مرلو-پونتی فراسوی هوسرل و هایدگر اثر پل ریکور ترجمه: مهدی صاحبکار
مرلو-پونتی
فراسوی هوسرل و هایدگر
اثر:
پل ریکور
ترجمه: مهدی صاحبکار
برای تشخیص اصالت مرلو-پونتی، دستکم در کتاب پدیدارشناسی ادراک بسیار اتفاق میافتد که شخص به خود اجازه دهد با آشکارترین تنازع احکامی[1] که این پدیدارشناسی متقبل چیرگی بر آن است، افسون شود یعنی تنازع احکام بین عقلباوری نو-کانتی برونشویک[2] یا لاچیز-ری[3] از یک طرف و امپریسیسم رفتارگرایی از طرف دیگر. این رویکرد کم اهمیت نیست از این حیث که نشان میدهد مرلو-پونتی جنبش فکریای را ایجاد میکند که وی را فراسوی این دو اصطلاح بدیل میبرَد. با این همه، این رویکرد بخش عمدة مناسبتاش را از دست داده است، از این حیث که این دو جریان رقیب که خودشان را بواسطة آن جنبش فکری برکنار و معزول تشخیص میدادند، از افق اندیشة ما عقب کشیدهاند. در عین حال، این جنبش ایجاد شده توسط مرلو-پونتی از متعجب کردن ما و از اینکه به ما خوراکی برای بررسی و سنجیدن بدهد باز ایستاده است. دیگر جنبش فراسویانهای که پدیدارشناسی مرلو-پونتی آن را درمینوردد، جنبشی است که بمراتب بسیار بیشتر از تفاوتی که بین دو موضع مستولی بر این جنبش مکتوم میشود، در جستجوی درایت هوشیارانهتری است. این جنبش، جنبشی فراسوی هوسرل و هایدگر است. بخش سوم پدیدارشناسی ادراک محک مرجحی میسازد برای اندازهگیری توأمان هم اختلاف بین این دو موضع و هم فاصلهای را که مرلو-پونتی بین خودش و دو استادش [maitres] مینهد. به نظر من تحقیق مصروف زمانمندی[4] (PhP,476-503) که به منزلة پلی میان فصول درباب کوگیتو و درباب آزادی شکل میگیرد، در هیأتی مختصر نوآوری اساسیای را پیش میکشد که مرلو-پونتی در ارتباط با سخنرانیهایی درباب آگاهی از زمان درونی[5] هوسرل و بخش دوم هستی و زمان انجام میدهد.
عنوان بخش سوم پدیدارشناسی پیشاپیش حاوی سرنخ ارزشمندی است: “برای-خود-هستن[6] و در-جهان-هستن[7].” میتوان گفت که بخش نخست این عنوان به هوسرل و بخش دوم به هایدگر اشاره دارد. در واقع، تحلیل کوگیتو خصیصة تفکیک نشدنی کاربست بازتابی و “فراروی فعالی[8]” (PhP,438) را تصدیق میکند که آگاهی را به بیرون از خودش پرتاب و پیشافکند میکند. با این همه، این فراروی فعال هم به رویآورندگی[9] هوسرلی و هم به در-جهان-هستن هایدگری شباهت دارد. از این حیث به رویآورندگی شباهت دارد که هر ابژهای وحدت مفروضی از کثرت نماها یا پیشطرحهاست و از این حیث به در-جهان-هستن شباهت دارد که “آنچه من در خلال کوگیتو کشف و بازشناسی میکنم، درونباشی روانشناختی نیست... حتی درونباشی فرارونده یعنی تعلقات تمامی پدیدارها به نوعی آگاهی تقویم ساز هم نیست...