|
پدیدار شناسی وبلاگ علي نجات غلامي
| ||
|
دیالوگ نومیدی
ترجمه از ترجمه انگلیسی: علینجات غلامی این متن به قرن یازدهم یا دهم قبل از میلاد بازمیگردد و در بین سومرشناسان به «متن نومیدی» معروف است. این متن چیزی بین یک متن فلسفی و یک طنز سیاه است. متن انگلیسی در ادامه میآید.
«برده، به خدمت ما بیا!» «بله ارباب. جانم؟» «سریعاً ارابهام را آماده کن و اسبها را یراق کن. میخواهم به قصر بروم.» «ارباب من به قصر برو؛ به سوی قصر بران. پادشاه از دیدن شما خوشحال خواهد شد، او نیکخواه شماست.» «نه برده، من نمیخواهم به قصر بروم». «نرو ارباب، به قصر نرو. پادشاه تو را به اردویی دوردست اعزام میکند به انتهای جادهای نامعلوم از میان کوههای دشمنان او سبب میشود که شب و روز درد و مشقت را تجربه کنی» II «برده، به خدمت ما بیا!» «بله ارباب، جانم؟» «آب بیاور و بر دستانم بریز، میخواهم شام ربانی را میل کنم.» «ارباب من، شام ربانیتان را میل کنید. طعام فراوان دلتان را خشنود خواهد ساخت. شام ربانیِ انسان شام خدایش است، و دستان تمیز چشمان شاماس را جلا خواهند داد. «نه، برده، نمیخواهم شام ربانیام را میل کنم!» «شام ربانیتان را نخورید ارباب. آنرا میل نکنید. نوشیدنی و تشنگی، غذا و گرسنگی هرگز آدمی را رها نمیکنند، بگذار انسان و اینها یکدیگر را تنها بگذارند». III «برده، به خدمت ما بیا!» «بله ارباب جانم؟» «سریعاً، ارابهام را آماده کن، اسبها را هم براق کن. میخواهم شهر به شهر بگردم» «چنین کن ارباب. چنین کن. آوارهی سبکبار همیشه شکماش را پر میکند، یک سگ ولگرد همیشه استخوانی مییابد، یک پرستوی مهاجر در لانهسازی بسیار زبردست است. یک حمار وحشی علف را در خشکترین بیابانها پیدا میکند». نه برده، نمیخواهم شهر به شهر بگردم» «نکن ارباب. دردسر نمیخواهی. روزیِ آدم سرگردان همیشه بسته به شانس است. سگ ولگرد دندانهایش را از دست میدهد. لانهی پرستوی مهاجر در زیر اندودکاریها مدفون میشود. خاک عریان بستر خواب حمار وحشی است. IV «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «احساس میکنم دوست دارم خانواده تشکیل دهم و صاحب فرزندانی شوم». «فکر خوبی است، ارباب. تشکیل خانواده بده. این کار را بکن. کسی که فرزندانی دارد نامش ماندگار میشود و در بین شکرگذارانِ پس از مرگاش نام او مکرر میشود». «نه برده، نمیخواهم خانواده تشکیل بدهم. فرزند نمیخواهم». «تشکیل نده ارباب. فرزند نمیخواهی. خانواده شبیه یک درب شکسته است که لولایش غژغژ میکند. فقط یک سوم فرزندان آدمی سالم میشوند و دو سوم دیگر همیشه بیمارند». «پس، آیا من باید خانوده تشکیل دهم؟» «نه خانواده تشکیل نده. کسی که خانواده تکشیل میدهد خانهی اجدادیاش را بر باد میدهد». V «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «میخواهم همین الان در دادگاه تسلیم رقیبام شوم، میخواهم دربرابر بدگویان خاموش بمانم» «درست است ارباب همین درست است. خودتان را تسلیم رقیب کنید. خاموش بمانید ارباب من، دربرابر بدگویان خاموش بمانید» نه برده! نه میخواهم خاموش بمانم و نه میخواهم تسلیم شوم.» «تسلیم نشو اربابم؛ و خاموش نمان!» تو حتی اگر اصلاً زبان نگشایی، رقبای تو نسبت به تو بیرحم و ستمکار خواهند ماند، همچنین تعدادشان بیشمار خواهد بود.» IV «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «چطور است دست به عمل شرورانهای بزنم، ها؟» «چنین کن ارباب. به هر وسیلهای شرارتی کن. چون به هر حال باید شکم را سیر کرد. چطور میشود بدون دست زدن به شرارت تن خود را لباسی گرم بپوشانی». «نه، برده. من دست به هیچ شرارتی نمیزنم». «شروران یا کشته میشوند یا زنده زنده پوستشان کنده میشود یا کور میشوند. و یا کور شده و پوستشان زنده زنده کنده و در یک سیاهچاله افکنده میشوند». VII «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «میخواهم عاشق یک زن شوم» «عاشق شو ارباب عاشق شو! کسی که عاشق یک زن میشود غمها و اندوههایش را فراموش میکند». نه برده. نمیخواهم عاشق یک زن شوم!» عاشق نشو ارباب. عاشق نشو. زن بند است. زن دام است. زن یک گودال تاریک است. زن یک تیغ پولادین تیز است. گلوی مرد را در تاریکی میبرد». VIII «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «سریعاً آب بیاور تا دستانم را بشویم. میخواهم به خدایم چیزی اهداء کنم». «اهدایی بکن، اهدایی بکن کسی که به خدایش چیزی اهداء میکند قلباش را سرشار از ثروت میکند؛ او احساس سخاوت میکند و خزانهاش گشوده است». «نه برده، نمیخواهم چیزی اهداء کنم» «همین درست است ارباب. همین درست است! آیا براستی میتوانی خدا را آنگونه تربیت کنی که مانند یک سگ کوچک از تو تبعیت کند؟ در همهی زمانها او خواستار اطاعت و آئین و قربانی است. IX «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «میخواهم با داراییام سرمایهگذاری کنم، میخواهم از سرمایهام ربا بدهم». «بله ارباب، با دارایات سرمایهگذاری کن، از سرمایهات ربا بده. هرآنکسی که چنین میکند، از خودش محافظت میکند؛ اگرچه بهرهاش زیاد باشد.» «نه برده، نمیخواهم ربا بدهم، نمیخواهم سرمایهگذاری کنم!» «سرمایهگذاری نکن ارباب، ربا نده. ربا شبیه دوست داشتن یک زن است؛ گرفتناش مثل پس انداختن کودکان ناولد است. مردم همیشه به کسی که محصولاتشان را میخورد دشنام میدهند. آنها از تو منزجر میشوند و یا سعی میکنند بهرهات را کاهش دهند». X «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «میخواهم برای ملتام کارهای خوب انجام دهم». «بسیار عالی ارباب من، بسیار عالی. همین کار را بکن! کسی که کارهای خوب برای ملتاش انجام میدهد ناماش در خاتم طلای مردوک حک میشود». «نه برده، نمیخواهم کارهای خوب برای ملتام انجام دهم» «چنین نکن ارباب. دردسر نمیخواهی. بیا تا در ویرانههای باستان قدم بزنیم، در میان جمجههای مردم ساده و نجیب جستجو کنیم؛ کدام یک از آنها ناکس بود و کدام یک کس؟» XI «برده، به خدمت ما بیا!»«بله ارباب، جانم؟» «اگر همه چیز اینطور است، پس چه چیزی خوب است؟» «شکسته گردنِ تو و شکسته گردنِ من، پرتاب شدن در رودخانه – این آنچیزی است که خوب است! چه کسی آنقدر بلند است که به آسمانها برسد؟ چه کسی آنقدر فراخ است که دشتها و کوهها را به آغوش بکشد؟» «اگر چنین است، من باید تو را بکشم برده؛ ترجیح میدهم تو قبل از من بروی» «و آیا اربابِ من باور دارد که میتواند بدون من حتی سه روز زنده بماند؟»
