند صادق يا كاذب باشد، صحيح يا ناصحيح باشد، يعني ابژه­ي منظور شده­ي موجوديتِ بالفعل يا موجوديتِ صادق و يا در حقيقت ناموجوديتِ صادق باشد.

به نسبت، چه چيزي آگاهي را (و چه چيزي معناي درون­باشِ آن را) به مثابه چيزي مشخص مي­كند كه در خود حامل صدق و هستندگيِ صادق است؟ چگونه يك چنين چيزي بايد فهم شود؟ در آغاز ما درگير پژوهش­هاي انضمامي بوديم، اگرچه در اين باره هنوز در اسلوبي به­تمامه ناواضح: پژوهش­هايي در آگاهي و آگاهيِ اگوييك خواب­زده و بيدار و فعال و منفعل و آنگاه پيشترك در زمان­آگاهيِ خاستگاهي، در ادراك، خاطره و انتظارِ درون­باش و فرارونده، در تفاوت­هاي بين شهودپذيري و شهودناپذيري، در شيوه­اي كه در آن همبستگيِ معنا-دِهِش، يعني تقويم يك صورت­بنديِ ابژه­سان، بدواً در سطح بسترشونده­ي انفعاليت به انجام مي­رسد و از سوي ديگر، در شيوه­اي كه در آن اين همبستگي از طريق مداليزاسيون­ها گسسته مي­گردد – همه­ي اينها پژوهش­هايي پاره­اي را سازمان مي­بخشند كه محتويِ بينش­هاي عامِ همواره تازه­اي هستند و بيدارشان مي­سازند. آنچه براي­مان واضح گرديد خصيصه­ي ممتاز فرمول­بنديِ فرارونده­ي پرسش­ها و تحقيق و نيز نگرش ويژه­ي مختص بدانها بود. حال آنكه، دانش و تحقيق خام و طبيعي مرتبط است با ابژه­هاي ازپيش­داده و مناطقي از ابژه­ها كه در خصوص وجود داشتن­شان از پيش بديهي انگاشته شده­اند: دانش و تحقيقي كه مرتبط است با طبيعتِ خود-بداهتاً موجود، با جهان انساني، با دادگيِ خود-بديهيِ دسته­هاي اعداد، با دادگيِ خود-بديهيِ صورت­بندي­هاي تقويمي هندسي و امثال اينها، ما امكان يك دانش كاملاً متفاوت و فوق­العاده ضروري و تحقيقي را تشخيص مي­دهيم كه هرگونه ازپيش­دادگيِ خامي را به منظور پروبلماتيك ساختن چنين ازپيش­دادگي­هايي در عام­ترين كليت به حال تعليق در مي­آورد. و ما اين امر را به مثابه نحوه­اي از تحقيق تشخيص مي­دهيم كه هرگونه منطق فلسفي به­طور ثابت بدان نيازمند است، يعني هرآنكس كه انديشيدن و انديشه، عقل، واقعيت [رئاليته]، حقيقت [صدق] و در رأس همهْ حقيقتِ [صدق] علمي را صورت مي­بخشد بدانها نياز دارد – يعني اينكه همه­ي اينها را از حيث علمي در شيوه­اي راديكال معقول مي­سازد. براي­مان واضح گرديد كه آگاهي در درون خودش (و اين يعني بنا به ماهيت خودش) معنا-دهش و به موجب آن رابطه­ي مشروع و نيز معقول با يك ابژه را به انجام مي­رساند؛ نيز [براي­مان واضح گريد] كه اگر دانش و علم خام و دگماتيك ابژه­هايي را به مثابه واقعيات [رئاليته­هاي] ازپيش­داده مي­پذيرد، از قبل يك آگاهي و يك آگاهيِ بسيار چندشكلي است كه آن ابژه­ها از طريق آن براي شناسنده تقويم شده­اند و در شيوه­اي متمايز به مثابه بداهتاً داده­شده قوام يافته­اند. يك مطالعه درباره­ي آگاهي بايد در ارتباط با درونباشيِ محض­اش باشد كه از طريق آن ما قادر به فهم اين باشيم كه چگونه آگاهي در درون خودش منطبق با همه­ي انواع و صور بنيادين­اش، معنا-دهي به ابژه­ها را به انجام مي­رساند و چگونه خودِ آگاهي جهان­اش و جهان حقيقي [صادق] و نظريه­هاي حقيقي [صادق] اش را ساختار مي­بخشد، يعني نظريه­هايي كه به­طور روشي اين جهان را در حقيقت­ [صدق] اش روشن مي­سازند. بايد گام به گام و در اين درونباشيِ محض فهميده شود كه چگونه تجربه­هاي زيسته­ي منيفولديِ [چندگانه­ي] آگاهي يك وحدت تأليفي را شكل مي­دهند، چگونه چنين وحدتي از اساس و به­طور معقول اينهمانيِ معنا را ابقاء مي­كند و آنگاه پيشترك چگونه يك ابژه­ي اينهمان به مثابه زيرايستاي تعينات متغير در معناي منيفولدي و از طريق آن مي­تواند به آگاهي داده شود و بنابراين به آگاهي به مثابه امري يكسان اما به­طور متفاوت متعين داده شود. نيز پيشترك، چگونه آگاهي در درون خودش از يك سو مي­تواند تحولات پيوستگي و گسستگي را متحمل شود و از ديگر سو مي­تواند پيوستگيِ خاصي را همراه با ضرورت­هاي ذاتي خاصي كه در اينجا حقايق هنجار-بخش ناميده مي­شود توليد كند و چگونه به­طور هم­پيوند خصايص ذاتيِ آن گسستگي­ها مشخص مي­شوند، گسستگي­هايي كه «في­نفسه» بايد به مثابه امور كاذب در نسبت با هنجار [قاعده] محسوب شوند. زيرا فرد بايد نظم­هاي بنيان را در ارتباط با به­انجام­رساني­هاي [دستاوردهاي] عقل بفهمد، يعني ساختار روش­شناسانه­ي عروج از حقايق [صدق­ها] به نظريه­ها.

فروكاست پديدارشناسانه به ما روشي بديهي براي تحقيق محض و ضرورتاً درونباش­مان و نيز معناي اصيل واقعاً معين اين تحقيق را ارائه مي­دهد. اين امر به ما آگاهي محض­مان و اگوي محض اين آگاهي و روش تحقيقِ محض و كلي درباره­ي ذاتي كه بناست در پيوند با آن باشد را اهداء مي­كند، پژوهشي در ذات كه در آگاهي­اي حاصل نمي­آيد كه به چيزي فروكاسته شده است كه به­طوري گذرا دلبخواهي است، مانند يك امر واقعِ [فاكتِ] تكينه، بلكه در عوض در انواعِ ذاتيِ عامِ آگاهي و ضرورت­هاي ذاتيِ متناسب با آنها حاصل مي­آيد، مثلاً تحت سرنام نوئتيك، خودِ ادراك يا خودِ ادراكِ فرارونده و تحت سرنام هم­پيوند، خودِ معنايِ ادراكي، خودِ امر حاضر در گوشت [فلش] و غيره. بنابراين، منطق فرارونده قرار نيست كه يك علم دگماتيك، در جوار ديگر علوم باشد، نيز علمي در معناي متعارف نيست، يعني نمي­خواهد مانند علوم دگماتيك به يك قلمرو ازپيش­داده از ابژه­ها معطوف باشد كه به­طور خام به مثابه امري از پيش داده شدهْ از پيش بديهي انگاشته شده است. اين منطق، مي­خواهد علم نهايي باشد كه به دادگي نهايي بازگردد، يعني به آن دادگي­هايي كه از پيش در ديگر دادگي­ها، يعني همه­ي دادگي­هاي خام، مفروض بودند. اين بدين معناست كه منطق فرارونده مي­خواهد علمِ آگاهي باشد، يعني علمِ آگاهي به مثابه ازپيش­دهندگيِ به­طور عام و به­طور خاص علمِ آگاهي­اي كه واقعيتِ [رئاليته­ي] منظورشده را از پيش مي­دهد و مبتني بر اين امر مي­خواهد علمِ نهاييِ روشن­كننده­ي به­انجام­رساني­هاي نظريه­اي و همه­ي به­انجام­رساني­هايِ ذيلِ ايده­هاي عقل باشد. در واقع، مي­خواهد علمِ محض و كليِ لوگوس باشد، يعني علمِ ذاتِ لوگوس به­ماهو لوگوس، يعني اينكه علمِ دانش به­ماهو دانش، علمِ صورت­بنديِ ابژه­سان، علمِ حقيقت به­ماهو حقيقت؛ همچنين متناظر با اين امر علمِ علم به­ماهو علم و علمِ همه­ي نوع­هايِ علميْ كه ايده­ي علم شامل آنهاست. اما [مي­خواهد چنين باشد] بر طبق هم­پيوندي­هاي ذاتيِ متناظرِ آگاهيِ از حيث علمي تشخيص­دهنده، يعني علم به مثابه نظام گزاره­هاي حقيقي [صادق]، و قلمرو علم به مثابه قلمرو ابژه­هاي به­طور حقيقي [صادق] موجود و ابژه­هايي كه در درون نظريه­هاي متعين هستند، يعني ابژه­هايي كه در انديشيدنِ علمي پژوهيده مي­شوند.