بلکه بیشتر جنبشی ژرف از فراروی است که همین هستی من است، اتصال همزمان هستی من و هستی جهان” (PhP,438-39). انکار تمامیت آگاهی تقویمساز فاصلة وی را از هوسرل نشان میدهد و او را به هایدگر نزدیکتر میکند. اما با این همه وقتی مرلو-پونتی ارتباط میان تأمل و امر تأمل نشده را به نوعی کاربست Fundierung [بنیان] منتسب میکند، ما را به هوسرل و نه هایدگر ارجاع میدهد (PhP, 458). بعلاوه، نخستین اشاره به زمانمندی در حال و هوای هوسرلی پیش میرود: تحت عنوان پدیدار رسوب شده[10] است که به نظر میرسد امر بیزمان از گذرگاه زمان میگریزد: با این همه، این فقط نوعی “حصول همیشگی”(PhP,457) است، اصطلاحی که توسیدید برای کار مورخ اِعمال میکرد. بدون تردید تکوین معنا (که “تاریخ رسوب شده” را عقلانی میسازد) باید به پدیدارشناسی تکوینی ارجاع دهد. در هر حال، مرلو-پونتی در اینجا به وضوح ما را به کتاب منطق صوری و فرارونده ارجاع میدهد. آنچه بیش از هر چیز دیگری پیروی مرلو-پونتی از پدیدارشناسی هوسرلی را نشان میدهد همین اطمینان محفوظ در پروبلماتیک کوگیتو است. کوگیتو زوال درمانناپذیر اندیشة مدرن را نشان نمیدهد. حتی میتوان کوگیتو را حفظ کرد، البته با هزینة نوعی بازبینی شدید که تعمق در زمان میگشاید: مرلو-پونتی اظهار میکند: “بطور مختصر و مفید، ما به کوگیتو نوعی جدارة زمانی اعاده میکنیم”(PhP,464). پس آیا پدیدارشناسی ادراک نوعی ساده از پدیدارشناسی هوسرلی در مرحلة نهاییاش نیست؟ در همان لحظهای که به نظر میرسد این فرضیه در حال شکل گرفتن است، ناگهان تحلیل کوگیتو از پیروی تام از هوسرل میگریزد و به نظر میرسد مجدداً به سمت هایدگر راهی میشود. مفهوم “کوگیتوی خاموش[11]” (PhP,468) از این تغییر آشکار مواضع شروع میکند: کوگیتوی خاموش مقر وابستگیهای من به جهان پیش از هر گونه هشیاری[12] آگاه است؛ این کوگیتوی خاموش با “پیشافکندی تام یا منطق جهان” (PhP,471) درنوردیده میشود و به این تصدیق قاطع منجر میشود: “این جایگاه ضروری بناست پیشافکند جهانای را که ما هستیم تصرف کند” (همان). کوگیتوی خاموش و پیشافکند اولیة جهان امری یکسان و همان[13] هستند. پس آیا میتوان گفت که مرلو-پونتی بین هوسرل و هایدگر مردد و در نوسان است؟ یا در واقع آیا پدیدارشناسی ادراک پیشاپیش مؤلفش را فراسوی آن دو میبرد؟ این چیزی است که شاید فصل مربوط به “زمانمندی” تصمیم در موردش را ممکن سازد.