Slave, come to my service! : The Dialogue of Pessimism I "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "Quick, fetch my chariot, hitch up the horses: I'll drive to the palace!" "Drive to the palace, my master. Drive to the palace. The King will be pleased to see you, he will be benevolent to you." "No, slave. I won't go to the palace!" "Don't, my master. Don't go to the palace. The King will send you on a faraway expedition, down the unknown road, through hostile mountains; day and night he will make you experience pain and hardship." II "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "Fetch water, pour it over my hands: I am to eat my supper." "Eat your supper, my master. Eat your supper. Frequent meals gladden one's heart. Man's supper is the supper of his god, and clean hands catch the eye of Shamash." "No, slave. I won't eat my supper!" "Don't eat your supper, master. Don't eat your supper. Drink and thirst, food and hunger never leave man alone, let alone each other." III "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "Quick, fetch my chariot, hitch up the horses: I'll go for a ride in the country." "Do that, my master. Do that. A carefree wanderer always fills his belly, a stray dog always finds a bone, a migrating swallow is especially skilled in nesting, a wild donkey finds the grass in the driest desert." "No, slave. I won't go for a ride in the country." "Don't go, my master. Don't bother. The lot of a wanderer is always dicey. A stray dog loses its teeth. The nest of a migrating swallow gets buried in plaster. Naked earth is a wild donkey's bedding." IV "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I feel like starting a family, like begetting children." "Good thinking, my master. Start a family, start a family. Who has children secures his name, repeated in posthumous prayers." "No, slave. I won't start a family, I won't have children!" "Don't start it, my master. Don't have them. A family is like a broken door, its hinge is creaking. Only a third of one's children are healthy; two-thirds always sickly." "So, should I start a family?" "Don't start a family. Who starts a family wastes his ancestral house." V "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I shall yield to my enemy; in the court, I'll stay silent before my detractors." "Right, my master, right. Yield to your enemy; keep silence, my master, before your detractors." "No, slave! I won't be silent, and I won't yield!" "Don't yield, my master, and don't be silent. Even if you don't open your mouth at all your enemies will be merciless and cruel to you, as well as numerous." VI "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I feel like doing some evil, eh?" "Do that, my master. By all means, do some evil. For how otherwise can you stuff your belly? How, without doing evil, can you dress yourself warmly?" "No, slave. I shall do no evil!" "Evildoers are either killed, or flayed alive and blinded, or blinded and flayed alive and thrown into a dungeon." VII "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I'll fall in love with a woman." "Fall in love, my master. Fall in love! Who falls in love with a woman forgets his griefs and sorrows." "No, slave. I won't fall in love with a woman!" "Don't love, my master. Don't love. Woman is a snare, a trap, a dark pit. Woman is a sharp steel blade slitting man's throat in darkness." VIII "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "Quick, fetch water to wash my hands: I am to make an offering to my god." "Make an offering, make an offering. Who makes offerings to his god fills his heart with riches; he feels generous, and his purse is open." "No, slave. I won't make an offering!" "Rightly so, my master. Rightly so! Can you really train your god to follow you like a doggy? All the time he demands obedience, rituals, sacrifices!" IX "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I'll invest with the interest, I will loan for the interest." "Yes, invest with the interest, make loans for the interest. Who does so preserves his own; his profit, though, is enormous." "No, slave, I won't lend and I won't invest!" "Don't invest, my master. Don't lend. To lend is like loving a woman; to receive, like siring bad children: people always curse those whose grain they eat. They'll resent you or try to reduce your profit." X "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "I shall do a good deed for my nation!" "Very good, my master, very good. You do that! Who does good deeds for his nation has his name in Marduk's gold signet." "No, slave, I won't do a good deed for my nation." "Don't do that, my master. Don't bother. Get up and stroll across ancient ruins, scan the skulls of simple folk and nobles: which one of them was a villain, which one a benefactor?" XI "Slave, come to my service!" "Yes, my master. Yes?" "If all this is so, then what is good?" "To have your neck broken and my neck broken, to be thrown into a river - that's what is good! Who is so tall as to reach the heavens? Who so broad as to embrace plains and mountains?" "If that's so, I should kill you, slave: I'd rather you go before me." "And does my master believe that he can survive for three days without me?"
موضوعات مرتبط: ترجمه ها [ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 1:31 ] [ علی غلامی ]
مقدمه اي بر سئوالشناسي
علينجات غلامي
(این نوشته یکی از نوشتههای پی در پی ام در تلاش برای تأسیس یک عرصه ی فلسفی تازه بود که به انحاء مختلفی بدان پرداختم. این نوشته نیز همچون همهی نوشتههای دیگرم در این حیطه، خصلتی خام و آزمایشی داشته است.اما چون قبلاً درباره این تاملات نکاتی را ذکر کرده بودم و اکنون به دلایل متعدد دست از وبلاگ کشیده ام فکر کردم شایسته است دست کم یکی از نوشته های اصلی ام را در کنار مطالب آموزشی این وبلاگ بگذارم تا به اصطلاح امضائی کرده باشیم و رفته باشیم).