بنابراين، اگوي محض بايد بينشي ذاتي را فراهم آورد در خصوص اينكه چگونه خودِ آگاهي محتويِ معناست، يعني در چه ساختارهايي و در كدام نحوه­هاي نوئتيك و نوئماتيكي، چگونه در درون خودش ابژه­ها را براي آگاهي به مثابه صورت­بندي ابژه­سان اين و آن معنا-محتوا و اين و آن نحوه­هاي آشكارگي حاضر مي­سازد. بايد در نوعيتِ ذاتيِ خودِ آگاهي نيز تحقيق كند و براي هر يك از آن نوع­ها، نحوه­هاي به­انجام­رساني­اي را منكشف سازد كه به ابژه­ها معنا مي­بخشند و آنها را تقويم مي­كنند. نيز سرانجام به­طور خاص آن نوعيت­هاي ذاتيِ حقيقي [صادقي] را هدف بگيرد كه تقويم صورت­بندي­هاي ابژه­سانِ موجود و نه صرفاً منظورشده را معقول مي­سازد و به همين سان براي­مان نظريه­ي حقيقي [صادق]، علم نظريه­اي حقيقي [صادق] و حيات حقيقي [صادق] عقل از هر نوعي به مثابه يك به­انجام­رسانيِ روش­شناسانه­ي متقن با هنجارها [قواعد] كه منبع خاستگاهي­شان بايد در هرگونه جزئيات ديرپايي روشن شود. اما براي اين امر ما نيازمند پژوهش­هاي فوق­العاده فراگيري هستيم كه بدواً سابق بر هرگونه تحقيقي درباره­ي حقيقت [صدق]، انواع عام آگاهيِ از حيث فرارونده محض را همراه با انواع معنا-دهش­هاي­شان، يعني روابط­شان با ابژه­ها از حيث نوئتيك و نوئماتيك، بپژوهد – حتي اوليه­تر از اينها، پژوهش­هايي كه آگاهي را در نسبت با تفاوت بين انفعاليّت و فعّاليت متمايز سازند و بدواً به­انجام­رساني­هاي روي­آوردي­اي كه در درون انفعاليّت انجام مي­شوند، يعني به­انجام­رساني­هايي كه از قبل به مثابه بنيان پايدار هرگونه فعاليّت اگوييك مفروض بودند را دنبال كند.

آخرين ملاحظات هنوز در درون چارچوب انفعاليّت صورت مي­گيرند؛ اين ملاحظات به مداليته­هاي باور مي­پردازند و در پي اينها ملاحظاتي خواهند آمد كه به انكشاف پرسازي اصيل و سپس تصديق بازحاضرساز در سطح انفعاليّت خواهند پرداخت. موضوعات بحث در كلِ اينها، توصيفات آيدتيكِ اتصالات آگاهيِ همبستگي و گسستگي و نيز اتصالات رويدادهاي مدالِ امر «از حيث پروبلماتيكْ ممكن»، يعني اتصالات امر «قابل شك» و اتصالات امر «تهي» كه در كنار امور مزبور در رابطه با معناي­شان روي مي­دهد، هستند؛ سپس موضوعات بحث نمونه­هاي متمايز اتصالات همبسته و گسسته­ي آگاهي به آگاهي هستند كه در آنها (همچون در پرسازي يا نااميدي از يك انتظار يا يك پيش­يازي در حوزه­ي حافظه [خاطره])، امر مقصود از طريق يك فرايند تصميم­گيري تحقق­پذير يا تهي­سازي مي­شود [و قبلاً ديدم كه اين امر] در تقابل با موارد انكشاف صرف است كه در آنها يك قصد به سوي آينده صرفاً روشن­سازي مي­شود، به فرض مثال شبيه به تصوير گرفتن از يك انتظار، مقدم بر پرسازي آن از طريق ادراك.