در نگاه نخست، به نظر میرسد تعادل یکسان اندیشة بین این دو قطب پدیدارشناسی در بخش دوم از جزء سوم پدیدارشناسی ادراک پیگیری میشود. آنچه میتواند موجب تعجب و سردرگمی خواننده گردد سهولتی است که مرلو-پونتی به کمک آن نه فقط از نقل قولی از هوسرل به سمت نقل قولی از هایدگر میگذرد، بلکه تماماً به منظور برساخت تحلیل خودش که همبسته با نوعی پدیدارشناسی ادراک است از موضوعی هوسرلی به موضوعی هایدگری گذر میکند. در برآوردی اولیه، شخص میتواند همین اقدام فهم سوبژکتیویته و زمان بر حسب یکدیگر (PhP,476ff) را به منزلة کوششی تماماً هوسرلی ملاحظه نماید. به نظر میرسد فهرست واژگان “آگاهی” که در سرتاسر تحلیل محفوظ بود، این پیروی را تصدیق میکند: یکی از عناوین فرعی فصل میگوید؛ “در چیزها زمان وجود ندارد”. از این نظر، شخص به منظور مقایسة زمان با جریان رودخانه، باید آن را به آگاهی شاهد[14] واگذار کند. اظهاری که با آن این توصیف مفتوح میشود نیز هوسرلی است: “به معنایی وسیع ‘در میدان حضورم’ است ... که من با زمان تماس برقرار میکنم، که من میآموزم تا مسیرش را بشناسم ... همه چیز... من را به میدان حضور در مقام تجربهای خاستگاهی برمیگرداند که با آن زمان و ابعاد زمان بشخصه بدون فاصلة منقطع و در بداهتی غایی آشکار میشوند” (PhP483,). این توصیف از زمانمندی به منزلة شبکهای از رویآوندگیهای مشخصشده توسط تبادلات پیش یازیها[15]، نگهداشتها[16] و میدان حضور، بیش از هر چیزی هوسرلی است. این توصیف است که مجدداً (با قیود مهمی که بعداً بحث خواهد شد) مجالِ طرح شاکلة بداقبال هوسرلی را میدهد که در امتداد خطی افقی از بازنمایی زنجیرهای از “اکنونها” برساخته شده است، نوعی بازنمایی که کل تحلیل دقیقاً با آن در تضاد است. با وجود این، آنچه شخص به خطر میاندازد مشاهدهای نیست که از ابتدا وجود داشته است، بلکه آنچه در تحلیل رویآوردی در مخاطره است مسیر زمان ملاحظه شده تحت تمامیت یگانه و منحصربهفرد و نه تحت تمامیت تقویمی بلکه تحت دستکم نوعی یگایگی در فرایند صورتبندی است. میتوان پیشاپیش این امر را در اظهار فوقالذکر دریافت: اگر شخصی از راه مفهوم میدان حضور به مسئلة زمان وارد گردد، برای این است که “شناخت مسیر زمان”را بیاموزد. آنچه ضروری است تا فراسوی روابط آینده، گذشته و حال فهم گردد، “درست همین گذر زمان” است (PhP,492). از این رو، آنچه بیشتر هایدگری بودن تا هوسرلی بودن را اثبات میکند، برتری دادن به مسئلة زمان به مثابة در-جهان-هستن در مقایسه با نقش رویآورندگیهاست. برآیند این ارجحیت، جهتگیری مجدد و هوشمندانة تحلیلات پیشیازی و نگهداشت است که آشکارا صادقانه هوسرلی هستند. دعوی اینکه این روابط زمان را ایجاد میکنند کمتر از این است که زمان “وحدت طبیعی و ازلی”اش را در میان آنها مستقر میکند و تحلیل متعاقب این را تأیید میکند: مرلو-پونتی ناگهان اعلام میکند که نمودار هوسرلی صرفاً “نوعی سطح متقاطع آنی زمان” را بازنمایی کرده است (PhP,486). پس در ابتدا آنات مجزای زمان و سپس نقش نگهداشتها وجود ندارند: “کثرتی از پدیدارهای پیوند یافته وجود ندارد، بلکه یک پدیدار جریان منفرد وجود دارد” (PhP,487). نقل قول از پل کلودل [شاعر و دیپلمات فرانسوی] (“زمان وسیلهای است که به هر آنچه مقدر است تا باشد و به وجود میآید تا شاید دیگر نباشد، پیشکش میشود [همان]”)، این تحلیل را از