تاكنون بشر در عرصهي پاسخها بوده است زمان آن فرارسيده است كه خود پرسش را به پرسش بكشيم. با چنين شعاري ما به يك امكان ميرسيم امكاني براي پرسشي از اساسيترين امر ممكن يعني خودِ پرسش. ما ميخواهيم بنگريم كه آيا خودِ فرايند طرح سؤال نقشي فعال در نحوهي تقويم پاسخ ندارد، چه اگر چنين باشد تمامي دانش فلسفي، منطقي، علمي و حتي جهانبيني بهپرسشناكشيدهي روزمرهي ما به يك سد برخورد ميكند، برخوردي كه تيقن آنها را به تزلزل ميافكند. چنين تزلزلي ما را واميدارد به اساسهاي تازهاي بازگرديم و عرصهاي بر ما مكشوف گردد كه تا كنون از نظر پنهان بود و در عين حال دستاندركار هرگونه انديشهورزي و علمیگرياي بوده است. و بدين سان ما از منبعي كور تغذيه شدهايم كه بررسيناشده ما را به خيال متقن بودن انديشهيمان وا گذاشته است. اما اين منبع كور خود اگر كژي و كاستياي داشته باشد تمام تأملات ما را منحرف ميكند و ما ضمن بازنگري، اين انحرافات را در جاي ديگري جستهايم و بحرانها را دوچندان كردهايم. مسيري كه طرح سئوال ميپيمايد تا به هيأت يك پرسش در آيد و منتظر پاسخاش باشد مسيري بيكباره و دفعي نيست و قواعدي دارد كه بايد منكشف گردند. چه اگر اينها منكشف نگردند ما به كژراهههايي عظيم هدايت ميشويم. ما اگر آغازگاه فلسفه را در نزد افلاطون بازبنگريم ميبينيم كه ديالكتيك افلاطوني در همپيوندي پرسش و پاسخ معنادار ميشد و اين همپيوندي نشان از اين دارد كه پاسخها موخر از نحوهي پرسشها در «هستيِ»شان و نيز «معنا» و «صدق»شاناند و اين معنا و صدق آنگاه كه در جملات خبريِ تنها - كه خود پاسخهايي هستند كه پرسش مربوطه و مقومشان را به فراموشي سپردهاند - جستجو شوند ما را در زنداني از زبان خبري اسير ميكنند و سرنوشتمان هماني است كه سرگذشت ويتگنشتاين بود. و اگر هستيشان جدايِ از آشكار شدنشان چونان پرسشي موضوعيتيافته لحاظ شود به يك استراتژي از چينش پرسشها ميرسيم كه يك پرسش را بهطور ناموجه بر ديگر برسشها ترجيح ميدهيم و در چيدماني سلسله مراتبي از پرسشها همچون هايدگر خود را خواهيم فريفت. پرسشِ هستي پرسش بنيادين نيست، چراكه پرسش از خودِ پرسش است كه پرسشگريِ بنيادين است. اين امر را بايد در يك مسير تاريخي روشن ساخت. كانت در آغاز نقد عقل محض بيان ميكند كه عقل آدمي بنا به سرشت خود پرسشهايي مطرح ميكند كه خود از توان پاسخگويي بدانها عاجز است و همينها هستند كه متافيزيك ميسازند. اما بايد اين پرسش بغايت مهم را پرسيد كه چرا كانتِ نقادِ لوگوسمحور از لفظ ميتولوژيك «سرشت» استفاده میکند؟ آيا اين همان سرشتِ انقلاب كپرنيكي نبود كه تقدير فلسفهي مدرن را آنگونه رقم زد كه سرانجام در نزد ويتگنشتاينِ تراكتاتوس به جاي تحليلِ آنچه شبه-مسائل ميناميد به انحلال آنها دست يازد؟ و از آن سو در نزد هايدگر با تفوق دلبخواهيِ پرسشي بر ديگر پرسشها بر فلسفه خط بطلان بكشد؟ چرا كانت نقاد به جاي نقد قوهي فاهمه از نقد قوهي استفهام شروع نكرد و به جاي اينكه آن پرسشهايي را كه عقل محض قادر به پاسخگويي بدانها نيست تا آغازگاههايشان را در ساختار استفهام تحليل كند و نشان دهد چگونه اين پرسشها تكوين يافتند آنها را منحل كرد و فرياد هگل را برآورد كه با تهي شدن معبد دانش از مقدسترين مقدسات پس در كجا بايد از پرسشهاي بزرگ پيجويي كرد؟ آيا اين فلسفهي عامهپسند كانتي – به اصطلاح هگل - عاقبتاش حذف همهي دانشها ضمن طرد پرسشهايشان و فروكاستن فلسفه و منطق به گرامري دستور زباني در حلقهي وين نبود؟ آيا همين قصور كانت در تأسيس نكردن يك فلسفهي تحليلي اصيل سبب نگرديد كه فرگه در درك «معنايِ معنا» با ابهامي رويارو شود كه تا تارسكي و كواين بر طرف نگردد؟ ابهامي كه ناشي از اين امر بود كه از اول در انديشهي كانت ساختار پرسشگري و مسير طرح سئوال و نقش مقوم آن در معناي جملهي خبري به مثابه پاسخ، ناديده گرفت شد و در نتيجه فرگه نتوانست درك كند كه معنا به هيچ وجه در جملهي خبريِ تنها نيست بلكه متكي بر نحوهي پرسشگري و همپيوندي رويآوردي پرسش و پاسخ است. بدينسان، ازآنجاكه مجالي براي روش درست «رجعت سئوالشناسانه» در كشف تكوين معنا باقي نماند فلسفهي تحليلي به «عروج معناشناسانه» التجا برد، و بيش از پيش در زندان زبان گرفتار ماند. و اين گرفتار بودن در ويتگنشتاين دوم كه عيان شد اصل فلسفه را به دام يك متافيزيك بقراطي يعني "درماني" (therapeutic) گرفتار كرد، امري كه به دليل همان سرشت كانتيِ در هايدگر نيز مشترك بود. هايدگر نيز دچار متافيزيك درمان بود و تفاوتي ذاتي با ويتگنشتاين در اين بستر تاريخي نداشت. زيرا هايدگر نيز معنايِ هستي را مسلم گرفت و نتوانست آن را به مثابه نحوهاي از پرسشگري در ساختار استفهام جستجو كند. هايدگر نيز هستي را چيزي دانست كه بايد پرسشها حول آن شكل بگيرند. چيزي كه پرسشهاي اصيل و نا اصيل و موثق و ناموثق را تفكيك ميكرد و دستهاي را منحل و دستهاي را ابقاء ميكرد و بنابراين در بعدي از اين مقوله، ملتي منحل و ملتي ابقاء ميشود. زيرا اين پرسشها هستند كه انديشهي يك ملت را نمايان ميسازند نه پاسخهاي آنان و در نتيجه جريانات پسا-هايدگري قارهاي در گفتمانهاي فاقد پرسمانِ مربوطه گرفتار شدند و براي دفاع از به حاشيه راندهشدگان به نسبيتي از گفتمانها تن در دادند و اجازهي به پرسش كشيدن خود شيوههاي پرسشگري را در مقام راديكالترين نقد ندادند. امروزه دستههايي از پاسخها در مقام گفتمان پذيرفته شدهاند و همه همكاسه گشته و به نحو بي تفاوتانگارانهاي جاي هيچ گونه تميزي باقي نمانده است. تنها يك نگاه اگزيستانسياليستيِ «متافيزيك درماني» روا دانسته شده است، نگاهي كه «حيرت» را به مثابه «روانزخم» تلقي ميكند و «پرسش» را به مثابه «درخواست» و «تكّديِ» داروي جاودانگيِ گيلگمشي. آنجا كه مسئلهْ انتولوژي است با درك غلطي از اصل جهت كافي به مثابه «چرا هستندگان هستند به جاي اينكه نباشند؟» يك هستي در پس هستومندها از پيشفرض شده است كه بايد از آن پرسش شود و اين پرسيدن «در جهتِ» «نمردنِ پرسنده» است. از اين حيث، پرسشِ هستيِ هايدگر برگشتپذير به همان پرسش گيلگمش است: «من چرا بايد بميرم؟» حال آنكه پرسش اصيل انتولوژيكي اين نيست كه «چرا هستندگان هستند به جاي اينكه نباشند؟» بلكه اين است كه «آيا هستي هست؟» همهي اين بحرانهاي معاصر چه در شكل ويتگنشتايني و چه در شكل هايدگری ناشي از آن سرشت كانتياند كه به جاي نقد قوهي استفهام از نقد قوهي فاهمه آغاز كرد. حال ما نيازمند يك «انقلاب پساكپرنيكي» ميشويم. ما بايد به قوهي استفهام بازگرديم و ببينيم آن پرسشهايي كه عقل محض مطرح ميكند و در واقع همهي پرسشهاي آن چگونه مطرح شدند، يعني اينكه پرسشها چه مسيري را طي ميكنند تا به هيأت يك پرسش درآيند. يعني به شكل نمادين اگر بگوييم، بايد مسيري را از علامت «!» تا تبديل آن به علامت «؟» روشنسازي كنيم. اين دو علامت يكي نيستند، يعني اگر عجالتاً بپذيريم كه فلسفه از «حيرت» آغاز ميشود بايد بپذيريم كه از «حيرت» تا «پرسش» يعني از علامت «!» تا علامت «؟»، مسيري طي ميشود كه نه تنها داراي يك ساختار پيچيده است، بلكه به طور فاعلانه قوامبخش است و سرنوشت بسياري از مفاهيم كه ما در عرصهي پاسخها به دنبال آنهاييم در همان عرصهي طرح سئوال معين ميشود. از اين حيث، بسياري از مباحث فلسفي ما بدين سبب عقيماند كه «نابرجاي»اند، از جمله زمان، زبان، معنا، صدق و كذب و هستي غيره. تقريباً هر فيلسوفي از پرسشِ درست و غلط در گوشهاي از نوشتههايش حرف زده است. با اين حال، همه و همه در نهايت در ذيل آن سرشت كانتي از اين درستي و غلطي حرف ميزنند. يعني يا پرسش اصيل و موثقاند كه بايد صرفاً در پي پاسخ بدانها بود و يا نااصيل و غيرموثق كه بايد نه حل كه منحل گردند. با اين حال، بايد پرسيد مراد از پرسش درست و غلط چيست؟ آيا منظور اين است كه پرسشي صادق و پرسشي كاذب است؟ آيا با تصوري كه منطق صوري براي ما از صدق و كذب ايجاد كرده است صحبت از پرسش صادق و كاذب مضحك نيست؟ مثلاً بگوييم كه پرسش «آيا حسن در خانه است؟» صادق است، پس «پرسش آيا حسن در خانه نيست؟» كاذب است! مسلم است كه درستي و غلطي پرسش بدين معنا نيست. با اين حال حرف زدن از پرسش درست و غلط در زبان متعارف و روزمرهي ما بامعناست. اما اگر چنين است آيا ما داريم از گونهاي درستي و غلطي منطقي در پرسشها حرف ميزنيم؟ مشخصاً مراد ما از درستي و غلطي پرسشها استعاري نيست. اما اگر منطقي است چگونه است كه با اصل مفهوم صدق و كذب در جملات خبري فرق ميكند؟ آيا دو منطقِ صوري داريم. اين امر محال است. تصور ما از درستي و غلطي يا همان صدق و كذب، واحد است؛ اما چرا در اينجا به بن بست ميخوريم؟ بياييد به مفهوم «معناداري» در فرگه بنگريم. فرگه بيان ميكند كه يك جمله قبل از اينكه صادق يا كاذب باشد بايد معنادار باشد. يعني جملهي «درخت آبي راه ميرود» نه صادق است و نه كاذب چون پيشاپيش معنادار نيست. از آن سو فرگه ازآنجا كه «سوبژكتيويتهي دكارتي» را همان «ذهن» جان لاكي ميدانست كه مخزن «تصورات و انطباعات» است و منطق اگر بخواهد متكي بر «شهوداتِ» سوبژكتيويته باشد دچار روانشناسيانگاري جان استوارت ميلي و فروكاسته شدن منطق و رياضيات به روانشناسي خواهد شد، پس هرگونه برگرداني از صدق و كذب به مفاهيمي همچون «پذيرش» و «عدم پذيرش» را بي معنا و روانشناسيانگارانه قلمداد ميكند. بنابراين، آيا اينكه پرسش درست و غلط باشد به معناي پذيرش و عدم پذيرش روانشناسيانگارانه است؟ به نظر نميرسد چنين باشد. چون بدين سان، پرسشها تبديل به اموري روانشناختي ميشوند و غيرمنطقي ميگردند! از اين رو، فرگه و به دنبال او ويتگنشتاين نميتوانند توضيح دهند كه چرا برخي پرسشها شبه-مسئلهاند و بايد منحل شوند و برخي درست و صادقاند؟ ويتگنشتاين و فرگه از پيشبديهيانگاشتهاند كه برخي از پرسشها صادق و بامعنا هستند و هيچ توضيحي براي چيستيِ صدق و كذبِ خاص آنها ندارند زيرا همانطور كه نشان داديم اين صدق و كذب و معناداري در پرسشها هماني نيست كه آنها در پاسخ يا جملات خبري اتمي ميبينند. آنها پرسشها را رها ميسازند و به جملات خبريِ تنها ميپردازند. ويتگنشتاين ابتدا معناي معنا را تصوير كلمه ميداند و با ظهور خطر روانشناسي انگاري تلاش ميكند به كاركرد كلمات در جملات و جملات در زبان با تكيه بر شباهت خانوادگي در جهت توضيح معنا بپردازد. اين امر، ويتگشتاين را به اين حقيقت نزديك ميكند كه بازي زباني موخر از صورت-حيات است اما نميتواند نشان دهد كه اين صورت-حياتِ نشاندادني چگونه شهود سوبژكتيو –آنگونه كه وي سوبژكتيويته را در معناي ذهن يا روان ميفهمد – نيست و به چه طريقي زباني را از معنا پروخالي ميكند؟ او اندكي به خصايص پديدارشناسانهي زبان نزديك ميشود اما به دليل تصوري متكي بر «نظريهي مجموعهها» از جهان به مثابه مجموعهي فاكتها نميتواند افق آشكارگيها را همچون هوسرل به مثابه جهان درك كند. اما هوسرل نيز اگرچه به درستي به نقش تجربههاي زيسته در خصلت رويآوردي آنها در تقويم معنا يعني وحدت نوئماتيك آنها در افق متكثر نوئتيكي نحوههاي دادگي پي برد، اما نتوانست آنگونه كه هايدگر به درستي درك كرد كه رويآورندگي در اصلِ خودش پرسشگري است پرسشها را فراتر از نحوههاي مداليزاسيون درك كند. يعني هوسرل پرسشگري را نيز باز هم در دل تأليف فعالِ حكم كردن ديد. اما حكم كردن در واقع پاسخ دادن است و پرسش كردن مقدم بر پاسخ دادن و مقوم آن است. با اين حال هايدگر نيز با پيشفرض گرفتن يك پاسخ يعني هستي نتوانست وارد ساختار پرسشگري و نقد قوهي استفهام شود. حال ما مقداري به نقد قوهي استفهام نزديك شدهايم. يعني قوهاي كه ما را در «كوسموس تجربه» مقرر ميكند، يعني بايد گفت كه اين پرسشگر است كه دارد تجربه ميكند نه پاسخ دهنده. از اين رو، جهان چه به معناي هوسرليِ زيستجهان و چه به معناي ويتگنشتاينيِ صورت-حياتِ نشان دادني آغاز زبان است، اما با ميانجيگري يك قابليت تأملي در انسان كه همان فرايند پرسيدن است. يعني پرسيدن امري است كه تجربه را كه ذاتاً خصلتي اُملتي [آشفته] دارد به سطحي از توانشبالقوه براي «چيزبودگي» ميرساند. اين توانش بالقوه همان چيزي است كه در دل سؤال «انتظار» پاسخ مورد نظر را ميكشد. و پاسخ دادن يعني از قوه به فعل آوردن آن توانش. باييد به آغاز راه برگرديم. ارسطو منطق صوري را آنگونه تعريف ميكند كه ريشه در امپريا نيز داشته باشد. او ميخواهد بگويد كه منطق وي امري قراردادي نيست و متعلق به نوموس خودِ جهان است. از اين رو، در تعريف جملهي خبري اتمي كه پايهي كل منطقي است كه او تأسيس كرد و تا به امروز در تمامي صور منطقي باقي مانده است، جمله خبري را به سه ركن تقسيم ميكند: موضوع، محمول و نسبت. وي ميگويد كه موضوع چيزي است كه محمول بر آن گفته ميشود، و محمول چيزي است كه بر موضوع گفته ميشود؛ مثلاً در «جملهي سقراط انسان است» اگر پرسيده شود سقراط كيست و اين جمله در پاسخ بيايد انسان محمول است زيرا بر سقراط گفته ميشود. اما ارسطو دقت نكرده است كه اگر پرسيده شود كه «چه كسي انسان است؟» اين سقراط است كه بر انسان گفته ميشود. از اين رو، جاي موضوع و محمول عوض ميشود. اين نكته با صوري سازي حل نميشود. مثلاً بگوييم ما يك «مقام» را فرض گرفتهايم و با حروف بزرگ ميگوييم M عبارتست از P در حالت دوم انسان جاي M مينشيند و در حالت اول سقراط و در نتيجه اتفاقي براي منطق صوري نميافتد. اين توجيه درست نيست زيرا در سطح اين حروف بزرگ هم با تغيير پرسشها همين اتفاق ميافتد و بايد به ياد داشته باشيم كه ارسطو ميخواست كارش قراردادي نباشد و منطق را صوري را قوانين جهان بداند. به هر جهت، بحث من صرفاً يك انقلت در ساختار صوريِ و نمادين جملهي اتمي نيست. هدف من دقيقاً پايهاي ترين مقولهي فلسفهي تحليلي يعني دعوي «عينيت» است. اگر ويتگنشتاين به زبان متعارف بازميگردد، بايد همان معنايي را كه در كاربرد عرفي مراد ميشود عيني بداند. و در عرف، ما جملهاي را معنادار ميدانيم كه ارتباط مستقيمي با پرسش مربوطهاش داشته باشد. مثلاً اگر من بپرسم كه «ناپلئون چه كسي بود؟» و شما بگوييد «ناپلئون يك اسم خاص است»، جملهي شما در مفاد گزارهاي فرگهاي «معنادار» است اگرچه پاسخي است كاذب به آن پرسش. اما در مفاد سئوالشناسانهاش «بيمعنا» است و آنچه مد نظر ما در عرف بود مفاد سئوالشناسانهاش بود، يعني مفاد گزارهاي در اينجا قراردادي است و مفاد سؤالشناسانه حقيقي است. يك جمله زماني بهطور حقيقي معنادار است كه در پاسخ به پرسش مربوطه صادق باشد. حال اگر شما بپرسيد «آيا درخت آبي راه ميرود؟» چه من در پاسخ بگويم كه «نه آبي راه نميرود» و چه بگويم «آري آبي راه ميرود» دو سطح خاص معناداري رخ ميدهد: سطح علمي و سطح متافوري. در سطح علمي پرسش مربوطه در تكويناش در مسير طرح سؤال نسبت برهمنهادهاي را طي كرده است و در واقع (همانطور كه در ادامه در تقسيم اركان جملهي پرسشي به ادات استفهام و امردادهشده توضيح خواهيم داد) امردادهشده نقش زيرايستا را بازي ميكند، اما در تكويناش در مسير طرح سؤال در نسبتي ازهمگسسته از ادات استفهام – كه خصلتي متافوريك و كانتسكتي دارد – نقش زيرايستا را بازي ميكند. در سطح نخستِ معناداري در آن پرسش و پاسخْ بيمعناييِ پرسش، پاسخ را هم بيمعنا ميكند، اما در سطح دومِ معناداري در آن پرسش و پاسخ، پرسش ميتواند بنا به كانتكستِ ادات استفهاماش معنايي متافوري داشته باشد و بنابراين پاسخ را از حيث صوري و متحوايي بامعنا كند. ميگويم صوري زيرا نحوهي طرح سؤال فقط محتوا را معنادار و صادق نميگرداند بلكه حتي صورت آن را هم «معتبر» ميسازد. صورت پيچيدهي يك استدلال يا برهان، ساختار پرسشگري بسيار بسيار پيچيدهاي در پس پشت دارد. اعتبار يك بافتار برهاني نيز موخر از نحوهاي ميانجي بين نقد قوهي فاهمه و نقد قوهي استفهام است كه ميتوان آن را «نقد قوهي آمر» ناميد. امر كردن به مثابه حكم كردن، نه حكم كردن بلكه وضعِ اعتبارِ پاسخِ مورد «انتظار» به مثابه حكم است. در اينجا تحليل فرايند «امر كردن» نشان ميدهد كه چگونه «بايايي» نيز در تقويم پاسخها قسمتي از عقل محض است و بايدها و هستها - ضمن تفكيكي غلط که صورت گرفته است - از هم جدا نيستند. اما قبل از ادامهي اين مبحث كه شايد از پيچيدهترين مباحث سؤالشناسي باشد بايد به مباحث مقدماتيتري پرداخت. يك پرسش دو ركن دارد: ادات استفهام و امر دادهشده. ادات استفهام امري متافوري، تاريخي، فرهنگي و درزباني و بهطور كلي كانتسكتي است. ادات استفهام ظاهر فريبندهاي دارد چونانكه به نظر يكسان و همان ميرسد. به همين دليل مورخين تاريخ فلسفه گمان كردهاند فلاسفهي گوناگون دارند به پرسشهاي واحد پاسخهاي مختلف ميدهند. اين درحالي است كه فلاسفه از همان مسير طرح سئوال از يكديگر جدا شدهاند. مثلاً ادات استفهام «چيست» در پرسش «جهان چيست؟» در نزد ايونيها به فرض مثال به معناي «از چه است يا با تكيه بر چه است» است و در نزد افلاطون فرضاً به معناي «به چه شكل است» است و در نزد ارسطو شايد به معناي «چرا اينگونه است» باشد. اين معاني را به مثابه مثال آوردهام و مورخين بايد روشن كنند كه دقيقاً هر فيلسوف يا گروهي از فلاسفه يك ادات استفهام را به چه معنايي به كار بردهاند و بستر كاربرد آنها چه بوده است. ادات استفهام يك خصيصهي ديگر نيز دارد و آن اين است يك ادات استفهام به معناي ويژهاي يك «ادات موصولي» نيز هست. و بيدليل نيست كه در زبانهايي مانند انگليسي كلمات يكساني نقش هم ادات استفهام و هم ادات موصولي را صريحاً ايفاء ميكنند (whدارها). در جهت روشن كردن اين نكته بگذاريد به پارادوكسي باستاني اشاره كنيم. اين پارادوكس از قديمالايام وجود داشت و تلاشهاي گوناگوني در جهت حل آن صورت گرفته است: «اگر من نميدانستم كه x چيست هيچ وقت نميپرسيدم كه x چيست و اگر ميدانستم كه x چيست باز هم هيچ وقت نميپرسيدم كه x چيست، پس دانش من از كجا شروع ميشود؟» راهحلهاي مختلفي در جهت حل اين پارادوكس پيشنهاد شده است از جمله اينكه مشائيون در جهت حل آن به راه حلي مرئولوژيكي متوسل ميشوند. ما جزئي از كل را ميدانيم و از كل پرسش ميكنيم يا بلعكس؛ و يا جزئي را ميدانيم از جزء ديگر مانند مكمل، متضاد، مغاير و غيره پرسش ميكنيم. اين راه حل قانع كننده به نظر نميرسد چون در لحظه جزء به مثابه كل ديده ميشود، مثلاً اگر شما هميشه شاخهاي را از پنجره ديده باشيد، از اصل از اين امر خبرنداريد كه يك كل هست كه اين جزء آن باشد، در نتيجه شما هرگز از كل سئوال نخواهيد كرد. در ديگر حالات نيز همين امر صادق است. راه حل ديگر استفاده از بحث كلي و جزئي است. شما مفاهيم عام را ميدانيد و مصاديق جزئي را تحت آنها به پرسش ميكشيد. اين امر اندكي درست به نظر ميرسد اما نياز به لوازم ديگري هم دارد و به خودي خود اين هم قانع كننده نيست. چون شما در آن دمِ پرسيدن يا بايد بدانيد كه اين مصداقي از آن كل است يا ندانيد و در نتيجه پارادوكس سرجاي خود باقي است. راه ديگر بازگردآوري و بازيادآوري افلاطوني است. شما قبلاً همه چيز را ميدانستيد و اكنون با پرسيدن به ياد ميآورديد، اين راه حل نيز كه در فلسفهي اسلامي با جملهي معروف «معلم علامهي بالفعل است و متعلم علامهي بالقوه» بيان ميشود و در مونادولوژي لايبنيتسي نيز به نحوي گنجيده است نميتواند مقبول باشد، زيرا در لحظه پرسيدن ما يا فراموش كردهايم يا به ياد آوردهايم كه در هر دو صورت مشكل سرجايش باقي است. با اين حال اين راهحل آخر، سرنخ راهحل اصلي را به دست ما ميدهد. اين جمله را اگر به ياد بياوريم كه «فهم السؤال نصف الجواب» بايد بگوييم كه اين راه حل آخر دست كم كليدي را براي ما ميگذارد و آن اين است كه چيزي از جواب در خودِ سؤال است اگرچه مرئولوژيكي يا جزئي/كلي و يا بازيادآورانه به اين شكل نيست. بلكه يك شكل تقويمي دارد يعني سئوال پرسيدن در واقع از اساس ربطي به دانستن و ندانستن جواب ندارد و يك فرايند همپيوند براي تقويم ابژكتيويته است كه ادات استفهام نقش «تداعي» يا «موصولي» را در آن ايفاء ميكند. ما با پرسيدن داريم جواب را متعّين ميكنيم، نه اينكه آن را خلق كنيم، بلكه آن را تقويم ميكنيم يعني اجازه ميدهيم پارهاي از تجربههاي كوسميكِ آشفته در فضاي پيشاسئوال ضمن طي كردن مسير طرح سئوال به يك اسكلتبدني برسند. اين اسكلتبندي توانشي بالقوه براي دايرهاي محدود از فعليتهاست، دايرهاي كه خصلت «گزينشپذيري» را در خود دارد. اين گزينشپذيري يك پيرنگ پاسخ ايجاد ميكند كه افكتيويتهاي است، يعني نيرويِ هيولانيِ صورتپذيرياي است كه فرايند پاسخدهي را ممكن و تسهيل ميكند. بنابراين، ادات استفهام ساختاري موصولي دارد كه چيزي را از دل سئوال و افق تاريخيِ مواجهه با يك امر دادهشده به افق پاسخدهي پيشافكني ميكند. اين پيشافكني افق «انتظاري» است كه ما «ضرورتاً» پاسخ مورد نظر را در آن مفصلبندي كنيم. چنين پيشافكنياي در ترتيبي از برهمگذاري پرسشها وپاسخهاي از دل هم برآمده يك افق عام را شكل ميدهد كه ضرورت خود را تعميم ميدهد و همين افق است كه ميتوان آن را «منطق درونماندگار» هر انديشهاي دانست. با مثالي از چيزي كه آن را «بحران همه راست ميگويند» مينامم ميتوانيم اين امر را روشن سازيم. شما تجربهي خواندن تاريخ انديشه را داريد. اولي را كه ميخوانيد احساس ميكنيد كه راست ميگويد، دومي را كه ميخوانيد احساس ميكنيد كه اين راست ميگويد و اولي غلط بود و سومي و چهارمي و الي اخر همين احساس را داريد. در آغاز اينگونه خودتان را توجيه ميكنيد كه علت اين امر كم سوادي شما بود، اما هنگامي باز ميگرديد و عميق ميشويد باز هم احساس ميكنيد اولي دارد راست ميگويد دومي او را خوب نفهميده است و دومي را كه عميقاً ميخوانيد احساس ميكنيد نه انتقاداتش درست است و همين طور اين چرخه تكرار ميشود. شما احتمالاً سر آخر به يك تصميم گيري ميرسيد كه يا بگوييد همه راست ميگويند يا بگوييد همه غلط ميگويند. راههاي ديگري همه مانند جمع كردن، يا حكم به يك حقيقت بعدي دادن وجود دارد. اما اينها در واقع قانع كننده نيستند. از حيث سئوالشناسانه بايد به يك امر اساسي شك كرد و آن همان منطق دورنماندگار پيشافكنده است كه در واقع از دل يك پرسمانِ پنهان گشته پيشافكني شده است و اينكه ما ميگوييم درست است در واقع اصل تعريفمان از درستي و غلطي را از همين پيشافكنيها وام گرفتهايم و از اين امر هشيار نيستيم. منطقهاي درونماندگار سه «سازهي منطقساز» دارند: اگزيومها، لوگوها و فسيلها. اگزيوم يا اصل موضوعه چيزي است كه هر چيدمان پاسخي يا گفتماني همهي پاسخهايش را بر اساس آنها موجه سازي ميكند. اگزيوم چيزي است كه اثباتپذيري پاسخها را ممكن ميسازد. اما لوگو چيزي است كه اگزيومها هنگام به پرسش كشيده شدن آنها را عيان ميسازند. لوگو امري است كه نميتوان ان را ابطال كرد. لوگو مانند لوگوي روزنامه به تمام صفحه يك معناي عام عمودي ميبخشد. مانند مفهوم قدرت در يك گفتمان يك لوگو است. لوگو معموملاً خودش را به مثابه مسئلهي بنيادين يا اصل اساسي تمام يك نظام فكري عرضه ميكند. تمامي پاسخها در يك نظام ضمن موجهسازي شدن بر طبق اگزيومها بر طبق لوگوها نيز مقعولسازي ميشوند. اما در سطح زيرين خودِ لوگوها نيز در پنهانترين بافتار يك عرصه پاسخي به فسيلها بازگشت دارند. فسيل چيست؟ فسيل امري تاريخي است، يعني جريان زمانمند يك چينش پاسخي بر پايهي آن تداوم مييابد. با اينكه خاستگاهي انضمامي دارد پس پشت اگزيومها و لوگوهاي انتزاعي قرار ميگيرد. فسيل پاسخ نخست به پرسش نخستي است كه يك سيلان پرسش/پاسخي را به جريان انداخته است و خودش بيآنكه حاضر باشد در زير سرتاسر آن جريان ميماند. فسيل همواره در غياب است و ابژهي مقدس تائويي يك گفتمان به مثابه مصدر تمامي معقولسازيهاي آن است. يك تحليل سئوالشناسانه هدفاش صرفاً كشف اگزيومها و جابجايي آنها و در نتيجه ايجاد يك انقلاب پارادايمي نيست، و همچنين حتي صرف كشف لوگوها و جابجايي سيستمي نيست، بلكه كشف فسيلهاست، يعني سوالشناسي نه تنها يك نظامسازي نيست، حتي يك روش انتقادي عليه نظامسازي نيز نيست، بلكه عيان كردن منطق خودِ نظامسازي است، يعني روشن كند كه فلسفهها، فرهنگها، تاريخها، علوم و سبك زندگيها، چگونه و دقيقاً بر طبق چه الگوهايي شكل گرفته و تغيير ميكنند يا زوال مييابند. يعني دقيقاً نه منطق جهانهاي ممكن كه منطقِ منطقهاي ممكن است. سئوالشناسي نه انكشاف انتولوژيِ بنيادين هايدگري است و نه حتي منكشفسازي انتولوژيهاي منطقهاي هوسرلي است بلكه كشف منطقِ منطقهاي منطقهاي است. منطقيِ كه منطقِ جهانهاي تودرتويِ حتمي است. سئوالشناسي نشان ميدهد چگونه يك امكان به ضرورت ميرسد. و تاريخ را به مثابه عرصهاي از فسيلهايي ميبيند كه نحوههايي از معقولسازي را ايجاد كردهاند، نه صرف پارهاي از معقولات در مقام پاسخها. در يك انقلاب پساكپرنيكي ما ديگر دنبال پاسخ دادن به پرسشهاي از پيش آماده نيستيم، چرا كه انقلاب كپرنيكيِ كانت در پي انقلاب كميسازانهي دكارت، منتهي به چيزي شد كه ما در عصر حاضر ميتوانيم آن را «بحران پرسشنامه» بناميم. عصر ما در دام پرسشهاي از پيش آمادهاي افتاده است كه روش تحقيق پوپري نمونهاي از آن است كه به علامت سؤال وقعي نمينهد و فقط در موروثيتي گم پرسشها را در يك دور بي حاصل باز تأييد ميكند. البته بحران پرسشنامه مختص به آنچه موسوم به روشهاي كمي است نيست و روشهای كيفي نيز همين پرسشهاي از پيش آماده را دارد اگرچه اين بار به جاي اتكاء بر اگزويمها بر لوگوها متكي است. حال به امر داده شد ميپردازيم، يعني ركن دوم ساختار جملهي استفهامي. امر داده شده چيست؟ ما هر پرسشي را كه مطرح ميكنيم صدها پرسش را در پس خود دارد و در يك تكوين پرسشي فراهم آماده است كه معمولاض ما تك تك آن پرسشها را در مسيري صحيح مطرح نكرده و پاسخ ندادهايم. از اين رو، هر پرسشي نياز به يك رجعت سئوالشناسانه تا آغازگاههاي خاستگاهياش دارد. اما اين آغازگاه خاستگاهي كجاست؟ آيا پديداري است يا نه حسي و غيررويآوردي است؟ امر داده شده حتي اگر رويآوردي بوده باشد از خصلت رويآوردياش تهي ميشود و در سؤال بَعدي خنثيسازي و منفعل ميشود و نيرويش به ادات استفهامِ فعال داده ميشود. اين امر كار قوهي آمر است. منظورم اين است كه امر داده شده در يك پرسش ميتواند خودش پاسخ به پرسشي ديگر بوده باشد كه در سئوال جاري تبديل به مفصلي شده است كه يك ادات استفهام تازه بر آن ميچرخد. اينكه اين آغازگاه كجاست؟ بايد گفت كه شهودي خاستگاهي است در مواجههي پرسشگر با نا-منِ او، اما مواجههاي كه نامتعين است و بنابراين هنوز از معنا تهي است و يك معنيِ خاص افكتيو دارد يعني به مثابه عنصري هيولاني كه در پذيرندگياش اشارهپذير است، و حتي اگر چيزي باشد كه در سطحي ديگر با معنا باشد مثلاً نامي بر آن گذارده شده باشد در لحظهي تبديل شدن به امر دادهشده يك پرسش نام آن از خصلت مفهوميِ مصداقپذير خارج ميشود؛ مانند نام «تلوزيون» هنگامي كه فردي ميپرسد «تلوزيون چيست؟» اين نام مصداقزاديي ميشود؛ چون در جملهي خبري «اين تلوزيون است» ما ميتوانيم معنايي از تلوزيون را به مصداقي از آن منطبق يا اينهمان سازيم. اما در جملهي پرسشيمان ما نميتوانيم مصداقي را در خصوص نام بجوييم و فكر كنيم كه نام ابراز شده در پرسش پيشاپيش مصداق متعيني دارد. شايد ما فكر كنيم كه ميشود يك تلوزيون واقعي را به فرد پرسنده در پاسخ او نشان ميدهيم. اما او در اين نشان دادن دنبال پرسازيِ مفهومي است، يعني در واقع با اين نشان دادن نام را متعين ميسازد. اين تعين نشان ميدهد كه امر داده شده اگرچه امري تجربي است اما نامتعين است و يك بستر تاريخي در تعين آن به گونهاي كه در ساختاري خاصاش بگنجد آن را مسئلهسازي ميكند يعني آن را به گونهاي مسئلهسازي ميكند كه در افق انتظاراتش ظرفيتي براي پاسخ پيشبيني كند. امر دادهشده در محضترين حالت آن تجارب ابتدايي (پريمورديال) است. از اين رو، پرسشهاي كودكان گاهي در افق انتظارات ما نيستند. زيرا تاريخ معقولسازيها و موجهسازيهاي ما را نپيمودهاند. تعابير مرئولوژيك و جزئي و كلي در خصوص تشكيل پرسش در بُعد امر داده شده معنادار است نه در بُعد ادات استفهام. اما تعابير يادآورانه به بُعد ادات استفهام مربوطاند. زيرا ادات استفهام گذشته و آينده را در اكنونيتي ممتد به هم ميپيچد. يعني هرمنوتيكي اگر معنادار باشد در ساحت تحليلات ادات استفهامي معنادار است. يعني ما با تحليل چگونگي معناداري ادات استفهامهاي يك فرهنگ ميتوانيم بنيانهاي خاص آن را كشف كنيم. ما قرار نيست مانند انسانشناسان به جمعآوري پاسخهاي فرهنگهاي مختلف بپردازيم. كار ما انتروپولوژيكي نيست. كار ما در عوض يك خاستگاهشناسي فسيلشناسانه است. يعني بپرسيم كه اين مردم چگونه آن منطقي را توليد كردهاند كه امورات و باورها و نگرشهايشان را با آن معقولسازي و موجهسازي ميكنند و در واقع نقطهي آغازيني را بيابيم كه يك فرهنگ شروع به پرسيدن دستهي خاصي از پرسشها و در نتيجه ايجاد يك منطق دورنماندگار خاص كرد. از اين رو، ما ميخواهيم ابرمنطقي را بيابيم كه منطقها بر طبق قواعد آن شكل ميگيرند. و اين ابرمنطق ديگر يك ابرروايت نيست، بلكه بنا به خصلت تأمليِ غيرتأويلياش ابداً در پي ارائهي پاسخي به همهي پرسشها نيست، بلكه در پي كشف افقي براي شكلگيري همهي پرسشهاست و از اين رو خودِ مفهوم ابرروايت را به مثابه يك پاسخ به همهي پرسشها در مقام «ابرنقد» رد ميكند.
مباحث بسيار زيادي در خصوص سئوالشناسي ممكن است كه من فعلاً به همين حد بسنده ميكنم.