پدیدارشناسی به نوعی انتولوژی منحرف میکند که در آن نقش رویآورندگیها در مقایسه با فهم زمان به مثابة گذرگاه[17]، گذار[18] و گذر[19] نقشی ثانویه است. سرانجام شرح هایدگری از زمان به مثابة زمانمندسازی[20] است که برای اظهار این “تألیف گذار” حکمفرماست: “زمانمندی خود را به مثابة آینده ای-که-توسط-آمدن-به-اکنون-درون-گذشته -سپری میشود، زمانمند میسازد”(PhP,488). بر این اساس، ما می توانیم انکار محتاطانه بر هوسرل را در این عبارت ببینیم: “آنچه وجود دارد، اکنونای با منظرهای گذشته و آینده نیست که اکنونای دیگر در جایی که آن منظرها منقطع شوند، به دنبال آن بیاید، به نحوی که نوعی ناظر یکتا برای ایجاد تألیف منظرهای متوالی ضروری باشد، بلکه درست زمان منفرد واحدی وجود دارد که خودش را تصدیق میکند که نمیتوانسته بدون اینکه پیشاپیش خود را به مثابة اکنون و گذشتهای در آینده بنا کرده باشد، چیزی را به وجود آورد و بدین ترتیب خود را در یک حرکت منفرد تأسیس میکند”(PhP,489). به بیان دیگر، “سامانمندی حیات[21]” (دیگر اصطلاحی که از هایدگر وام گرفته است) با برون-روی[22] زمان داده میشود (اصطلاحی که هرگز جز در صیغة مفرد از جمله خود زمانمندسازی ظاهر نمیشود، ولو اینکه هایدگر از برون-رویهای زمان سخن میگوید). به نظر میرسد هنگامی که مرلو-پونتی به پیروی از کانت اظهار میکند که زمان به مثابة نوعی یگانگی “پایدار میماند” (همان) حتی از هایدگر هم بیشتر پیش میرود (دست کم هایدگر هستی و زمان). در برآورد مرلو-پونتی این آن حقیقت پرمغزی است که عقل متعارفی و اسطوره وقتی مظهر تجسم آن میشوند به منظور ترسیم این “شهود پایندگی زمان” (PhP,490) پیشنگری میکنند. در واقع “زمان کسی است” (همان) زیرا خودش سوبژکتیویته است. از آنجا که این تأکید بر “زمان در تمامیتاش” مقرر میشود، شخص میتواند همانند مورد هایدگر در این خصوص، اینهمانیهایی که توسط همین عبارات گذشته و آینده حفظ شده است، را مبهم کند: گذشته همیشه صرفاً آیندة سابق و اکنون اخیر است و آینده هم گذشتة در آتیة نزدیک است. مراد از وحدت پیوستة زمان این است که هر بُعدی به چیزی غیر از خودش معطوف است. زمان “قدرتی است ... که [حوادث بیرونی] را در حالی که از یکدیگر دور نگه میدارد، به یکدیگر نیز وصل میکند” (PhP,490). بنابراین، پیوستار زمان چیزی است که بناست از میان نقش رویآورندگیها اندیشیده شود: “زمان به مثابة پیشرانی لایتجزی و به مثابة گذار، به تنهایی میتواند زمان را در مقام کثرتی متوالی ممکن سازد و آنچه ما در خاستگاه بینازمانمندی مستقر میکنیم نوعی زمان تقویمساز است” (PhP,491). اما درست در همین لحظهای که به نظر میرسد این تحلیل به رغم واژة تقویم تمایل بسیار شدیدی به سمتوسوی هایدگر دارد، مجدداً تقدم دادن به اکنون تصدیق میشود: “زمان به این دلیل برای من وجود دارد که من صاحب اکنون هستم. با وارد عمل شدن این اکنون است که دقیقهای از زمان تفردی تباهیناپذیر کسب میکند، کیفیتی ‘یکباره و برای همیشه’ که از این پس گذر زمان و تولید توهم جاودانگی در ما را ممکن خواهد ساخت. هیچ کدام از ابعاد زمان نمیتوانند از باقی ابعاد استنتاج شوند” (PhP,492). فرد مجدداً گمان میکند صدای هوسرل را میشنود: “اما اکنون (در معنایی گسترده با افق خاستگاهی گذشته و آیندهاش) هنوز تقدم دارد، زیرا منطقهای دارد که در آنجا هستی و آگاهی منطبقند” (همان).