موضوعات مرتبط: مقالات [ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 22:53 ] [ علی غلامی ]
هوسرل و آینده: زمانمندی، تاریخمندی و مسئولیت در آثار متأخر او
جوزف مورال ترجمه: علینجات غلامی موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ دوشنبه بیستم آذر 1391 ] [ 5:1 ] [ علی غلامی ]
سوبژکتیویتهی هوسرل و کومونیسم مارکس علینجات غلامی «دارند میآیند، به زودی دنیای همهی «ما»ها تمام میشود، آنها دارند وارد کرهی زمین میشوند، "انسانها" دارند از راه میرسند، دارند از "آینده" برمیگردند، "دیگران" دارند به "خانه" میآیند» موضوعات مرتبط: مقالات ادامه مطلب [ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 8:8 ] [ علی غلامی ]
[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 4:49 ] [ علی غلامی ]
[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 17:57 ] [ علی غلامی ]
[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 17:41 ] [ علی غلامی ]
خبر: کلاس هوسرل و رویارویی با هایدگر علی نجات غلامی این جلسات در موسسه ی رخداد تازه برگزار خواهند شد و علاقهمندان میتوانند جهت ثبت نام به سایت این موسسه مراجعه کنند. این دوره از اهمیتی بسیار ویژه برخوردار است، زیرا از یک سو متن محوری مباحث، مقالهی بریتانیکا (همهی پیشنویسهای آن) خواهد بود که توسط هوسرل و هایدگر نوشته شده است. این متن منسجمترین متن برای معرفی مباحث کلیدی پدیدارشناسی به کوشش مشترک دو غول فلسفهی قرن بیستم است. از سوی دیگر نشاندهندهی دقیقترین نقاط گسست هایدگر از استادش است و با تکیه بر این متن روشن خواهد شد که هایدگر به چه معنا از پدیدارشناسی هوسرل فاصله میگیرد و چه معنایی از پدیدارشناسی و فلسفه را مراد میکند. متن سرشار است از پاورقیهای انتقادی دو طرف که آرام آرام هستهی محوری اندیشهیشان را بیرون ریخته و آنها را با یکدیگر رویارو میسازد. من همهی این پیشنویسهای چهارگانه (بعلاوهی دو ترجمهی انگلیسی آن؛ یکی توسط شاگرد انگلیسی زبان هوسرل و دیگری توسط ویراستاران دایرهالمعارف بریتانیکا) و نیز تمامی مطالبی که مربوط به این مواجهه است (از جمله نامه و ضمائم بسیار مهم هایدگر، سخنرانی هایدگر در بزرگداشت هوسرل، نامهی هوسرل به پفاندر دربارهی هایدگر، حواشی هوسرل بر هستی و زمان و کانت و مسئلهی متافیزیک، سخنرانیهای آمستردام و مقالهی پدیدارشناسی و انسانشناسی از هوسرل و نیز چندین شرح تخصصی در خصوص این مواجهه و تشابهات و تفاوتهای هوسرل و هایدگر) را به فارسی ترجمه کردهام و به دست ناشر سپردهام. بنابراین، گزیدهای از این متون در اختیار حضار قرار خواهد گرفت. حال پس از چند دورهی مقدماتی لازم است وارد قلب پدیدارشناسی با تکیه بر مهمترین متن منجسم مربوط به آن شویم. این دوره بهطور خاص 1) بر این گزارش عمومی از پدیدارشناسی و مسئله و موضع اصلی آن و 2) بر شیوه و نقطهی فاصلهگیری هایدگر از هوسرل و واکنش هوسرل به این فاصلهگیری متمرکز خواهد بود. این جلسات چهارگانه را به شرح زیر دنبال خواهیم کرد: 1) در جلسهی نخست تاریخی از دوستی هوسرل و هایدگر را ارائه خواهیم داد و با تکیه بر متون مختلف نشان خواهیم داد که چگونه این دوستی به پایان رسید. سپس کلیاتی دربارهی اندیشههای دو فیلسوف ارائه خواهیم داد و گزارشهای بسیار متداول را بررسی خواهیم کرد. 2) در جلسهی دوم بخشهای کلیدی پیشنویسهای A و D را خواهیم خواند تا اصل موضوع و مسئلهی پدیدارشناسی آنگونه که مد نظر بنیانگذار آن یعنی ادموند هوسرل است روشن شود، یعنی حرکت او از روانشناسی پدیدارشناسانه به سمت پدیدارشناسی فرارونده. 3) در جلسهی سوم به پیشنویش A و پاورقیهای آن باز خواهیم گشت و نیز بخشهایی از پیشنویس B و پاورقیهای آن و بخشهایی از پیشنویس C را همراه با نامه و ضمائم هایدگر مرور خواهیم کرد تا دریابیم که چند نکتهی بسیار مهمی که هایدگر در ضمیمهی II بر نامهاش ذکر کرده است چگونه باید هم مبنای فهم اختلاف او با هوسرل دانسته شوند و هم اساسی برای تفسیر اصیلی از هستی و زمان بنا به دعوی خودِ هایدگر. 4) در جلسهی چهارم واکنشهای هوسرل به هایدگر در مقالهی پدیدارشناسی و انسانشناسی و نیز نامهاش به الکساندر پفاندر را بررسی خواهیم کرد.
نکته: دوستان متوجه هستند که در جامعهی فکری ما هایدگر چهرهی بسیار معروفتری از هوسرل است و گاه حتی تصور میشود هوسرل چیزی بجز مدخلی بر هایدگر نیست. این تصور بسیار خام است و در واقع اصل موضوع را پنهان میسازد. در این باره شکی وجود ندارد که هایدگر از برجستهترین متفکران قرن بیستم است، اما در خصوص هوسرل حقیقت جایگاه او در جامعهی ما مشخص نیست. ذکر این نکته کافی است که طیف وسیعی از متفکران اهمیت و تأثیرگذاری او را در حد افلاطون و دست کم کانت میدانند (ریکور، لویناس، دریدا، هنیتیکا، گادامر، شوتس، گورویچ، کایرنس، موهانتی، اسمیت، شومان، هلد و دیگران و حتی آدورنو و مارکوزه البته در جهت انتقاد). به همین سبب باید دید که هایدگر در نقاب منشی آیا توانسته است در نبرد با این غول بر سر هستی فاتح شود و یا دست کم جان سالم به در ببرد؟ مراد از عبارت دوم یعنی «جان سالم به در بردن» این است که طیفی از پدیدارشناسانِ امروز از جمله دان زهاوی معتقدند که هایدگر در واقع کارش همانگونه که در نامهاش به هوسرل قید کرده است تعمیق پروژهی هوسرل است نه ویرانسازی آن و مراد از عبارت نخست یعنی «فاتح شدن» بنیانگذاری مجدد پدیدارشناسی بر مبنایی عمیقتر است که نظر کسانی همچون دریفوس است. با این حال، خود هوسرل معتقد است که «هستی و زمان با این زبان «مندرآوردیاش» در پی فلسفهای است که تحققاش محال است» (نقل به مضمون) و هایدگر کسی است که «با افکار و رفتارش امید مرا برای یک فلسفهی اساسی نقش بر آب کرد» (نقل به مضمون). حال آیا قضاوت هوسرل درست است یا غلط محور مباحث بسیار مهمی بوده است که هنوز هم ادامه دارند. همچنین خواهیم کوشید این پارادوکس را نه اینکه ضرورتاً حل کنیم، دست کم بفهمیم: «هستی و زمان اگر علیه یک نفر نوشته شده باشد آن شخص ادموند هوسرل است» (نامهی هایدگر به یاسپرس) و تقریباً همزمان «من تأکید دارم که هستی و زمان در قلب پدیدارشناسی شما یعنی مسئلهی سوبژکتیویتهی فرارونده میگنجد» (نامهی هایدگر به هوسرل). در نهایت ما در پی قضاوت نیستیم فقط میخواهیم اصل بستر منازعه را روشن کنیم.
موضوعات مرتبط: مقالات [ سه شنبه دوم آبان 1391 ] [ 14:15 ] [ علی غلامی ]
هوسرل،بودیسم و پروبلماتیک بحران علوم اروپایی لائو کوک-یینگ / دانشگاه چینی هنگ کنگ ترجمه: مهدی صاحبکار موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ] [ 22:30 ] [ علی غلامی ]
[ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 16:43 ] [ علی غلامی ]
عکاس: رضا نظری پدیدارشناسی یک عکس
علی نجات غلامی
مکث زن لکی، که در میانه عکس بالا (که توسط رضا نظری در منطقه دلفان نورآباد گرفته شده) ایستاده است را می توان در یک عبارت
موضوعات مرتبط: مقالات ادامه مطلب [ پنجشنبه ششم مهر 1391 ] [ 8:18 ] [ علی غلامی ]
بدون شرح
«زيرا گرفتار روزگاري هستيم كه از اهل علم فقط عدهي كمي، مبتلا به هزاران رنج و محنت، باقي مانده كه پيوسته در انديشهي آنند كه غفلتهاي زمان را فرصت جسته به تحقيق در علم و استوار كردن آن بپردازند. و بيشتر عالِمنمايان زمان ما حق را جامهي باطل ميپوشند و گامي از حدّ خودنمايي و تظاهر به دانايي فراتر نمينهند. و آنچه را هم ميدانند جز در راه اغراض مادي بهكار نميبندند و اگر ببينند كه كسي جستنِ حقيقت و برگزيدن راستي را وجههي همت خود ساخته و در ترك دروغ و خودنمايي و مكر و حيله جهد و سعي دارد، او را خوار ميشمرند و تمسخر ميكنند.» عمر خيام، مقدمهي رسالهي جبر موضوعات مرتبط: مقالات [ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 4:15 ] [ علی غلامی ]
[ دوشنبه دوم مرداد 1391 ] [ 1:16 ] [ علی غلامی ]
[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 18:47 ] [ علی غلامی ]
[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 18:36 ] [ علی غلامی ]
[ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ] [ 16:40 ] [ علی غلامی ]
[ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ] [ 0:28 ] [ علی غلامی ]
منطق فرارونده
اثر: ادموند هوسرل مترجم: علي نجات غلامي
بخشي از كتاب تحليلاتي دربارهي تأليف فعال و منفعل: سخنرانيهايي دربارهي منطق فرارونده (1920-1926)
موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ] [ 5:55 ] [ علی غلامی ]
مرلو-پونتی فراسوی هوسرل و هایدگر اثر: پل ریکور ترجمه: مهدی صاحبکار موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 6:10 ] [ علی غلامی ]
اهميت فلسفي بنيادين پژوهشهاي منطقي هوسرل
اثر: دوريون كايرنس ويرايش شده توسط لستر ايمبري، فرد كرستان و ريچارد زانر مترجم: علينجات غلامي
موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:41 ] [ علی غلامی ]
پديدارشناسي محض، روش آن و بستر پژوهش آن
سخنراني افتتاحيه 1917اثر:ادموند هوسرل
مترجم: علينجات غلامي[1]
ترجمهي فارسي اين اثر با احترام تقديم ميشود به دكتر علي اكبر احمدي افرمجامي
موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:32 ] [ علی غلامی ]
تدوام پديدارشناسي: آيا دورهي پنجمي هست؟
لستر ايمبري
مترجم: علي نجات غلامي
موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:27 ] [ علی غلامی ]
شرحي بر پروژهي لئو-اشتراوس در جهت تأسيس فلسفهي سياسي
علينجات غلامي
لئو-اشتراوس، متفكر سياسي اواسط قرن بيستم آرزوي بسيار بزرگي را در سر ميپروراند: يعني تأسيس دوبارهي فلسفهي سياسي. در واقع، او به نحوي يكي از اعضاي يك گروه سه نفره بود كه پس از دومين كلان جنگ، يك ماموريت بزرگ را پيش روي خود قرار دادند. اين گروه تلاش كردند ايدهي بسيار دسترسناپذير "فلسفه به مثابه علم متقنِ" هوسرل را در بسترهاي انضمامي علوم مربوط به زندگي آدمي پيادهسازي كنند. اشتراوس تلاش كرد "علوم سياسي" را دوباره تأسيس كند. آلفرد شوتس تلاش كرد "علوم اجتماعي" را دوبارهي بنيانگذاري كند و چهرهي اصلي، يعني آرون گورويچ تلاش كرد كار ناتمام ديلتاي و هوسرل را در تأسيس "علوم انساني" به پايان برد. از اين رو، نوشتههاي بسيار پرحجم و بسيار پيچيدهي موضوعات مرتبط: مقالات ادامه مطلب [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:43 ] [ علی غلامی ]
اثر: لايبنيتس
همرا با تفسيري از كليت پروژهي بستري لايبنيتس با توجه به اين متن
علينجات غلامي
موضوعات مرتبط: مقالات، ترجمه ها، شروح ادامه مطلب [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 6:46 ] [ علی غلامی ]
فلسفه به مثابه علم متقن و فلسفهي سياسي
اثر: لئو اشتراوس
مترجم: علينجات غلامي
موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 16:21 ] [ علی غلامی ]
پژوهشهاي منطقي
جلد دوم
مقدمه:
پژوهشهايي در پديدارشناسي و نظريهي دانش
اثر بزرگ ادموند هوسرل مترجم: علينجات غلامي
موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 23:22 ] [ علی غلامی ]
هوسرل و مسئلهي ايدهآليسم اثر: تئودور آدورنو
آدورنو عليه هوسرل اثر: رالف دوماين
ترجمه: علي نجات غلامي موضوعات مرتبط: مقالات، ترجمه ها ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 2:52 ] [ علی غلامی ]
هوسرل و دلوز
جو هیوز
ترجمه: مهدی صاحبکار
(نسخه ی ویراسته شده تر)
یادداشت مترجم: ارتباط اندیشه ی دلوز با پدیدارشناسی آموزه ی خیلی متعارفی نیست. حتی در مواردی که وی را تحت تأثیر سنت پدیدارشناسی خوانده اند بیشتر بر تمایزات و تشابهات تفکر وی با مرلو-پونتی انگشت نهاده اند. عده ی اندکی هم بر ارتباطات افکار وی با هایدگر صحه گذاشته اند. اما شاید جو هیوز جزء معدود اندیشمندانی است که می کوشد خط سیری مشخصاً پدیدارشناختی و بویژه با خوانشی که از فینک در این زمینه به دست می دهد بین آراء دلوز و هوسرل بیابد. این ترجمه ی تقریباً بخش نخست کتاب وی در خصوص دلوز با عنوان دلوز و تکوین بازنمایی است که در مجموعه ی مطالعات انتشارات کنتینیوم در فلسفه ی قاره ای در سال 2008 منتشر گردیده بود. در ضمن باید توجه داشت که ترجمه ی واژه ی Sense به احساس، بیانگر کل ظرفیتی که این واژه به دوش می کشد نیست. در واقع این واژه هم معنا، هم احساس و هم حتی جهت است. Sense عنصری تقویمی است که هم در قضیه (زبانی یا منطقی) و هم در آگاهی فعال که همسو با بازنمایی است وجود دارد. در واقع احساس به حوزه ای از بدن های غیر فردی ارجاع دارد. در کتاب منطق احساس دلوز از سه سطح برای درک این منطق سخن می گوید. یکی را نظم اولیه، دیگری را سازمان بندی ثانویه و آخری را نظم سوم می نامد. در حرکت از این لایه ها به یکدیگر وی دو نوع تکوین را تشخیص می دهد. در حرکت از نظم اولیه به سمت سازمان بندی ثانویه از تکوین پویا (Dynamic genesis) حرف می زند. این نوع تکوین را از این جهت پویا می نامد که واجد جنبش است و در واقع نوعی حرکت از احساس کردن (Sensation) به سمت احساس (Sense) یا نوعی حرکت از مادیت به محضیت است. در وهله ی بعدی حرکت از سازمان بندی ثانویه به سمت نظم سوم را تحت تکوین ایستمند (Static genesis) قرار می دهد. در اینجا نوعی حرکت از احساس (Sense) به سمت آگاهی گزاره ای (Propositional consciousness) دیده می شود. این نوع از تکوین را ایستمند می نامد زیرا در اینجا احساس بر اساس جنبش عمل نمی کند بلکه بر اساس زمان پیش می رود. در هر دو نوع تکوین نامگذاری بیشتر بر اساس نقطه ی عزیمت ها تعریف می شود. تکوین پویا در جنبش آغاز می گردد یعنی در ژرفایی از بدن ها که با هم بیناکنش دارند. نقطه ی عزیمت تکوین ایستمند در زمان بی تحرک است. البته خود مسئله ی زمان که در نگره ی دلوز بیشتر متأثر از موریس بلانشو است نکته ای است که باید به آن توجه داشت. اما چون در اینجا تمرکز بر نسبت دلوز با هوسرل بود ذکر نکات فوق به نظرم ضروری آمد. موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 0:51 ] [ علی غلامی ]
بخشي از درسگفتارهاي منطق
سخنرانيهاي وين
تمهيدات
از امانوئل كانت
مترجم:
علي نجات غلامي
متن زیر با احترام تقديم ميشود به پژمان گلچين چون لوگوس را دوست دارد
هر چيزي در جهان، بر طبق قواعد روي ميدهد[؛] همانطور كه ما اين امر را در جهان جسماني ميبينيم، موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 4:58 ] [ علی غلامی ]
مقالهي دايرهالمعارف بريتانيكا
[بخش نخست پيشنويس "ب"]
ايدهي پديدارشناسي و گام به عقب به سويِ آگاهي
اثر: مارتين هايدگر
ترجمه: علينجات غلامي
موضوعات مرتبط: ترجمه ها ادامه مطلب [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 4:16 ] [ علی غلامی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||