آیا این رفتوآمدها بین هوسرل و هایدگر زیرک نبودن سهم مرلو-پونتی را افشاء میکند؟ به نظر من برعکس این امر قرابت عمیق این دو پروژة فلسفی متوالی را همراه با دوران خاص دودلی در هر یک از آنها فاش میکند. اگر هنوز کسی همراه با هوسرل از رویآورندگی سخن بگوید، این دیگر موضوع رویآورندگی نهشتی[23] کتاب پژوهشهای منطقی نیست، بلکه موضوع رویآورندگی “کاربستی” (fungierende) است که بعدها در کتاب منطق صوری و فرارونده بسط خواهد یافت. حالا این رویآورندگی “کاربستی” بیارتباط با فراروی دازاین بر حسب نظر هایدگر نیست. بعلاوه، اگر کسی هنوز از “تألیف” سخن میگوید تا جهانشمولی زمان را وضع نماید، این نوعی تألیف نیست که سروری سوژه را در پی داشته باشد، بلکه ترکیبی است که در آن سوژه دیگر مؤلف نیست و در عوض توسط آن تقویم میشود. به طور خلاصه، این نوعی “تألیف منفعل” است. با این همه این تألیف منفعل بیارتباط با جابجایی نتایج هایدگر از پروبلماتیک آگاهی به پروبلماتیک دازاین نیست.
در مقابل، تحلیل موشکافانة مرلو-پونتی نشان میدهد که تا چه اندازه مفهوم دازاین به مفهوم سوبژکتیویته قبل از چرخش هایدگر نزدیک باقی میماند. پیش از هر چیزی، این تحلیل در مفهوم برون-روی هایدگری میراثی از تحلیل هوسرل از پیشیازی و نگهداشت را آشکار میکند که به همان اندازه که توسط تحلیل هایدگری حفظ میشود به همان اندازه هم مغلوب آن میگردد. در مرحلة بعد، مرلو-پونتی تصدیق میکند که درهمبافتگی رویآورندگیهای زمانمندی در نهایت در اکنون واقع میشود. شخص میتواند مطمئناً در این تز آخر مقاومتی را مبنی بر مصاف پدیدارشناسی ادراک با هرمنوتیک پروا[24] مشاهده کند که بیاختیار معطوف به تقدم آینده است (واژة پروا در این فصل دیده نمیشود و به دلایل بسیار درستی اصطلاح بهسوی-مرگ-هستن بر حسب “پروژهای جهانی” آنطور که در سارتر میتوان یافت، اینجا وجود ندارد، ولو اینکه آگاهی بواسطة بازتاب پدیدارشناسی ادراک بر پدیدارشناسی سوبژکتیویته بازتعریف گردد). اگر هرمنوتیک پروا به طور کامل از عهدة تعویض تقدم حضور با تقدم آینده برآید، شخص حتی در مواجهه با کمگوییها و سکوتهای مرلو-پونتی نیز میتواند آشفته گردد. بهخصوص، آیا در کار خود هایدگر قضیه از این قرار نیست که عرضة حضور در لحظة تکرار، فصل مشترک پیشنگری قاطعانه و احیاء میراث متداول را تقویم میکند؟
سرآخر، هوشمندی مرلو-پونتی از سویی با نگاه اجمالی انداختن در پدیدارشناسی زمان هوسرلی، تحلیلی است که کل ایدئالیسم sinngebung [معنابخشی] را ویران میکند و خواستار نوعی قالبریزی مجدد مفاهیم رویآورندگی و تقویم بنا بر تقدم در-جهان-هستن است. از سویی دیگر هوشمندی وی، با بازشناسی هرمنوتیک هایدگری به طرزی نیست که از کل پدیدارشناسی سوبژکتیویته بگسلد، بلکه انتقال از این پدیدارشناسی به سوی نوعی زبان انتولوژیکی است که سودمندیاش را تمدید میکند. زیرا اگر زمان باید “به مثابة یک کل” اندیشیده شود، این امر تا آن اندازهای است که “زمان کسی است”. همین تضمینی که مرلو-پونتی در کار هایدگر برای اندیشیدن به زمان به مثابة یک کل و به نحوی پارادوکسیکال به مثابة گذرگاه میجوید، جبهة سوبژکتیویته را مستحکم میکند: زمانمندی سوژه است تا آن اندازه که سوژه زمانمندی است.
این قرابت ژرف بین سوبژکتیویسم هوسرل (که در راه مغلوب شدن بواسطة پدیدارشناسی زمان است) و تحلیل دازاین هایدگر (که هنوز در نهان متکی بر پدیدارشناسی سوبژکتیویته است) در جسورانهترین تجدید رابطة تقلا شده توسط مرلو-پونتی بیان میشود، یعنی تجدید رابطهای بین مفهوم خود-تأثیری[25] (عبارتی عاریتی از کانت در نقد عقل محض، B67) و تصدیق هوسرل (در سخنرانیهایی درباب آگاهی از زمان درونی) مبنی بر اینکه “سیلان[26] اولیه نه فقط وجود دارد، [بلکه] حتماً به خودش نوعی آشکارسازی خود را میبخشد [Selbsterscheinung]” (PhP,495). پس این دو مفهوم چه اشتراکی دارند؟ در خود-تأثیری، “آنچه اثر میکند زمان است به مثابة پیشرانی و گذرگاهی معطوف به آینده؛ آنچه متأثر میشود زمان است به مثابة زنجیرههای گسترش یافتة اکنونها” (PhP,494). میتوان از یک طرف آنچه اثر میکند یعنی “زمان در تمامیتاش” را تشخیص داد و از طرف دیگر آنچه متأثر میشود یعنی گذار از یک اکنون به اکنون دیگر که خودِ سوبژکتیویته است. خود-تأثیری از این حیث نیز خود-آشکارسازی است. بنابراین مرلو-پونتی همارزی این دو تحلیل را با کمک این دو اصطلاح به طرفین منتقل میکند: “برای زمان ضروری است که نه فقط زمانی مؤثر یا زمانی که جاری است، باشد بلکه ضروری است که زمانی باشد که خودش را میشناسد، زیرا فوران یا شکفتگی اکنون به سوی آینده کهنالگوی ارتباط خود با خود است و نوعی درونبودگی یا خویشتنی[27] را ترسیم میکند” (PhP,495). زمانمندی و سوبژکتیویته در این معنای عمیق است که متقابلاً یکدیگر را در کار هایدگر و نه پایینتر از کار هوسرل تفسیر میکنند.
بنابراین به چه معنایی میتوان گفت پدیدارشناسی مرلو-پونتی خود را فراسوی هوسرل و هایدگر جای میدهد؟ به معایی دوگانه که تحلیل زمانمندی تصدیق میکند: از طرفی این تحلیل تفسیر پدیدار رویآورندگی را به جایگاهی هدایت میکند که ریشهداریاش در ساختار انتولوژیکال در-جهان-هستن آشکار میگردد و از طرف دیگر این تحلیل به یاد دارد که هرمنوتیک دازاین هنوز به عصر پدیدارشناختی انتولوژی تعلق دارد. مرلو-پونتی حین آشکار کردن همگرایی هوسرل و هایدگر به نحوی جامع، فراسوی آنها پیش میرود، زیرا آشکار کردن این همگرایی تأسیس کردن آن است.
[1]. antinomy
[2]. Brunschviccg
[3]. Lachieze-Rey
[4]. temporality
[5] . Lectures on the Consciousness of Internal Time
[6] . Being-for-itself
[7] . Being-in-the-world
[8] . active transcendence
[9] . intentionality
[10] . sedimented
[11]. tacit cogito
[12] . awareness
[13] . one and the same
[14] . witnessing consciousness
[15] . protentions
[16] . retentions
[17] .passage
[18] .transition
[19] .transit
[20] .temporalization
[21] . cohesion of life
[22] . ek-stasis
[23] .thetic
[24] .care
[25] .aouto-affection
[26] .flux
[27] .ipseity